چند پارتی تهیونگ (درخواستی)
پارت ۲
همین که در بسته شد، ا.ت برگشت سمتش.
— تو واقعاً گفتی «من ا.ت رو خیلی دوست دارم» وقتی ازت پرسیدن شغلت چیه؟
تهیونگ خندید.
— مغزم هنگ کرده بود!
— ولی بعدش...
— چی؟
ا.ت لبخند زد.
— حرفات به دلم نشست.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
— چون دربارهی تو بود. این یکی رو لازم نبود تمرین کنم.
ا.ت لبخندش عمیقتر شد.
تهیونگ نزدیکتر رفت.
— میدونی از چی بیشتر از همه میترسم؟
— چی؟
— اینکه بعد از این همه سال، هنوز نتونم درست بهت بگم چقدر دوستت دارم.
ا.ت دستش رو گرفت.
— لازم نیست همیشه بگی.
تهیونگ لبخند زد.
— ولی من دوست دارم بگم.
بعد آروم دست ا.ت رو بالا آورد و بوسید.
— دوستت دارم.
ا.ت خندید.
— منم دوست دارم ته .
تهیونگ خندید.
بعد کمی مکث کرد.
— میتونم یه چیز دیگه هم بگم؟
— چی؟
— وقتی برگشتیم پذیرایی، احتمالاً دوباره یکی از سؤالها رو اشتباه جواب میدم.
ا.ت زد زیر خنده.
— تهیونگ!
تهیونگ هم خندید.
— چی کار کنم؟ تو که جلوی من میشینی، یادم میره برای چی اومدم.
ا.ت سرش رو تکون داد.
— دیوونهای.
تهیونگ لبخند زد و یک بوسهی کوتاه روی لبهای ا.ت گذاشت.
— دیوونهی تو.
ا.ت با خجالت لبخند زد.
از پشت در صدای مادر ا.ت اومد:
— بچهها؟ همه منتظرن!
تهیونگ آروم گفت:
— فکر کنم باید بریم قبل از اینکه بفهمن اینجا داشتیم چی کار میکردیم.
ا.ت خندید.
— بریم آقای کیم .
تهیونگ دستش رو گرفت.
— با افتخار.
ا.ت و تهیونگ دوباره وارد پذیرایی شدن.
همین که نشستند، مادر ا.ت با لبخند به تهیونگ نگاه کرد.
— خب آقای کیم، فکر کنم حالا که کمی آروم شدید، میتونیم چند تا سؤال واقعی بپرسیم.
تهیونگ صاف نشست.
— حتماً.
پدر ا.ت گفت:
— اول از همه، ا.ت رو از کی میشناسید؟
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
— از وقتی فهمیدم آدم مورد علاقهم قرار نیست فقط بخشی از روزم باشه.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
پدرش گفت:
— سؤال این بود از کی میشناسیدش یعنی چند ساله میشناسیش!
تهیونگ با خجالت خندید.
مادر ا.ت با خنده گفت:
— شما واقعاً وقتی دربارهی ا.ت حرف میزنید، سؤال و جواب رو قاطی میکنید.
تهیونگ نگاه کوتاهی به ا.ت انداخت.
— تقصیر من نیست.
ا.ت زیر لب گفت:
— پس تقصیر کیه؟
— تو.
— من؟!
— آره. چون وقتی نگات میکنم، یادم میره چی میخواستم بگم.
مادر ا.ت دستش رو روی قلبش گذاشت.
— وای...
پدر ا.ت خندید.
— خانم، فکر کنم باید از اینجا به بعد ناظر باشیم فقط.
پدر و مادر تهیونگ هم با لبخند به پسرشان نگاه میکردند.
مادر تهیونگ گفت:
— من از صبح بهش گفتم زیادی احساساتی نشو.
تهیونگ با خنده گفت:
— نتونستم.
بعد فضای اتاق کمی جدیتر شد.
پدر ا.ت پرسید:
— آقای کیم، شما شرایط مالی خیلی خوبی دارید. شرکت خودتون رو دارید و زندگی مستقلی ساختید. ولی برای ما مهمتر از پول اینه که بدونیم با ا.ت چطور رفتار میکنید.
تهیونگ این بار بدون شوخی جواب داد:
— همیشه اول از همه بهش احترام میذارم.
مکث کرد.
— من نمیخوام ا.ت بعد از ازدواج احساس کنه وارد زندگی من شده و باید خودش رو با زندگی من هماهنگ کنه.
ا.ت آرام نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
— میخوام زندگی مشترکمون رو با هم بسازیم. تصمیمهاش هم برای من مهمه، نه فقط تصمیمهای من.
مادر ا.ت لبخند زد.
— و اگه یه روز اختلاف نظر داشته باشید؟
تهیونگ گفت:
— بحث میکنیم.
همه خندیدن.
تهیونگ هم خندید.
— ولی آخرش حلش میکنیم. من نمیخوام قهر و سکوت تبدیل به عادت بشه.
پدر ا.ت سر تکون داد.
— جواب خوبیه.
بعد رو به ا.ت کرد.
— خب، حالا سؤال آخر رو از خودت میپرسیم.
ا.ت تعجب کرد.
— از من؟
— آره.
مادرش لبخند زد.
— تو آقای کیم رو میخوای؟
ا.ت چند لحظه به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هم برای اولین بار کاملاً ساکت شده بود.
ا.ت لبخند زد.
— آره.
تهیونگ نفسش رو با آرامش بیرون داد.
پدر ا.ت خندید.
— خب، فکر کنم جواب مشخصه.
مادر تهیونگ با خوشحالی گفت:
— بالاخره!
تهیونگ با لبخند به ا.ت نگاه کرد.
— ممنون.
ا.ت آروم پرسید:
— برای چی؟
— برای اینکه منو انتخاب کردی.
ا.ت گفت:
— انتخاب کردن تو سخت نبود.
تهیونگ لبخند زد.
— برای منم دوست داشتنت سخت نبود.
پدر ا.ت بلند شد و دستش رو سمت تهیونگ دراز کرد.
— پس به خانوادهی ما خوش اومدی، آقای کیم.
تهیونگ دستش رو فشرد.
— ممنونم.
اما وقتی نشست، زیر لب به ا.ت گفت:
— من الان رسماً میتونم نفس بکشم؟
ا.ت خندید.
— نه، هنوز باید پدرم رو راضی نگه داری.
تهیونگ با نگرانی به پدرش نگاه کرد.
— فکر کنم سختترین قرارداد عمرم همینه.
پدر ا.ت از آن طرف اتاق گفت:
— شنیدم!
همه زدند زیر خنده.
ادامه دارد ...
کامنت بزارید (در مورد فیک بگید استیکر نزارید)
همین که در بسته شد، ا.ت برگشت سمتش.
— تو واقعاً گفتی «من ا.ت رو خیلی دوست دارم» وقتی ازت پرسیدن شغلت چیه؟
تهیونگ خندید.
— مغزم هنگ کرده بود!
— ولی بعدش...
— چی؟
ا.ت لبخند زد.
— حرفات به دلم نشست.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
بعد آروم گفت:
— چون دربارهی تو بود. این یکی رو لازم نبود تمرین کنم.
ا.ت لبخندش عمیقتر شد.
تهیونگ نزدیکتر رفت.
— میدونی از چی بیشتر از همه میترسم؟
— چی؟
— اینکه بعد از این همه سال، هنوز نتونم درست بهت بگم چقدر دوستت دارم.
ا.ت دستش رو گرفت.
— لازم نیست همیشه بگی.
تهیونگ لبخند زد.
— ولی من دوست دارم بگم.
بعد آروم دست ا.ت رو بالا آورد و بوسید.
— دوستت دارم.
ا.ت خندید.
— منم دوست دارم ته .
تهیونگ خندید.
بعد کمی مکث کرد.
— میتونم یه چیز دیگه هم بگم؟
— چی؟
— وقتی برگشتیم پذیرایی، احتمالاً دوباره یکی از سؤالها رو اشتباه جواب میدم.
ا.ت زد زیر خنده.
— تهیونگ!
تهیونگ هم خندید.
— چی کار کنم؟ تو که جلوی من میشینی، یادم میره برای چی اومدم.
ا.ت سرش رو تکون داد.
— دیوونهای.
تهیونگ لبخند زد و یک بوسهی کوتاه روی لبهای ا.ت گذاشت.
— دیوونهی تو.
ا.ت با خجالت لبخند زد.
از پشت در صدای مادر ا.ت اومد:
— بچهها؟ همه منتظرن!
تهیونگ آروم گفت:
— فکر کنم باید بریم قبل از اینکه بفهمن اینجا داشتیم چی کار میکردیم.
ا.ت خندید.
— بریم آقای کیم .
تهیونگ دستش رو گرفت.
— با افتخار.
ا.ت و تهیونگ دوباره وارد پذیرایی شدن.
همین که نشستند، مادر ا.ت با لبخند به تهیونگ نگاه کرد.
— خب آقای کیم، فکر کنم حالا که کمی آروم شدید، میتونیم چند تا سؤال واقعی بپرسیم.
تهیونگ صاف نشست.
— حتماً.
پدر ا.ت گفت:
— اول از همه، ا.ت رو از کی میشناسید؟
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
— از وقتی فهمیدم آدم مورد علاقهم قرار نیست فقط بخشی از روزم باشه.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
پدرش گفت:
— سؤال این بود از کی میشناسیدش یعنی چند ساله میشناسیش!
تهیونگ با خجالت خندید.
مادر ا.ت با خنده گفت:
— شما واقعاً وقتی دربارهی ا.ت حرف میزنید، سؤال و جواب رو قاطی میکنید.
تهیونگ نگاه کوتاهی به ا.ت انداخت.
— تقصیر من نیست.
ا.ت زیر لب گفت:
— پس تقصیر کیه؟
— تو.
— من؟!
— آره. چون وقتی نگات میکنم، یادم میره چی میخواستم بگم.
مادر ا.ت دستش رو روی قلبش گذاشت.
— وای...
پدر ا.ت خندید.
— خانم، فکر کنم باید از اینجا به بعد ناظر باشیم فقط.
پدر و مادر تهیونگ هم با لبخند به پسرشان نگاه میکردند.
مادر تهیونگ گفت:
— من از صبح بهش گفتم زیادی احساساتی نشو.
تهیونگ با خنده گفت:
— نتونستم.
بعد فضای اتاق کمی جدیتر شد.
پدر ا.ت پرسید:
— آقای کیم، شما شرایط مالی خیلی خوبی دارید. شرکت خودتون رو دارید و زندگی مستقلی ساختید. ولی برای ما مهمتر از پول اینه که بدونیم با ا.ت چطور رفتار میکنید.
تهیونگ این بار بدون شوخی جواب داد:
— همیشه اول از همه بهش احترام میذارم.
مکث کرد.
— من نمیخوام ا.ت بعد از ازدواج احساس کنه وارد زندگی من شده و باید خودش رو با زندگی من هماهنگ کنه.
ا.ت آرام نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
— میخوام زندگی مشترکمون رو با هم بسازیم. تصمیمهاش هم برای من مهمه، نه فقط تصمیمهای من.
مادر ا.ت لبخند زد.
— و اگه یه روز اختلاف نظر داشته باشید؟
تهیونگ گفت:
— بحث میکنیم.
همه خندیدن.
تهیونگ هم خندید.
— ولی آخرش حلش میکنیم. من نمیخوام قهر و سکوت تبدیل به عادت بشه.
پدر ا.ت سر تکون داد.
— جواب خوبیه.
بعد رو به ا.ت کرد.
— خب، حالا سؤال آخر رو از خودت میپرسیم.
ا.ت تعجب کرد.
— از من؟
— آره.
مادرش لبخند زد.
— تو آقای کیم رو میخوای؟
ا.ت چند لحظه به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ هم برای اولین بار کاملاً ساکت شده بود.
ا.ت لبخند زد.
— آره.
تهیونگ نفسش رو با آرامش بیرون داد.
پدر ا.ت خندید.
— خب، فکر کنم جواب مشخصه.
مادر تهیونگ با خوشحالی گفت:
— بالاخره!
تهیونگ با لبخند به ا.ت نگاه کرد.
— ممنون.
ا.ت آروم پرسید:
— برای چی؟
— برای اینکه منو انتخاب کردی.
ا.ت گفت:
— انتخاب کردن تو سخت نبود.
تهیونگ لبخند زد.
— برای منم دوست داشتنت سخت نبود.
پدر ا.ت بلند شد و دستش رو سمت تهیونگ دراز کرد.
— پس به خانوادهی ما خوش اومدی، آقای کیم.
تهیونگ دستش رو فشرد.
— ممنونم.
اما وقتی نشست، زیر لب به ا.ت گفت:
— من الان رسماً میتونم نفس بکشم؟
ا.ت خندید.
— نه، هنوز باید پدرم رو راضی نگه داری.
تهیونگ با نگرانی به پدرش نگاه کرد.
— فکر کنم سختترین قرارداد عمرم همینه.
پدر ا.ت از آن طرف اتاق گفت:
— شنیدم!
همه زدند زیر خنده.
ادامه دارد ...
کامنت بزارید (در مورد فیک بگید استیکر نزارید)
- ۷۱.۵k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط