عشق بی پایان من

پارت ۳۵:
رفتین یه سوپر مارکت شبانه روزی و مواد غذایی مورد نیازتونو خربدیدن .
هارین:دیدم جین اومد پیشت چی بهت گفت ؟
ا.ت: اولش خودم شروع کردم که براش سؤتفاهم پیش نیاد . بهش گفتم که از سر دوستی اینکارو کردم و فلان و اینا .
هارین:خب اون چی گفت؟
ا.ت:هیچی گفتش که میدونستم و منم میخواستم و ازت تشکر کنم و از اینجور چیزا.
هارین:اها . فکر کنم ازت خوشش میاد .
ا.ت: واسه من فرقی نداره وقتی عاشق یکی دیگم . حالا شلنس نداشتنم به کنار.
هارین:بهش فکر نکن . خودتو اذیت نکن .امشب یه شب دخترونه در پیش داریم.
ا.ت:هوراااا(خنده)
لیا:بچه ها سوسیسم بردارم ؟
هارین:اره بردار.
سولی:پس پنیر پیتزام برمیدارم.
هارین:اوکیه.
وقتی خریدتون تموم شد به سمت کالبتون راه افتادین .
ا.ت:یه فیلم ترسناکم بزارید ببینیم لطفااااا.
سولی:باشه میزاریم .
لیا:من میگردم پیدا کنم
هارین:لطفا انقدر ترسناک باشه که بشاشیم تو خودمون ممنون .(لبخند)
شروه کردین به درست کردن غذاهاتون . کلی غذا درست کردین . تقریبا ۲ ساعت تو اشپزخونه بودین . لیا هم یه فیلم ترسناک انتخاب کرده بود . گذاشتین توی تلویزیون و شروع کردین به خوردن و دیدن .
ا.ت:دارم میشاشم تو خودم(متعجب )
هارین:دختره ی احمق نرو تو اون اتاق .
سولی :اگه من اونجا بودم وسایلمو جمع کرده بودم و گورمو گم کرده بودم . مردم چقدر فضولن .
لیا :حال میکنین چه فیلمی انتخاب کردم.
ا.ت:ممنونم واقعا دارم میرینم تو خودم.
لیا: خودتون خواستین(لبخند)
اخرای فیلم بودین و دقیقا جای حساسش بودین که در یهویی زده شد و چهار نفرتون جیغ کشیدین.
ا.ت:یا پنج تن این کیه دیگه.
هارین:فکر کنم واقعا تو خودم دستشویی کردم .
سولی :اوضاع عالیه اصن .
لیا : اوسکولا درو باز کنین .
ا.ت:من رفتم .
رفتی درو باز کردی و با بنگ چان مواجه شدین .
بنگ چان :ا.ت خوبین؟ چرا صدا داد میومد ؟
ا.ت:اره خوبیم داشتیم فیلم ترسناک میدیدیم (خنده)
بنگ چان:خواستم بهتون بگم فردامیخوایم بریم کوه نوردی واسه خودتون وسایل اماده کنین. ساعت ۹ بیاید پیش اقای کیم .
ا.ت:اها باشه.
بنگ چان :ا.ت . تو حالت خوبه؟ اذیت نیستی؟
ا.ت:از چه لحاظ.؟
بنگ چان : خودت میدونی ا.ت .
ا.ت:چاره ای نیست بنگ چان . من از جای قبلی دوباره ضربه خوردم . قرار نیست حالم عالی باشه. ولی خودمو اذیت نمیکنم.
بنگ چان :هیونجین مقصر نیست ا.ت . باور کن.
ا.ت:من گوشم از این حرفا پره .
بنگ چان :خودت میدونی ا.ت شبت بخیر .
ا.ت: ممنون .شب تو هم بخیر .



بفرمایید💜💜🙃🙃
دیدگاه ها (۱۵)

سرنوشت پارت (۱۲)

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

سناریو مایکی پارت۳

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

Forbidden love⑦فرداساعت ۶ بعدازظهر بود.... ا/ت: رینا باز امر...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

سناریو مایکی پارت ۱

سناریو سو پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط