{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎𝟑


[ویو ا.ت]

همین که مشغول نگاه کردن به گردنبند بودم، صداش رو شنیدم...

جونگکوک: خب، این گردنبند یه نشونه کوچیک از احساس من به توئه....

سرم رو آوردم بالا..نگاهش جدی‌تر شده بود...

جونگکوک: راستش رو بخوای، دلم می‌خواد رابطه‌مون از این چیزی که هست عمیق‌تر بشه... خیلی بهت علاقه دارم و دوست دارم باهات یک رابطه جدی رو شروع کنم...نظرت چیه؟

قلبم شروع کرد به تند زدن...این دیگه فراتر از یه عذرخواهی و هدیه تولد بود. بعد از اون اتفاقی که افتاده بود... واقعاً می‌خواست یه رابطه جدی رو شروع کنه؟
یه سکوت سنگین بینمون افتاد....
توی اون چند ثانیه، تمام خاطرات خوب و بد از جلوی چشمام رد شد...ته دلم هنوز یه چیزی بهش کشش داشت، ولی می‌ترسیدم.

یه نفس عمیق کشیدم و اروم پرسیدم...

ا.ت: واقعاً؟...یعنی...بعد از همه چی؟

دلم می‌خواست مطمئن بشم که این فقط از سر جبران نیست.

جونگکوک: آره، واقعا....دقیقا به خاطر همین که همه چی پیش اومد، بیشتر فهمیدم چقدر برام مهمی...دلم می‌خواد جبران کنم و نشون بدم که چقدر بهت اهمیت میدم... نه فقط به خاطر جبران....واقعا دوست دارم باهات باشم، توی یه رابطه جدی...

صداقت رو توی چشماش دیدم...دستم رو دراز کردم و دستش رو که روی میز بود، گرفتم... گرمای دستش بهم اطمینان داد....

ا.ت: منم... منم فکر کردم بهت....
و لبخندی زدم و ادامه دادم....
ا.ت: و واقعاً سوپرایزم کردی....از هشت سالگی به بعد کسی برام تولد نگرفت و کم‌کم از یادم رفته بود...

یه حس خوب توی دلم شروع به جوشیدن کرد. ازش متنفر نبودم، فقط دلخور بودم.
و حالا این همه تلاش برای جبران...نمی‌خواستم این فرصت رو از دست بدم....

ا.ت: منم دلم می‌خواد یه فرصت دیگه بهمون بدم...و این گردنبند...خیلی قشنگه...

لبخندش رو دیدم که از ته دل بود...اون برق توی چشماش...
انگار دنیا دوباره رنگی شد. یه حس آرامش و خوشحالی توی وجودم پیچید...


[ویو جونگکوک]

یه نفس راحتی کشیدم که انگار یه کوه از روی دوشم برداشته شد. یه لبخند بزرگ روی صورتم نشست.فضای رستوران یهو روشن‌تر شد، یا شاید این فقط حس من بود....حالا دیگه می‌تونستیم واقعاً از غذامون لذت ببریم...می‌دونستم که راه طولانی‌ای در پیش داریم، اما مهم این بود که اولین قدم بزرگ رو برداشته بودیم. همه چیز از اینجا شروع می‌شد....

جونگکوک: اجازه میدی برات بندازمش؟

دلم می‌خواست خودم اون گردنبند رو دور گردنش بندازم، نه فقط به عنوان یه هدیه، بلکه به عنوان نمادی از این شروع دوباره...

سرش رو به نشونه مثبت تکون داد....

[ویو ا.ت]

برگشتم تا بتونه گردنبند رو دور گردنم بندازه.. حس خنکی فلز رو روی پوستم حس کردم و بعد حس ظریف لمس انگشتاش که گیره گردنبند رو می‌بست....

حمایت ها کم شده_
دیدگاه ها (۱۴۰)

True Love①③دو ماه از شروع رابطه‌مون گذشته بود. تو این دو ماه...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

مافیای من

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

Destiny part 10

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

آدم‌ها توی رابطه فقط دنبال دوست داشتن نیستن، یه نیاز مهم‌تر ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

فیک جونگکوک

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط