## «ماه، بوی باران میدهد»
## «ماه، بوی باران میدهد»
### پارت پنجم: سایهی پدر
کلماتی که تهیونگ به زبان آورده بود، مثل صاعقه به میان غار فرود آمدند.
جونگکوک یک قدم به عقب برداشت، انگار که از آتشِ روبهرویش سوخته باشد. فک منقبضش قفل شد و رگهای گردنش برجسته شدند. با صدایی که از خشم و ناباوری میلرزید، غرید:
«مزخرف نگو! پدر من... اون آلفای بزرگِ ماهسپیده. تمام عمرش برای حفظ این مرزها جنگیده. تو چی داری میگی واسه خودت؟!»
تهیونگ با وجود درد پهلویش، به زحمت روی صخره جابهجا شد. نگاهش سرد و قاطع بود؛ هیچ اثری از شوخی یا ترس در چشمهایش دیده نمیشد.
«فکر کردی چرا جنگ هیچوقت تموم نمیشه، جونگکوک؟ چون هربار که دو قبیله به صلح نزدیک میشن، یک دستورِ مشکوک از طرف آلفای ماهسپید صادر میشه تا خونریزی دوباره راه بیفته... مدارکِ ارتباط پدرت با خائنهای قبیلهی ما، توی گاوصندوقِ اتاق کارش توی عمارت اصلیه. اسناد، نامهها، و نقشههایی که نشون میده چطور دارن هر دو قبیله رو به نابودی میکشن.»
جونگکوک ساکت شد. سینهاش از نفسهای تند و عمیق بالا و پایین میرفت. گرگِ درونش با بیقراری چنگ میزد؛ چون در اعماق وجودش میدانست که تهیونگ دروغ نمیگوید. خیلی چیزها در طول این سالها با هم جور در نمیآمدند... خیلی دستوراتِ پدرش بیمنطق بودند.
سکوت طولانی و سنگینی غار را پر کرد. باران بیرون از غار شدت گرفته بود و صدای شرشر قطرات آب روی برگها به گوش میرسید.
تهیونگ آرام لبهی سنگ را گرفت، به سختی ایستاد و با پایی که هنوز میلنگید، قدمی به سمت جونگکوک برداشت. بوی باران و رایحهی تلخ و خاصِ تهیونگ دوباره فضای اطراف جونگکوک را پر کرد. تهیونگ دستش را بالا آورد و خیلی آهسته، نوک انگشتش را روی بازوی منقبضشدهی جونگکوک گذاشت.
با صدایی نرم و دور از طعنههای همیشگیاش پچپچ کرد:
«میدونم پذیرفتنش سخته... فهمیدن اینکه کسی که بهش اعتماد داشتی بهت پشت کرده، دردناکه. ولی فرار کردن از حقیقت، همهچیز رو بدتر میکنه... من تنهایی اومدم دنبال این مدرک چون کسی رو نداشتم، اما حالا... تو اینجایی.»
جونگکوک نگاهش را دوخت به چشمهای تهیونگ. فاصلهشان آنقدر کم بود که میتوانست گرمای نفسهای او را روی پوستش حس کند. غرورِ آلفای جوانش در حال خرد شدن بود، اما حسِ عدالتخواهی و طغیان در درونش زبانه میکشید.
جونگکوک دستش را بالا آورد و مچ دست تهیونگ را، که هنوز روی بازویش بود، محکم اما با لطافت گرفت.
«اگر داری دروغ میگې، تهیونگ... اگر این فقط یک بازی برای فریب دادن منه... با دستهای خودم همینجا خاکت میکنم.»
تهیونگ لبخند محو و بیرنگی زد، چشمهایش در نور کمفروغ غار درخشیدند:
«پس امتحان کن... امشب، باید بریم عمارت اصلی.»
**پایان پارت پنجم**
### پارت پنجم: سایهی پدر
کلماتی که تهیونگ به زبان آورده بود، مثل صاعقه به میان غار فرود آمدند.
جونگکوک یک قدم به عقب برداشت، انگار که از آتشِ روبهرویش سوخته باشد. فک منقبضش قفل شد و رگهای گردنش برجسته شدند. با صدایی که از خشم و ناباوری میلرزید، غرید:
«مزخرف نگو! پدر من... اون آلفای بزرگِ ماهسپیده. تمام عمرش برای حفظ این مرزها جنگیده. تو چی داری میگی واسه خودت؟!»
تهیونگ با وجود درد پهلویش، به زحمت روی صخره جابهجا شد. نگاهش سرد و قاطع بود؛ هیچ اثری از شوخی یا ترس در چشمهایش دیده نمیشد.
«فکر کردی چرا جنگ هیچوقت تموم نمیشه، جونگکوک؟ چون هربار که دو قبیله به صلح نزدیک میشن، یک دستورِ مشکوک از طرف آلفای ماهسپید صادر میشه تا خونریزی دوباره راه بیفته... مدارکِ ارتباط پدرت با خائنهای قبیلهی ما، توی گاوصندوقِ اتاق کارش توی عمارت اصلیه. اسناد، نامهها، و نقشههایی که نشون میده چطور دارن هر دو قبیله رو به نابودی میکشن.»
جونگکوک ساکت شد. سینهاش از نفسهای تند و عمیق بالا و پایین میرفت. گرگِ درونش با بیقراری چنگ میزد؛ چون در اعماق وجودش میدانست که تهیونگ دروغ نمیگوید. خیلی چیزها در طول این سالها با هم جور در نمیآمدند... خیلی دستوراتِ پدرش بیمنطق بودند.
سکوت طولانی و سنگینی غار را پر کرد. باران بیرون از غار شدت گرفته بود و صدای شرشر قطرات آب روی برگها به گوش میرسید.
تهیونگ آرام لبهی سنگ را گرفت، به سختی ایستاد و با پایی که هنوز میلنگید، قدمی به سمت جونگکوک برداشت. بوی باران و رایحهی تلخ و خاصِ تهیونگ دوباره فضای اطراف جونگکوک را پر کرد. تهیونگ دستش را بالا آورد و خیلی آهسته، نوک انگشتش را روی بازوی منقبضشدهی جونگکوک گذاشت.
با صدایی نرم و دور از طعنههای همیشگیاش پچپچ کرد:
«میدونم پذیرفتنش سخته... فهمیدن اینکه کسی که بهش اعتماد داشتی بهت پشت کرده، دردناکه. ولی فرار کردن از حقیقت، همهچیز رو بدتر میکنه... من تنهایی اومدم دنبال این مدرک چون کسی رو نداشتم، اما حالا... تو اینجایی.»
جونگکوک نگاهش را دوخت به چشمهای تهیونگ. فاصلهشان آنقدر کم بود که میتوانست گرمای نفسهای او را روی پوستش حس کند. غرورِ آلفای جوانش در حال خرد شدن بود، اما حسِ عدالتخواهی و طغیان در درونش زبانه میکشید.
جونگکوک دستش را بالا آورد و مچ دست تهیونگ را، که هنوز روی بازویش بود، محکم اما با لطافت گرفت.
«اگر داری دروغ میگې، تهیونگ... اگر این فقط یک بازی برای فریب دادن منه... با دستهای خودم همینجا خاکت میکنم.»
تهیونگ لبخند محو و بیرنگی زد، چشمهایش در نور کمفروغ غار درخشیدند:
«پس امتحان کن... امشب، باید بریم عمارت اصلی.»
**پایان پارت پنجم**
- ۱۰۹
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط