𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده
𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐
عصر همون روز، طبق آدرسی که جونگکوک فرستاده بود، به یک کافهی خلوت رفتی
قبل از ورود، چند بار پیامش رو چک کردی هنوز هم مطمئن نبودی باید به یک غریبه اعتماد کنی، اما باعث میشد احساس کنی قبلاً او رو میشناختی
وقتی وارد شدی، پسری رو دیدی که کنار پنجره نشسته بود جونگکوک با دیدنت از جاش بلند شد چند لحظه فقط به هم نگاه کردیدعجیب بود... چهرهاش برات ناآشنا بود، اما حس میکردی قبلاً بارها دیدیشکنارش نشستی و اون بدون حرف، گوشی..ش رو روی میز گذاشت صفحه پر از عکس بود عکس از تونه عکسهای عجیب یا مخفیانه؛ عکسهایی که نشون میداد شما دو نفر مدت زیادی کنار هم بودین توی یکی ازاین عکسها، تو کنار جونگکوک ایستاده بودی و میخندیدی عکس بعدی، هر دوتون روی ی.. نیمکت نشسته بودین وآخرین عکس، دست تو دست جونگکوک بود با ناباوری به صفحه خیره شدی
_ اینا... کی گرفته شده؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت
جونگکوک: دیروز
قلبت فرو ریخت
دیروز؟همون روزی که هیچ چیزش رو به یاد نمیاوردی!جونگکوک شروع کرد اتفاقات روز قبل را تعریف کردن گفت صبح با هم قرار داشتین بعد به چند جای مختلف رفته بودید، عکس گرفته بودید و ساعتها حرف زده بودین اما چیزی که بیشتر از همه ذهنت رو درگیر کرد، آخرین قسمت حرفهاش بودقبل از اینکه حافظهات از بین بره، خودت از اون خواسته بودی چیزی را به کسی نگه
چیزی که حتی خودت حالا نمیدانستی چیه
جونگکوک گوشی رو برداشت و آخرین ویدیوی ضبطشده رو باز کرد تصویر خودت روی صفحه ظاهر شدچند ثانیه به دوربین نگاه کردی و بعد با صدای آروم گفتی:
_ اگه فردا هیچی یادم نبود... فقط بهم بگو که بهت اعتماد کنم
ویدیو تمام شدچند لحظه هیچکدومتون حرفی نزدین آروم سرت رو بلند کردی و به جونگکوک نگاه کردی
_ من چرا باید این حرف رو به تو زده باشم؟
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد
جونگکوک: چون دیروز فهمیدیم کسی داره گذشتهت رو ازت پنهان میکنه
با شنیدن این جمله، تمام حس امنیتی که داشتی از بین رفت پس فراموش کردن یک روز، تصادفی نبود....و چیزی که قرار بود به خاطرش به جونگکوک اعتماد کنی، هنوز باقی مونده بود
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐
عصر همون روز، طبق آدرسی که جونگکوک فرستاده بود، به یک کافهی خلوت رفتی
قبل از ورود، چند بار پیامش رو چک کردی هنوز هم مطمئن نبودی باید به یک غریبه اعتماد کنی، اما باعث میشد احساس کنی قبلاً او رو میشناختی
وقتی وارد شدی، پسری رو دیدی که کنار پنجره نشسته بود جونگکوک با دیدنت از جاش بلند شد چند لحظه فقط به هم نگاه کردیدعجیب بود... چهرهاش برات ناآشنا بود، اما حس میکردی قبلاً بارها دیدیشکنارش نشستی و اون بدون حرف، گوشی..ش رو روی میز گذاشت صفحه پر از عکس بود عکس از تونه عکسهای عجیب یا مخفیانه؛ عکسهایی که نشون میداد شما دو نفر مدت زیادی کنار هم بودین توی یکی ازاین عکسها، تو کنار جونگکوک ایستاده بودی و میخندیدی عکس بعدی، هر دوتون روی ی.. نیمکت نشسته بودین وآخرین عکس، دست تو دست جونگکوک بود با ناباوری به صفحه خیره شدی
_ اینا... کی گرفته شده؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت
جونگکوک: دیروز
قلبت فرو ریخت
دیروز؟همون روزی که هیچ چیزش رو به یاد نمیاوردی!جونگکوک شروع کرد اتفاقات روز قبل را تعریف کردن گفت صبح با هم قرار داشتین بعد به چند جای مختلف رفته بودید، عکس گرفته بودید و ساعتها حرف زده بودین اما چیزی که بیشتر از همه ذهنت رو درگیر کرد، آخرین قسمت حرفهاش بودقبل از اینکه حافظهات از بین بره، خودت از اون خواسته بودی چیزی را به کسی نگه
چیزی که حتی خودت حالا نمیدانستی چیه
جونگکوک گوشی رو برداشت و آخرین ویدیوی ضبطشده رو باز کرد تصویر خودت روی صفحه ظاهر شدچند ثانیه به دوربین نگاه کردی و بعد با صدای آروم گفتی:
_ اگه فردا هیچی یادم نبود... فقط بهم بگو که بهت اعتماد کنم
ویدیو تمام شدچند لحظه هیچکدومتون حرفی نزدین آروم سرت رو بلند کردی و به جونگکوک نگاه کردی
_ من چرا باید این حرف رو به تو زده باشم؟
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد
جونگکوک: چون دیروز فهمیدیم کسی داره گذشتهت رو ازت پنهان میکنه
با شنیدن این جمله، تمام حس امنیتی که داشتی از بین رفت پس فراموش کردن یک روز، تصادفی نبود....و چیزی که قرار بود به خاطرش به جونگکوک اعتماد کنی، هنوز باقی مونده بود
- ۶.۲k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط