مرگ بی پایان پارت ۱
#clara
#غمانگیز
#عاشقانه
صبح روز دوشنبه بود که دوباره سر و صدا از خانه آقای کیم بلند شد .
اینطور که معلوم بود دوباره بین پدر و پسر خانه دعوا راه افتاده بود. این موضوع برای همسایهها عادی شده بود ،همسایه های میگفتند که آقای کیم پسرش را مجبور میکند که درس پزشکی بخواند اما پسرش هیونگ شیک که بسیار زیبا و اندام رعنایی داشت به رشته هنر و گرافیک علاقه داشت و دوست داشت یک هنرمند بزرگ شود و در عین حال به شدت از خون و پزشکی بیزار بود ،به همین دلیل بود که چند روزی بود که در خانهشان دعوا بود چند باری از خانه فرار کرد و به خانه دوستش سانگ چانگ رفت. تقریبا این بار هشتم بود که در خانهشان دعوا شده بود. این بار وحشتناکتر وبا داد های بلندتر بود. دوباره از خانه زد بیرون و به سمت کافه کتاب رفت . با پای پیاده . تنها ... دیر وقت بود، هیچکس در کوچه نبود، هیچ چیز نداشت نه پول و نه لباس گرم ،همه اینها در خانه بودند. هیونگ شیک واقعا نمیخواست این وضعیت را تحمل کند. تنها دل خوشی اش کتابها کافه کتاب و کتابخانه ها بودند. نقاشیها و رنگهای زیبایی که در کافه کتاب بود تنها پناهگاهش بود . تنها جایی که میتوانست با حس و آرامش آهنگ ملایم و یک نسکافه گرم و شیرین با شیر فراوان نقاشی کند یا کتاب بخواند. همینطور که با عصبانیت راه میرفت صداهایی به گوشش رسید صدای جیغ یک دختر و حرف زدن اراذل اوباش بود . هیونگ شیک میتوانست حدس بزند چه خبر است، خفت گیری و باج گیری، نمیتوانست آن دختر بیچاره را تنها بگذارد . همینطور که صدا را دنبال میکرد به یک کوچه تاریک و خلوت در آن نزدیکی رسید. قبل از اینکه خودش را به آنها نشان بدهد. یک میله برداشت و به سمت آنها دوید دید که ۵ تا مرد هستند و یک دختر که محاصره اشکرده بودند .زخم های روی دست و و پاهات و صورتش بدجور به چشم میخورد!
لباسهایش پاره پوره شده بود .شومیز سفیدی که با مروارید و نگینهای سفید و نقرهای خونی شده .دامنه صورتی پاستیلی که با لکههای خون طرح گرفته و موهای مخملی مشکی کوتاهش که پریشان و به هم ریخته شده بود. هیونگ شیک اول سعی کرد دخترک را نجات دهد. به سمت دخترک رفت و دستش را گرفت و آن را به سمت خود کشید و کمی عقب رفت تا از مردها دور کند. چشمهای بادومی درشت و قهوهای اش مانند آبشاری که به جای قطرات آب مروارید میریخت گریه میکرد .جوری که لبها و نوک دماغ پوست سفیدش قرمز شده بود .هیونگ شیک به دخترک نگاهی کرد. وقتی سرش را برگرداند دید یکی از آن مردها به سمتشان میآید. میله را به سمت آن مردی که به سمتشان می آمد پرت کرد تا کمی از سرعتش کم کند و دست دخترک را گرفت و شروع به دویدن و فرار کردن کرد. دخترک دیگر نای دویدن نداشت.
خوشحال میشم حمایت کنید
#غمانگیز
#عاشقانه
صبح روز دوشنبه بود که دوباره سر و صدا از خانه آقای کیم بلند شد .
اینطور که معلوم بود دوباره بین پدر و پسر خانه دعوا راه افتاده بود. این موضوع برای همسایهها عادی شده بود ،همسایه های میگفتند که آقای کیم پسرش را مجبور میکند که درس پزشکی بخواند اما پسرش هیونگ شیک که بسیار زیبا و اندام رعنایی داشت به رشته هنر و گرافیک علاقه داشت و دوست داشت یک هنرمند بزرگ شود و در عین حال به شدت از خون و پزشکی بیزار بود ،به همین دلیل بود که چند روزی بود که در خانهشان دعوا بود چند باری از خانه فرار کرد و به خانه دوستش سانگ چانگ رفت. تقریبا این بار هشتم بود که در خانهشان دعوا شده بود. این بار وحشتناکتر وبا داد های بلندتر بود. دوباره از خانه زد بیرون و به سمت کافه کتاب رفت . با پای پیاده . تنها ... دیر وقت بود، هیچکس در کوچه نبود، هیچ چیز نداشت نه پول و نه لباس گرم ،همه اینها در خانه بودند. هیونگ شیک واقعا نمیخواست این وضعیت را تحمل کند. تنها دل خوشی اش کتابها کافه کتاب و کتابخانه ها بودند. نقاشیها و رنگهای زیبایی که در کافه کتاب بود تنها پناهگاهش بود . تنها جایی که میتوانست با حس و آرامش آهنگ ملایم و یک نسکافه گرم و شیرین با شیر فراوان نقاشی کند یا کتاب بخواند. همینطور که با عصبانیت راه میرفت صداهایی به گوشش رسید صدای جیغ یک دختر و حرف زدن اراذل اوباش بود . هیونگ شیک میتوانست حدس بزند چه خبر است، خفت گیری و باج گیری، نمیتوانست آن دختر بیچاره را تنها بگذارد . همینطور که صدا را دنبال میکرد به یک کوچه تاریک و خلوت در آن نزدیکی رسید. قبل از اینکه خودش را به آنها نشان بدهد. یک میله برداشت و به سمت آنها دوید دید که ۵ تا مرد هستند و یک دختر که محاصره اشکرده بودند .زخم های روی دست و و پاهات و صورتش بدجور به چشم میخورد!
لباسهایش پاره پوره شده بود .شومیز سفیدی که با مروارید و نگینهای سفید و نقرهای خونی شده .دامنه صورتی پاستیلی که با لکههای خون طرح گرفته و موهای مخملی مشکی کوتاهش که پریشان و به هم ریخته شده بود. هیونگ شیک اول سعی کرد دخترک را نجات دهد. به سمت دخترک رفت و دستش را گرفت و آن را به سمت خود کشید و کمی عقب رفت تا از مردها دور کند. چشمهای بادومی درشت و قهوهای اش مانند آبشاری که به جای قطرات آب مروارید میریخت گریه میکرد .جوری که لبها و نوک دماغ پوست سفیدش قرمز شده بود .هیونگ شیک به دخترک نگاهی کرد. وقتی سرش را برگرداند دید یکی از آن مردها به سمتشان میآید. میله را به سمت آن مردی که به سمتشان می آمد پرت کرد تا کمی از سرعتش کم کند و دست دخترک را گرفت و شروع به دویدن و فرار کردن کرد. دخترک دیگر نای دویدن نداشت.
خوشحال میشم حمایت کنید
- ۷۵۱
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط