رمان ترگل و کیان
رمان ترگل و کیان
قسمت13و14
#kosarjooon
برات یه لباس که در شان یه خانوم باشه بگیریم.
روی تخت نشستم و گفتم : من نمیام مهمونی.
مامان که فکر کرد به خاطر لباسه گفت : حرف الکی نزن . اون دفعه هم که دعوتمون کردن نیومدی دیگه زشته . ممکنه فکر بد در موردت بکنن . ترگل اینبار رو حرف من حرف نزن . همونطور که گفتم عصری میریم خرید لباس و تو هم دیگه بهونه ای نداری . بازم حرفی هست ؟
ناچار تسلیم شدم و گفتم : نه مامان حرفی نیست.
_خب خدا رو شکر.
خلاصه عصری مجبور شدم با مامان برم خرید لباس و بازم مجبور شدم یه لباس بلند بگیرم . یه لباس صورتی که کلی چین داشت و هزار جور چیز میز دیگه که من هرگز تجربشون نکرده بودم . حالا باید به فکر کادوی تولدش میشدم .
خلاصه بعد از کلی فکر کردن و گشتن یه تابلوی قشنگ یه شعر قشنگ هم وش نوشته شده بود چشمم رو گرفت و همونو خریدم و کادو کردم . شب تولدش حسابی به خودم رسده بودم و خوشگل کرده بودم . وقتی وارد خونشون شدیم مادر و پدرش استقبال گرمی از ما کردن ولی خودشون رو هنوز ندیده بودیم . دسته ای از مهموناشون هم اومده بودن و هر کس به نوعی مشغول بود . ما هم کناری نشسته بودیم که کمتوجه شدم کیان داره به طرف ما میاد . واقعا خیره کننده بود . کت و شلواری مشکی رنگ و فوق العاده شیک پوشیده بود موهاشو تقریبا فشن کرده بو ولی در کب مرتب بود .
چشم همه دخترا روش ثابت مونده بود . همین موقع نزدیک ما شد و سلام و احوالپرسی گرمی کرد و بعد که به من رسید چند ثانیه مکث کد و خیره نگاهم کرد که طاقت نیووردم و سرم و انداختم پایین که بعد شنیدم با لحن سردی گفت :
ترگل خانوم خیلی خوش آمدید.
با اینکه صدای شکستن قلبم رو شنیدم ولی سعی کردم عادی باشم و گفتم : تشکر . تولدتون مبارک آقای کیانی.
و بعد هم سر جام نشستم که دختری اومد طرف کیان و ضمن اینکه دست اونو میکشید گفت : کیان جون ناسلامتی تولدته اونوقت اینجا وایسادی . بیا وسط بابا.
کیان هم برای اینکه لج منو دربیاره با حالتی که مثلا پر از غرور و افتخار باشه اون دختر و به ما معرفی کردی و گفت :
ایشون سوگل هستن دختر عموی من.
بعد ما رو هم معرفی کرد و با هم رفتن وسط سالن . انگار تکه ای از قلبم رو کند و با خودش با برد . نمیتونستم نفس بک
شم به خاطر همین هم ساعتی بعد برای اینکه حالم کمی عوض شه و رفتار چندش آور کیان رو نبینم رفتم توی حیاط که نه میشه گفت باغ تا کمی قدم بزنم . چند دقیقه ای بود که بیرون ایستاده بودم که صدایی پشت سرم گفت : تحملش برات سخت بود ؟
کیان نامرد . به طرفش برگشتم و خیلی خونسرد گفتم : تحمل چی ؟
_دیدن رقیب.
با تعجب گفتم : رقیب؟ میشه واضح تر بزنی؟
خندید و گفت : اگه دیدن اون دخترا دور و بر من اذیتت نمیکرد واسه چی اومدی بیرون.
از دستش حسابی عصبانی شدم و روبه روش ایستادم و گفتم : چی فکر کردی آقا کیان ؟ خودتو خیلی دست بالا گرفتی ؟ چرا باید به دخترای اون تو حسادت کنم من فقط یه ذره خسته شدم اومدم هوایی بخورم در ضمن من اونقدر برام هست که توجهی به امثال تو نداشته باشم یکیشم آقای سعید قربانی خودمون که دیروز ازم خواستگاری کرد و منتظر جوابمه .
به وضوح دیدم که رنگش پرید و بهش گفتم : میشه بریم داخل کار مهمی دارم باهات ؟
حرفی نزد و با هم رفتیم داخل چند دقیقه بعد به اصرار بابا و مامان رو راضی کردم که برم خونه . خانم کیانی برام زنگ زد آژانس و من تو این فاصله کادوی تولد کیان و بهش دادم و گفتم : امیدوارم صد سال دیگه زنده باشید و تولدتون رو جشن بگیرید.
بعد در حالی که بغض کرده بودم و توان موندن نداشتم به سرعت از خونه زدم بیرون و به کیان که پشت سرم می اومد و صدام میزد توجهی نداشتم تا اینکه دم در دستم و گفت : صبر کن ترگل.
سرم و انداختم پایین و هیچی نگفتم چون با هر کلامی که میگفتم مطمئن بودم اشکم میریزه . کیان روبه روم ایستاد و گفت : معذرت میخوام ، خواهش میکنم برگرد . دستمو از توی دستش درآوردم از خونه زدم بیرون . هنوز آژانس نیومده بود مجبور شدم دم در منتظر بمونم . کیان بازم کنارم ایستاد و گفت : بی معرفت نمیخوایی کیک تولدم و بخوری ؟
با این حرفش اختیار از دست دادم و گفتم : برو تو کیان دلم نمیخواد ببینمت.
دستشو آورد جلو که اشکامو پاک کنه ولی من با خشم دستشو کنار زدم و گفتم : به من دست نزن.
کیان میخواست چیزی بگه که همین موقع ماشین رسید و من با سرعت خودم و توی ماشین انداختم و رفتم . کمی که دورتر شدیم آروم برگشتم و به پشت سر نگاه کردم . کیان هنوز همونطور که کادوی تولدش دستش بود ایستاده بود و خیره رفتن من و نگاه میکرد . دیگه کنترل خودمو از دست دادم و با صدای بلند زدم زیر گریه . راننده که از رفتار من جا خورده بود گفت : میبخشید خانوم فضولی میکنم کاری از دست من ساخته است ؟ مشکلی پیش اومده ؟
سرم و تکون دادم گفتم :
قسمت13و14
#kosarjooon
برات یه لباس که در شان یه خانوم باشه بگیریم.
روی تخت نشستم و گفتم : من نمیام مهمونی.
مامان که فکر کرد به خاطر لباسه گفت : حرف الکی نزن . اون دفعه هم که دعوتمون کردن نیومدی دیگه زشته . ممکنه فکر بد در موردت بکنن . ترگل اینبار رو حرف من حرف نزن . همونطور که گفتم عصری میریم خرید لباس و تو هم دیگه بهونه ای نداری . بازم حرفی هست ؟
ناچار تسلیم شدم و گفتم : نه مامان حرفی نیست.
_خب خدا رو شکر.
خلاصه عصری مجبور شدم با مامان برم خرید لباس و بازم مجبور شدم یه لباس بلند بگیرم . یه لباس صورتی که کلی چین داشت و هزار جور چیز میز دیگه که من هرگز تجربشون نکرده بودم . حالا باید به فکر کادوی تولدش میشدم .
خلاصه بعد از کلی فکر کردن و گشتن یه تابلوی قشنگ یه شعر قشنگ هم وش نوشته شده بود چشمم رو گرفت و همونو خریدم و کادو کردم . شب تولدش حسابی به خودم رسده بودم و خوشگل کرده بودم . وقتی وارد خونشون شدیم مادر و پدرش استقبال گرمی از ما کردن ولی خودشون رو هنوز ندیده بودیم . دسته ای از مهموناشون هم اومده بودن و هر کس به نوعی مشغول بود . ما هم کناری نشسته بودیم که کمتوجه شدم کیان داره به طرف ما میاد . واقعا خیره کننده بود . کت و شلواری مشکی رنگ و فوق العاده شیک پوشیده بود موهاشو تقریبا فشن کرده بو ولی در کب مرتب بود .
چشم همه دخترا روش ثابت مونده بود . همین موقع نزدیک ما شد و سلام و احوالپرسی گرمی کرد و بعد که به من رسید چند ثانیه مکث کد و خیره نگاهم کرد که طاقت نیووردم و سرم و انداختم پایین که بعد شنیدم با لحن سردی گفت :
ترگل خانوم خیلی خوش آمدید.
با اینکه صدای شکستن قلبم رو شنیدم ولی سعی کردم عادی باشم و گفتم : تشکر . تولدتون مبارک آقای کیانی.
و بعد هم سر جام نشستم که دختری اومد طرف کیان و ضمن اینکه دست اونو میکشید گفت : کیان جون ناسلامتی تولدته اونوقت اینجا وایسادی . بیا وسط بابا.
کیان هم برای اینکه لج منو دربیاره با حالتی که مثلا پر از غرور و افتخار باشه اون دختر و به ما معرفی کردی و گفت :
ایشون سوگل هستن دختر عموی من.
بعد ما رو هم معرفی کرد و با هم رفتن وسط سالن . انگار تکه ای از قلبم رو کند و با خودش با برد . نمیتونستم نفس بک
شم به خاطر همین هم ساعتی بعد برای اینکه حالم کمی عوض شه و رفتار چندش آور کیان رو نبینم رفتم توی حیاط که نه میشه گفت باغ تا کمی قدم بزنم . چند دقیقه ای بود که بیرون ایستاده بودم که صدایی پشت سرم گفت : تحملش برات سخت بود ؟
کیان نامرد . به طرفش برگشتم و خیلی خونسرد گفتم : تحمل چی ؟
_دیدن رقیب.
با تعجب گفتم : رقیب؟ میشه واضح تر بزنی؟
خندید و گفت : اگه دیدن اون دخترا دور و بر من اذیتت نمیکرد واسه چی اومدی بیرون.
از دستش حسابی عصبانی شدم و روبه روش ایستادم و گفتم : چی فکر کردی آقا کیان ؟ خودتو خیلی دست بالا گرفتی ؟ چرا باید به دخترای اون تو حسادت کنم من فقط یه ذره خسته شدم اومدم هوایی بخورم در ضمن من اونقدر برام هست که توجهی به امثال تو نداشته باشم یکیشم آقای سعید قربانی خودمون که دیروز ازم خواستگاری کرد و منتظر جوابمه .
به وضوح دیدم که رنگش پرید و بهش گفتم : میشه بریم داخل کار مهمی دارم باهات ؟
حرفی نزد و با هم رفتیم داخل چند دقیقه بعد به اصرار بابا و مامان رو راضی کردم که برم خونه . خانم کیانی برام زنگ زد آژانس و من تو این فاصله کادوی تولد کیان و بهش دادم و گفتم : امیدوارم صد سال دیگه زنده باشید و تولدتون رو جشن بگیرید.
بعد در حالی که بغض کرده بودم و توان موندن نداشتم به سرعت از خونه زدم بیرون و به کیان که پشت سرم می اومد و صدام میزد توجهی نداشتم تا اینکه دم در دستم و گفت : صبر کن ترگل.
سرم و انداختم پایین و هیچی نگفتم چون با هر کلامی که میگفتم مطمئن بودم اشکم میریزه . کیان روبه روم ایستاد و گفت : معذرت میخوام ، خواهش میکنم برگرد . دستمو از توی دستش درآوردم از خونه زدم بیرون . هنوز آژانس نیومده بود مجبور شدم دم در منتظر بمونم . کیان بازم کنارم ایستاد و گفت : بی معرفت نمیخوایی کیک تولدم و بخوری ؟
با این حرفش اختیار از دست دادم و گفتم : برو تو کیان دلم نمیخواد ببینمت.
دستشو آورد جلو که اشکامو پاک کنه ولی من با خشم دستشو کنار زدم و گفتم : به من دست نزن.
کیان میخواست چیزی بگه که همین موقع ماشین رسید و من با سرعت خودم و توی ماشین انداختم و رفتم . کمی که دورتر شدیم آروم برگشتم و به پشت سر نگاه کردم . کیان هنوز همونطور که کادوی تولدش دستش بود ایستاده بود و خیره رفتن من و نگاه میکرد . دیگه کنترل خودمو از دست دادم و با صدای بلند زدم زیر گریه . راننده که از رفتار من جا خورده بود گفت : میبخشید خانوم فضولی میکنم کاری از دست من ساخته است ؟ مشکلی پیش اومده ؟
سرم و تکون دادم گفتم :
- ۳۰.۰k
- ۲۱ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط