{ blue side } part 7

۹جونگ کوک pov
بعد از صحبت با تهیونگم گوشی رو قطع کردم و رفتم داخل آشپز خونه براش کوکی درست کردم بعد از حدود نیم ساعت اونارو داخل ظرف گذاشتم و به جیمینا گفتم که دارم میرم پیش تهیونگ فاصله‌ی کوتاه از دم کافه تا جلوی در شرکت رو طی کردم و با دوتا آدمی که همیشه جلوی در بودن مواجه شدم ، ولی چقدر عجیب اینجا همیشه پر از بادیگارد بود و الان اینجا فقط دو نفر هستن تازه اونم دو تا بتا
انگار که منو بشناسه رفت کنار و بوم ؟ شوک دوم حتی اینجا هم همه چیز عجیبه کلا توی اون طبقه‌بندی اون بزرگی سه نفر در حال انجام فعالیت های خودشون بودن ، همون لحظه در آسانسور باز شد و تهیونگو دیدم
با لبخند اومد جلو دستاشو روی گونه هام گذاشت و صورتم رو قاب گرفت بعدم پیشونیم رو بوسید

"خوش اومدی کوچولوم . خب؟ نظرت راجب طبقه اول چیه ؟ شیکه نه ؟"

"آره آره البته که قشنگه اما من هر بار اینجا رو از دور میدیدم پر از آدم بود جلوی در کسی نیست توی شرکت کسی نیست نکنه اتفاقی افتاده هوم ؟"

"همه برای یک ساعت رفتن مرخصی ، نمیخوام با ودیدن اون هنه آدم استرس بگیری اونم وقتی بار اول میای اینجا تا محل کار منو ببینی ، خب بیا بریم اتاقم از داخل آسانسوربهت بقیه طبقه هارو نشون میدم"

"به خاطر من همه رو یک ساعت بیرون کردی؟ "

"البته که اینکارو میکنم وجودم"

باهم سمت آسانسور رفتیم و حین رفتن لب زدم

"راستی...امروز یه امگای خیلی خوشگلو ناز اومد کافه گفت دوست توعه و هیونگته اسمش سوکجین بود ، کیه اون ؟"

"اون جین هیونگ ، همسر نامی هیونگه خیلی مهربونه دست‌پخت رو دستش تا حالا نداشتیم ، به خاطر همین گفتم بیاد یکم بهتون کمک کنه
اینجا رو میبینی؟ اینجا طبقه دومه تا طبقه نهم برار کارمندای عادیه دهمین طبقه برای امور مالی بعدی یازدهمین طبقه برای اقتصاد دوازدهمین طبقه بعدی برای سفر بعدی برای دیدار محرمانه بعدی برای کارمندا یه حالت کافه طور بعدی برای کارایی که برای باند انجام میدم و در آخر طبقه بیست و دوم که در اختیار منه "

"اینجا خیلی با شکوهه ته ته ، چجوری انقد خوب میتونی همچین جای بزرگی رو مدیریت کنی ؟ نمیترسی چیزی از دستت در بره ؟"

"در نمیره فندق ، هيچ چیز نمیتونه از زیر نگاه من خطا داشته باشه و بره "

"البته به این ایمان دارم"

"شما اختیار داری و بلهههه ، اینم اتاق منه جونگ کوک شی ، آلفات واقعا با سلیقه‌ست که البته از انتخاب جفتش هم میشه متوجه این بود"

"خجالتم نده تهیون__
وای اینجا چقد قشنگه..."

داشتم اتاقو نگاه میکردم که دستای تهیونگ دور کمرم بسته شد و نفس های گرمش رو کنار گوشم حس کردم

"گرگم خیلی دوستت داره کوک ، دقیقا مثل خودم ، اونم بابت از پلکی که میزنی از خود بی خود میشه "

"بزار بیاد پیشم تهیونگم ، میخوام باهاش حرف بزنم "

چشمای کشیده و خماری رو بست و یه نفس عمیق کشید

"اگه پرو بازی درآورد باش بگو بره سرجاش وگرنه خودم به حسابش میرسم عزیزم"

بعد بلافاصله چشمای طلایی و زیباش رو نشونم داد ، نیشخند جذابی زد و فاصله رو یکم کمتر کرد و صدای بم و جذابش تو گوشم پیچید

"از دیدنت تو این فاصله و داشتنت برای همیشه خوشبختم فرشته‌ی معصومم ۰بم۰"


سلام دخترا ، خوبین ؟
امروز باهم میخوایم بریم رشت ، فرزند ایران و جان فدای میهن سارا بهبودی ، چهل و پنج ساله و کوهنورد ، اهل رشت که به ضرب گلوله جنگی کشته شد ، توسط نیروهای حکومتی .
یادش توی قلبمون بمونه واقعا دختر عزیز ایران زمین بود 🖤🖤
دیدگاه ها (۵)

طبقه ۱۲پارت اول🚬علامت ها:داهی+جونگکوک_نایا*بقیه اعضا!ویو داه...

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

عاشقم باش Part 53

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

وقتی نامه ای از گذشته دوست پسرت پیدا کردی🩷پارت ۱روایت از زبا...

پارت ۱ ( آسانسور عشق ) ات ویو ی روز خیلی خسته کننده رو تمام ...

۳ پارتی

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط