part ¹

« روزی روزگاری شهری درخشان وجود داشت که با دروازه‌های طلایی محافظت میشد .. اسم اون شهر بهشت بود ... و توسط موجوداتی از جنس نور خالص اداره میشد .. موجوداتی به نام فرشتگان که خوبی رو ستایش میکردن و از همه در برابر اهریمن محافظت میکردن ... نام یکی از اون فرشته‌ها لوسیفر بود ، اون رویاپردازی بود با ایده‌هایی فوق‌العاده برای همه‌ی مخلوقات .. ولی .. از نظر بزرگان بهشت یه دردسرساز به تمام معنا بود ، اونها احساس میکردن که طرز فکر لوسیفر برای نظم جهانشون خیلی خطرناکه .... و از طرفی لوسیفر یه فرشته بسیار سرکش بود بخاطر همین وقتی مرتکب یه اشتباه خیلی بزرگ شد از بهشت به سیاه چاله‌ای ترسناک و تاریک به نام جهنم تبعیدش کردن ... اون زمان اشتباه لوسیفر باعث به هم خوردن جهان شد و برای مجازات همه چیزشو ازش گرفتن و اون دیگه نتونست خوبی‌ای که توسط انسان‌ها انجام میشد رو ببینه ، تنها ظلم و بدجنسی .... لوسیفر به مرور زمان قدرت رویاپردازیشو از دست داد و در آخر به شخص بسیار ظالمی تبدیل شد ... » پس از اتمام صحبت‌هایش صدایی لطیف از کنار خود شنید : « یعنی واقعا دیگه هیچوقت نتونست خوبی رو ببینه ، آجوشی؟ » مرد سرش را به سمت دختر بچه‌ای که کنارش نشسته بود برگرداند و به چهره‌ی زیبایش خیره شد ، لبخند کوچک و غمگینی بر روی لبانش شکل گرفت و به آرامی موهای بلند و ابریشمی دختربچه را نوازش کرد : « هیچوقت! »

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

در حالی که به آرامی درون مکان مورد نظرش قدم برمیداشت دستی بین موهایش کشید و آنها را مرتب کرد ، در گوشه‌ای چند دختر جمع شده بودند و در حال صحبت با یکدیگر بودند که ناگهان چشم یکی از دخترها به شخص افتاد ، صدایش را پایین آورد و در حالی که سعی میکرد خونسرد باشد به حرف آمد : « دخترا اونجا رو نگاه کنید!دونگ‌ووکه! » چهره‌ی دختران اطرافش متعجب شد : « چی؟! » سپس سرهایشان را به سمت شخصی که توسط دختر ، دونگ‌ووک خطاب شده بود برگرداندند .
« واقعا خودشه!ستاره‌مون! »
« باورم نمیشه بعد از این همه مدت دارم دوباره میبینمش! »
« خیلی جذابه! »
دونگ‌ووک نگاهی گذرا به دختران انداخت و سپس چشمکی به آنان تحویل داد ، به سمت بارتندر روانه شد و شخص مورد نظرش را دید که بر روی یک صندلی جا خوش کرده و انگار منتظر کسی است . به آرامی به دختر نزدیک شد و دستی بر شانه‌اش زد ، به واسطه این حرکت دختر سرش را برگرداند و به چهره‌ی خوش‌تراش پسر نگاهی انداخت ، ابرویش را بالا برد و خنده‌ای سر داد : « چه عجب!یکم دیگه میموندم بجا علف زیرپام درخت رشد میکرد! » دونگ‌ووک بر روی صندلی کناری‌اش نشست و آرنجش را به عنوان تکیه‌گاه بر روی میز گذاشت و لبخندی از روی رضایت زد : « خانوم میونگ!بنظرم بهتره یکم رو اعصابت کار کنی » پس از تمام شدن جمله‌اش دختر نفس عمیقی کشید : « اوکی حله من عالیم! » دونگ‌ووک ابرویش را بالا برد و بدون مقدمه پرسید : « مصاحبه چطور پیش رفت؟ » میونگ نگاهش را از او گرفت و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد . اثرات استرس و نگرانی در چهره‌اش قابل مشاهده بود : « خوب بود .. امیدوارم نتیجه‌ش هم خوب باشه » دونگ‌ووک لبخندی زد و خوشبینانه گفت : « خوبه!من بهت میگم! » میونگ به سمت پسر جوان برگشت و لبخند چشم بسته‌ای به او تحویل داد : « خیلی ازت ممنونم دونگ‌ووک!اگه تو نبودی نمیتونستم موفق بشم!امیدوارم بتونم برات جبران کنم! » دونگ‌ووک کمی به سمت او خم شد : « من فقط دستتو گرفتم ... وگرنه همه‌ی راه رو خودت رفتی عزیزکم . باید از خودت تشکر کنی که قوی و بااراده بودی » میونگ لبخند کوچکی زد و به روبرویش خیره شد ، به آرامی زیرلب زمزمه کرد : « خدا امیدوارم همه چی خوب پیش بره .... » پسر جوان به محض شنیدن حرف‌هایش لبخند کجی زد و با صداقت رو به او گفت : « خدا تو این موقعیت قرار نیست کمکی بکنه .... موفقیتت و آیندت همش به خودت بستگی داره عسلم! »
دیدگاه ها (۱۲)

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۸ (از زبان راوی)(هشدار...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

dark life = 40

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 28پارک: باشه باشه تن...

هم سلولی خطرناک (part5) ماشین توی جاده‌ی تاریک پیش می‌رفت چر...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 10جین با عجله از اتاق بازجویی بیرون ر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

پارت .چهار . ای لاو یو جی کی «پنج روز بعد»«ات ویو»توی این پن...

وااایآپدیت اینستاگرام مامان چان با تبریک تولد چانی هر جا که ...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط