من تو رو برمیگردونم ( پارت ۲۳)
و ناخودآگاه بدنم آماده ی عکس العمل و تا دکو چهارمین قدمش رو برداشت چشاش بسته شدن و زانو هاش سست شدن و خواست بیوفته که همون لحظه ریکشن نشون دادم و گرفتمش و رو مبل گذاشتمش و اراراکا با تعجبی که تو قیافش موج میزد گفت:چ..چی..چیشد؟دکو . کون حالش خوبه؟
من با جدیتی پلک دکو رو باز کردم و با نور فلش گوشیم چشاش رو چک کردم و با خونسردی که انگار میدونستم این اتفاق قراره بیوفته به طرف اراراکا برگشتم و گفتم: حالش از اول هم که اومد پایین خوب نبود و بد جوری سرش گیج میرفت ولی چون نمیخواست ما دو تا رو نگران کنه چیزی نگفت الان هم بدنش تحمل نکرد و بیهوش شد برا همین کمی تبش بالا رفته و بر اساس چشاش گمون نکنم تا صبح به هوش بیاد ولی اگه امشبو خوب بخوابه تا صبح حالش خوب میشه...
و بعد دکو رو از روی مبل برداشتم و در آغوش گرفتم تا ببرم اتاقش که یه لحظه برگشتم به طرف اراراکا و گفتم:برا همین تو هم دیگه برو خونه ننه بابات نگرانت میشن...
و دکو رو به اتاقش بردم و خودمم برگشتم اتاقم و خوابیدم
صبح اون روز بخاطر اینکه ایزاوا سنسه و بقیه ی معلمان و قهرمانان برای بازار سیاه کوسه جلسه داشتن اون روز کلاس ها قرار نبود تعطیل بشه برا همین با خیال راحت صبح یه دوش گرفتم و وقتی از حموم دراومدم برم اتاقم دیدم دکو تو آشپزخونه است و داره صبحونه آماده میکنه و با لحنی خشمگین گفتم:هویییییی!!!!!دکو نفله دیروز واست درس عبرت نشد به خودت فشار نیاری هاااا؟؟!!!
و دکو با قیافه ای که بنظر مریض نبود و با چشایی و لپایی که دیگه سرخ نبودن برگشت به طرف من و لبخند زد و گفت:اوه!...کاچان! صبح بخیر ، ممنون ولی حالم خوبه!
منم گفتم: آره حتما خوب هم نباشی اشکال ندارد از حال رفتی کاچان میاد میگرتت میبرتت به تخت مگه نه؟😒
دکو خندید و گفت: نه کاچان واقعا حالم خوبه ! راستی ممنون بابت دیروز ! برا همه چیزایی که دیروز کردی ممنونم!
سرم رو اونطرفی کردم (نویسنده:چون که سرخ شد تا آسمون😁🤭 کاچان:اوروساییییییی!!!!!💥🍅)و گفتم:تچ!....به هر حال! چی درست کردی ؟!
دکو گفت:(نویسنده: بچهها از اینجا به بعد اطلاعات ژاپنیم تموم میشه و فقط املت برنج بلدم پس خودتون یه میز رنگارنگ تصور کنید😅🤦♀️)
بعد صبحونه یه اطلاع رسانی به گوشی هامون اومد که« یه هفته برای اردوی تمرینی به جنگل میریم »من یه حدس هایی میزنم که بخاطر همین جلسه یک امروزه که برای امنیت ما یکم میخوان از مدرسه دور باشیم و مکانمون مخفی باشه...
بچه ها توی گروه a_3 تصمیم گرفتن که امروز برا نیاز هاشون برن مرکز خرید و اونجا جمع بشیم ولی هر چی دکو اسرار کرد من نرفتم و خودش به تنهایی رفت...
ساعت هشت شب بود و تو دلم به دکو فحش میدادم که تا الان کدوم گوریه!که در اون حین در خوابگاه باز شد و دکو با دستای در از وسایل و خسته اومد تو و گفت: سلام کاچان ببخشید دیر کردم!(با اینکه خسته به نظر میرسید یه لبخند گرم زده بود )
زود زدم تو ذوقش و گفتم : سلام و زهر!!, سلام و درد!!!خبر داری ساعت چنده؟!!! انگار یادت رفته امروز شام درست کردن با تو بود!!
ذوقش انگار کور شد و با لبخندی هنوز کمی باقی گفت: ببخشید کاچان یادم نبود یه دقیقه زود برم اینا رو بزارم اتاقم برگردم زودی آماده کنم!
یکم بعد برگشت و من روی مبل لم داده بودم و از گوشه ی گوشیم نظارش میکردم حدود سی دقیقه بعد دو بشقاب از غذا کشید و من رفتم نشستم سر میز و اونم اومد و شروع به خوردن غذا کردیم، اخمی رو صورتم بود و اصلا حرف نمیزدم ولی دکو هنوز مهربون بود و چون خسته بود کمی هم اشتها نداشت غذاش رو اینور و اونور میکرد و هر از گاهی یکم میخورد ، پنج دقیقه بعد بشقابم رو تموم کردم و بدون اینکه حتی بشقاب رو تو سینک بزارم پا شدم و دستام رو تو جیبام فرو بردم و با همون اخم و بدون هیچ رفتی به طرف اتاقم رفتم (نویسنده:فرزندانم هم اکنون کاچان یه دنده ی لجباز رو مشاهده میکنید 😅)
به طرف اتاقم قدم میزدم و فکر میکردم که این خرخون رو نگاه به هفته قراره بریم اردو فروشگاه رو جمع کرده آورده تا اینکه رسیدم دم اتاقم و تعجب کردم ، اکثر نایلون هایی که دکو اومدنی دستش بود جلو در اتاقم بودن...
نویسنده:بقیش بمونه برای پارت بعد ❤️
بچه ها حمایت پارت۲۲کم بود، اگه بنظرتون بد بود به منم بگید لطفاً 🥺
کلام آخر: پیش به سوی قدرت و فراتر از آن 🔥
من با جدیتی پلک دکو رو باز کردم و با نور فلش گوشیم چشاش رو چک کردم و با خونسردی که انگار میدونستم این اتفاق قراره بیوفته به طرف اراراکا برگشتم و گفتم: حالش از اول هم که اومد پایین خوب نبود و بد جوری سرش گیج میرفت ولی چون نمیخواست ما دو تا رو نگران کنه چیزی نگفت الان هم بدنش تحمل نکرد و بیهوش شد برا همین کمی تبش بالا رفته و بر اساس چشاش گمون نکنم تا صبح به هوش بیاد ولی اگه امشبو خوب بخوابه تا صبح حالش خوب میشه...
و بعد دکو رو از روی مبل برداشتم و در آغوش گرفتم تا ببرم اتاقش که یه لحظه برگشتم به طرف اراراکا و گفتم:برا همین تو هم دیگه برو خونه ننه بابات نگرانت میشن...
و دکو رو به اتاقش بردم و خودمم برگشتم اتاقم و خوابیدم
صبح اون روز بخاطر اینکه ایزاوا سنسه و بقیه ی معلمان و قهرمانان برای بازار سیاه کوسه جلسه داشتن اون روز کلاس ها قرار نبود تعطیل بشه برا همین با خیال راحت صبح یه دوش گرفتم و وقتی از حموم دراومدم برم اتاقم دیدم دکو تو آشپزخونه است و داره صبحونه آماده میکنه و با لحنی خشمگین گفتم:هویییییی!!!!!دکو نفله دیروز واست درس عبرت نشد به خودت فشار نیاری هاااا؟؟!!!
و دکو با قیافه ای که بنظر مریض نبود و با چشایی و لپایی که دیگه سرخ نبودن برگشت به طرف من و لبخند زد و گفت:اوه!...کاچان! صبح بخیر ، ممنون ولی حالم خوبه!
منم گفتم: آره حتما خوب هم نباشی اشکال ندارد از حال رفتی کاچان میاد میگرتت میبرتت به تخت مگه نه؟😒
دکو خندید و گفت: نه کاچان واقعا حالم خوبه ! راستی ممنون بابت دیروز ! برا همه چیزایی که دیروز کردی ممنونم!
سرم رو اونطرفی کردم (نویسنده:چون که سرخ شد تا آسمون😁🤭 کاچان:اوروساییییییی!!!!!💥🍅)و گفتم:تچ!....به هر حال! چی درست کردی ؟!
دکو گفت:(نویسنده: بچهها از اینجا به بعد اطلاعات ژاپنیم تموم میشه و فقط املت برنج بلدم پس خودتون یه میز رنگارنگ تصور کنید😅🤦♀️)
بعد صبحونه یه اطلاع رسانی به گوشی هامون اومد که« یه هفته برای اردوی تمرینی به جنگل میریم »من یه حدس هایی میزنم که بخاطر همین جلسه یک امروزه که برای امنیت ما یکم میخوان از مدرسه دور باشیم و مکانمون مخفی باشه...
بچه ها توی گروه a_3 تصمیم گرفتن که امروز برا نیاز هاشون برن مرکز خرید و اونجا جمع بشیم ولی هر چی دکو اسرار کرد من نرفتم و خودش به تنهایی رفت...
ساعت هشت شب بود و تو دلم به دکو فحش میدادم که تا الان کدوم گوریه!که در اون حین در خوابگاه باز شد و دکو با دستای در از وسایل و خسته اومد تو و گفت: سلام کاچان ببخشید دیر کردم!(با اینکه خسته به نظر میرسید یه لبخند گرم زده بود )
زود زدم تو ذوقش و گفتم : سلام و زهر!!, سلام و درد!!!خبر داری ساعت چنده؟!!! انگار یادت رفته امروز شام درست کردن با تو بود!!
ذوقش انگار کور شد و با لبخندی هنوز کمی باقی گفت: ببخشید کاچان یادم نبود یه دقیقه زود برم اینا رو بزارم اتاقم برگردم زودی آماده کنم!
یکم بعد برگشت و من روی مبل لم داده بودم و از گوشه ی گوشیم نظارش میکردم حدود سی دقیقه بعد دو بشقاب از غذا کشید و من رفتم نشستم سر میز و اونم اومد و شروع به خوردن غذا کردیم، اخمی رو صورتم بود و اصلا حرف نمیزدم ولی دکو هنوز مهربون بود و چون خسته بود کمی هم اشتها نداشت غذاش رو اینور و اونور میکرد و هر از گاهی یکم میخورد ، پنج دقیقه بعد بشقابم رو تموم کردم و بدون اینکه حتی بشقاب رو تو سینک بزارم پا شدم و دستام رو تو جیبام فرو بردم و با همون اخم و بدون هیچ رفتی به طرف اتاقم رفتم (نویسنده:فرزندانم هم اکنون کاچان یه دنده ی لجباز رو مشاهده میکنید 😅)
به طرف اتاقم قدم میزدم و فکر میکردم که این خرخون رو نگاه به هفته قراره بریم اردو فروشگاه رو جمع کرده آورده تا اینکه رسیدم دم اتاقم و تعجب کردم ، اکثر نایلون هایی که دکو اومدنی دستش بود جلو در اتاقم بودن...
نویسنده:بقیش بمونه برای پارت بعد ❤️
بچه ها حمایت پارت۲۲کم بود، اگه بنظرتون بد بود به منم بگید لطفاً 🥺
کلام آخر: پیش به سوی قدرت و فراتر از آن 🔥
- ۹.۶k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط