داستان :
پارت 7 :
دکتر درحالی دست و پاهای پسری را که آغشته به خون روی تخت افتاده و خونش قطره قطره روی زمین مچکه را باز کرد. اگر کسی پسرک را از دور میدید قطعا میگفت که اون مرده و فقط اگه از نزدیک نبض آن را میگرفت متوجه زنده بودنش میشد. دکتر قبل از اینکه از اتاق ترس، درد، وحشت و شکنجه ایزوکو خارج بشه با لبخنده زننده ای با صدای ترسناکی گفت :
دکتر : استراحت کن چون بعد از یک سال قراره ارزش واقعیت رو نشون بدی. و بعد با همان لبخند زننده و ترسناک اتاق را ترک کرد.
& .24 ساعت بعد از اتمام آزمایشات. &
در بار کروگیری درحال تمیز کردن لیوان ها بود در حالی که تومورا با بیحالی روبه رویش نشسته بود و منتظر خبر های دکتر بود. بعد از چندین دقیقه ی عذاب آور برای تومورا دقیقا در لحظه ای که میخواست خودش به آزمایشگاه برود دکتر وارد بار شد
دکتر : خیلی عجولی تومورا
تومورا : خب... چی شد؟... میدونی که زمان زیادی باقی نمونده درسته؟ من افراد زیادی رو جمع کردم که منتظر هستن.
دکتر : فقط یه مشکلی وجود داشت که اونم با این قلاده درست میشه.
و بعد قلاده مشکی رنگی را از کیفش رون آورد که میکروفن کوچکی رویش بود
دکتر : این پسر یه انسانه داخل این یک سال قطعا ترس و درد باعث شده پسر از نافرمانی کردن بترسه ولی اگه حتی یک لحظه فکر فرار به ذهنش برسه ... خب.... اون قوی ترین نوموی منه این قلاده درست مثل رادیو ماکیا عمل میکنه فقط کافیه صدات از این قلاده به گوشش بخوره حتی اگه بهش بگی خودت رو بکش اون این کار رو میکنه.
تومورا لبخند ترسناکی زد که البته پشت آن نقاب دست نما مخفی شد ولی بازم سنگینی شرارتش باعث ترس میشد.
تومورا :ممنونم دکتر...
تومورا قلاده را برداشت و سمت کروگیری گرفت و گفت :
تومورا : آمادش کن فردا روزیه که حمله میکنیم.
کروگیرا قلاده را برداشت و با سر تأئید کرد و با استفاده از کوسه خود از آنجا رفت.
کروگیری درست پشت در بود و بدون اتلاف وقت در را باز کرد و وارد اتاق شد ایزوکو کاملا سالم با لباس های همیشگی اش که شلواری تا زانو پاره شده سفید و پر از لکه های کوچیک و بزرگ خون و لباسی داغون که حسابی خاک گرفته و حالا بعد از یک سال از رنگ سفید به رنگ خون درآمده بود البته هنوز آثاری از سفیدی لباس آشکار بود روی زمین نشسته بود. البته جای زخم هایی که طی این یک سال برداشته بود هنوزم روی صورتش خودنمایی میکردند و ظاهر بی گناه پسر را داغون کرده بود مخصوصا با اون چشم نابینای سمت راست صورتش البته بخاطر آزمایشات دکتر حالا دیگه زخم هایش در کم تر از یک ثانیه بهبود پیدا میکرد حتی اگر اعضای بدنش قعط شود دوباره درمیاد. کروگیری به سمت پسر میرد و با بی تفاوتی قلاده را به گردن پسر وصل کرد
کروگیری : با من بیا...
دکتر درحالی دست و پاهای پسری را که آغشته به خون روی تخت افتاده و خونش قطره قطره روی زمین مچکه را باز کرد. اگر کسی پسرک را از دور میدید قطعا میگفت که اون مرده و فقط اگه از نزدیک نبض آن را میگرفت متوجه زنده بودنش میشد. دکتر قبل از اینکه از اتاق ترس، درد، وحشت و شکنجه ایزوکو خارج بشه با لبخنده زننده ای با صدای ترسناکی گفت :
دکتر : استراحت کن چون بعد از یک سال قراره ارزش واقعیت رو نشون بدی. و بعد با همان لبخند زننده و ترسناک اتاق را ترک کرد.
& .24 ساعت بعد از اتمام آزمایشات. &
در بار کروگیری درحال تمیز کردن لیوان ها بود در حالی که تومورا با بیحالی روبه رویش نشسته بود و منتظر خبر های دکتر بود. بعد از چندین دقیقه ی عذاب آور برای تومورا دقیقا در لحظه ای که میخواست خودش به آزمایشگاه برود دکتر وارد بار شد
دکتر : خیلی عجولی تومورا
تومورا : خب... چی شد؟... میدونی که زمان زیادی باقی نمونده درسته؟ من افراد زیادی رو جمع کردم که منتظر هستن.
دکتر : فقط یه مشکلی وجود داشت که اونم با این قلاده درست میشه.
و بعد قلاده مشکی رنگی را از کیفش رون آورد که میکروفن کوچکی رویش بود
دکتر : این پسر یه انسانه داخل این یک سال قطعا ترس و درد باعث شده پسر از نافرمانی کردن بترسه ولی اگه حتی یک لحظه فکر فرار به ذهنش برسه ... خب.... اون قوی ترین نوموی منه این قلاده درست مثل رادیو ماکیا عمل میکنه فقط کافیه صدات از این قلاده به گوشش بخوره حتی اگه بهش بگی خودت رو بکش اون این کار رو میکنه.
تومورا لبخند ترسناکی زد که البته پشت آن نقاب دست نما مخفی شد ولی بازم سنگینی شرارتش باعث ترس میشد.
تومورا :ممنونم دکتر...
تومورا قلاده را برداشت و سمت کروگیری گرفت و گفت :
تومورا : آمادش کن فردا روزیه که حمله میکنیم.
کروگیرا قلاده را برداشت و با سر تأئید کرد و با استفاده از کوسه خود از آنجا رفت.
کروگیری درست پشت در بود و بدون اتلاف وقت در را باز کرد و وارد اتاق شد ایزوکو کاملا سالم با لباس های همیشگی اش که شلواری تا زانو پاره شده سفید و پر از لکه های کوچیک و بزرگ خون و لباسی داغون که حسابی خاک گرفته و حالا بعد از یک سال از رنگ سفید به رنگ خون درآمده بود البته هنوز آثاری از سفیدی لباس آشکار بود روی زمین نشسته بود. البته جای زخم هایی که طی این یک سال برداشته بود هنوزم روی صورتش خودنمایی میکردند و ظاهر بی گناه پسر را داغون کرده بود مخصوصا با اون چشم نابینای سمت راست صورتش البته بخاطر آزمایشات دکتر حالا دیگه زخم هایش در کم تر از یک ثانیه بهبود پیدا میکرد حتی اگر اعضای بدنش قعط شود دوباره درمیاد. کروگیری به سمت پسر میرد و با بی تفاوتی قلاده را به گردن پسر وصل کرد
کروگیری : با من بیا...
- ۶.۴k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط