برگرد که من تاب دل تنگ ندارم

برگرد که من تاب دل تنگ ندارم
با حرف بیا حوصله ی جنگ ندارم

خیلی به سکوت دل خود کرده ام عادت
اعصاب سه تار و دف و آهنگ ندارم

درد است که جای هوس بوسه ی داغت
بر روی لبم جز رژ پر رنگ ندارم

درگیر توام منزجر از فلسفه و درک
بگذار بگویند که فرهنگ ندارم

از خانه ی تو فاصله یک متر زیاد است
خب حق بده من طاقت فرسنگ ندارم

باید تو بیایی و بمانی که نمیرم
برعکس تو من جای دلم سنگ ندارم
دیدگاه ها (۳)

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

برگرد که من تاب دل تنگ ندارمبا حرف بیا حوصله ی جنگ ندارمخیلی...

برگرد که من تاب دل تنگ ندارمبا حرف بیا حوصله ی غم ندارمخیلی ...

برگرد که من تاب دل تنگ ندارم با حرف بیا حوصله ی جنگ ندارم خ...

برگرد که من تاب دل تنگ ندارمبا حرف بیا حوصله ی جنگ ندارمخیلی...

برگرد که من تاب دل تنگ ندارمبا حرف بیا حوصله ی جنگ ندارمخیلی...

شبها به سرم سایه‌ی مهتاب ندارمدرگیر خیال توام و خواب ندارماز...

رفتی که بیایی دل من تاب ندارددشت دل من طاقت سیلاب نداردگفتی ...

‍ ‍تـو خوابـی و من فـکرِ تـواَم خواب نـدارماز غـصـه ی این غـ...

دِلَم گِرِفتِه... تُو بَایَد کِنَارِ مَن بَاشِیدِلَم عَجِیب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط