فیک : بین راندها
پارت ۱۷۳
سالن هنوز پر از صدای تشویق بود.
چهار نفر پشت سر هم روی سکوی اهدای مدال ایستادند.
جیمین، آنا، تهیونگ و در نهایت جونگکوک.
استاد کانگ چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و با غرور نگاهشان میکرد.
---
اولین مدال...
دور گردن جیمین قرار گرفت.
جیمین لبخند زد و کمی سرش را پایین آورد.
بعد نوبت آنا شد.
مدال که دور گردنش افتاد، با خوشحالی به جیمین نگاه کرد.
جیمین آرام گفت:
ـ «تبریک.»
آنا لبخند زد.
ـ «به تو هم.»
---
بعد...
نوبت تهیونگ رسید.
مسئول مراسم مدال را دور گردنش انداخت.
تهیونگ چند ثانیه به مدال خیره ماند.
انگار هنوز باورش نمیشد.
جیمین از کنار او گفت:
ـ «چی شد؟»
تهیونگ سرش را بالا آورد.
ـ «هیچی...»
لبخند بزرگی زد.
ـ «فقط دارم مطمئن میشم واقعیه.»
جیمین خندید.
ـ «واقعیه، داداش.»
تهیونگ با افتخار مدالش را بالا گرفت.
ـ «بالاخره گرفتمش!»
---
نوبت جونگکوک رسید.
مدال آخر هم دور گردنش قرار گرفت.
چهار نفر کنار هم ایستادند.
چهار مدال...
چهار قهرمان...
و یک مربی که با دیدنشان لبخند میزد.
---
استاد کانگ جلو آمد.
چند لحظه به چهار مدال نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ «این مدالها فقط برای بردن مسابقه نیستن.»
همه ساکت شدند.
ـ «هر کدومشون نتیجهی ساعتها تمرین، خستگی، شکست و دوباره بلند شدنه.»
نگاهش روی تهیونگ ماند.
ـ «بعضیهاشون هم نتیجهی اینه که آدم بالاخره به خودش ثابت میکنه میتونه.»
تهیونگ لبخند زد.
جیمین آرام با آرنج به او زد.
ـ «این قسمت مال تو بود.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «میدونم.»
---
بعد استاد کانگ رو به هر چهار نفر گفت:
ـ «بهتون افتخار میکنم.»
این بار هیچکس شوخی نکرد.
جیمین آرام گفت:
ـ «ممنون، استاد.»
آنا هم سر تکان داد.
ـ «ممنون بابت همهچیز.»
تهیونگ مدالش را گرفت و گفت:
ـ «خصوصاً بابت اینکه هنوز بعد از این همه سال تحملمون کردین.»
استاد کانگ خندید.
ـ «این قسمت سختترین بخش کارم بود.»
چهار نفر زدند زیر خنده.
---
چند دقیقه بعد...
عکس رسمی تیم گرفته شد.
تهیونگ مدالش را بالا برد.
جیمین هم کنار او ایستاد.
آنا و جونگکوک دو طرفشان بودند.
فلاش دوربین روشن شد.
چهار مدال ثبت شد.
اما برای آن چهار نفر...
ارزش این عکس خیلی بیشتر از یک عکس قهرمانی بود.
چون پشت آن چهار مدال...
ماهها تلاش و رفاقت ایستاده بود.
---
وقتی مراسم تمام شد، تهیونگ رو به بقیه گفت:
ـ «خب...»
ـ «حالا که قهرمان شدیم، اون شام چی شد؟»
جیمین خندید.
ـ «تو واقعاً از اول منتظر همین بودی؟»
تهیونگ با افتخار گفت:
ـ «صددرصد.»
آنا خندید.
ـ «پس امشب جشن میگیریم.»
جونگکوک سر تکان داد.
ـ «امشب جشن.»
جیمین دستش را جلو آورد.
ـ «چهار نفر؟»
تهیونگ دستش را روی دست او گذاشت.
ـ «چهار نفر.»
آنا هم دستش را گذاشت.
جونگکوک آخرین نفر بود.
ـ «چهار نفر.»
و این بار...
هیچکس نمیدانست بعد از این جشن، زندگیشان چقدر سریع وارد فصل تازهای خواهد شد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
سالن هنوز پر از صدای تشویق بود.
چهار نفر پشت سر هم روی سکوی اهدای مدال ایستادند.
جیمین، آنا، تهیونگ و در نهایت جونگکوک.
استاد کانگ چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و با غرور نگاهشان میکرد.
---
اولین مدال...
دور گردن جیمین قرار گرفت.
جیمین لبخند زد و کمی سرش را پایین آورد.
بعد نوبت آنا شد.
مدال که دور گردنش افتاد، با خوشحالی به جیمین نگاه کرد.
جیمین آرام گفت:
ـ «تبریک.»
آنا لبخند زد.
ـ «به تو هم.»
---
بعد...
نوبت تهیونگ رسید.
مسئول مراسم مدال را دور گردنش انداخت.
تهیونگ چند ثانیه به مدال خیره ماند.
انگار هنوز باورش نمیشد.
جیمین از کنار او گفت:
ـ «چی شد؟»
تهیونگ سرش را بالا آورد.
ـ «هیچی...»
لبخند بزرگی زد.
ـ «فقط دارم مطمئن میشم واقعیه.»
جیمین خندید.
ـ «واقعیه، داداش.»
تهیونگ با افتخار مدالش را بالا گرفت.
ـ «بالاخره گرفتمش!»
---
نوبت جونگکوک رسید.
مدال آخر هم دور گردنش قرار گرفت.
چهار نفر کنار هم ایستادند.
چهار مدال...
چهار قهرمان...
و یک مربی که با دیدنشان لبخند میزد.
---
استاد کانگ جلو آمد.
چند لحظه به چهار مدال نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ «این مدالها فقط برای بردن مسابقه نیستن.»
همه ساکت شدند.
ـ «هر کدومشون نتیجهی ساعتها تمرین، خستگی، شکست و دوباره بلند شدنه.»
نگاهش روی تهیونگ ماند.
ـ «بعضیهاشون هم نتیجهی اینه که آدم بالاخره به خودش ثابت میکنه میتونه.»
تهیونگ لبخند زد.
جیمین آرام با آرنج به او زد.
ـ «این قسمت مال تو بود.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «میدونم.»
---
بعد استاد کانگ رو به هر چهار نفر گفت:
ـ «بهتون افتخار میکنم.»
این بار هیچکس شوخی نکرد.
جیمین آرام گفت:
ـ «ممنون، استاد.»
آنا هم سر تکان داد.
ـ «ممنون بابت همهچیز.»
تهیونگ مدالش را گرفت و گفت:
ـ «خصوصاً بابت اینکه هنوز بعد از این همه سال تحملمون کردین.»
استاد کانگ خندید.
ـ «این قسمت سختترین بخش کارم بود.»
چهار نفر زدند زیر خنده.
---
چند دقیقه بعد...
عکس رسمی تیم گرفته شد.
تهیونگ مدالش را بالا برد.
جیمین هم کنار او ایستاد.
آنا و جونگکوک دو طرفشان بودند.
فلاش دوربین روشن شد.
چهار مدال ثبت شد.
اما برای آن چهار نفر...
ارزش این عکس خیلی بیشتر از یک عکس قهرمانی بود.
چون پشت آن چهار مدال...
ماهها تلاش و رفاقت ایستاده بود.
---
وقتی مراسم تمام شد، تهیونگ رو به بقیه گفت:
ـ «خب...»
ـ «حالا که قهرمان شدیم، اون شام چی شد؟»
جیمین خندید.
ـ «تو واقعاً از اول منتظر همین بودی؟»
تهیونگ با افتخار گفت:
ـ «صددرصد.»
آنا خندید.
ـ «پس امشب جشن میگیریم.»
جونگکوک سر تکان داد.
ـ «امشب جشن.»
جیمین دستش را جلو آورد.
ـ «چهار نفر؟»
تهیونگ دستش را روی دست او گذاشت.
ـ «چهار نفر.»
آنا هم دستش را گذاشت.
جونگکوک آخرین نفر بود.
ـ «چهار نفر.»
و این بار...
هیچکس نمیدانست بعد از این جشن، زندگیشان چقدر سریع وارد فصل تازهای خواهد شد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲۲.۲k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط