عشق و غرور p29
_ببخشید ولی به ما گفتن شما رو راه ندیم
اخم کردم:
_من زن خانزاده هستم برای چی نباید رام بدین؟
_واقعا شرمنده ولی امر خانزادس
_خواهش میکنم آقا...من باید خانزاده رو ببینم...تورو جون بچه هات
یکم نگام کرد بعد با تردید گفت:
_باشه اما اگر بفهمن برای ما دردسر میشه
سریع گفتم:
_نه مسئولیتش پای خودم..فقط بزار بزم داخل
درو باز کرد و سریع رفتم داخل
نزدیک در ورودی که شدم دیدم شهربانو از پشت پنجره نگام کرد
یهو رفت و در ورودی رو باز کرد
مچ دستمو گرفت و کمی برد اون طرف:
_تو برای چی اومدی اینجا
دستمو عقب کشیدم:
_ولم کن..اصلا به تو چه ربطی داره؟....اومدم بچه هام رو ببرم
چهرش کمی نگران بود:
_نامجون نمیزاره ...ببین گیسیا منو تو میونه خوبی باهم نداریم...اما تنها کاری که میتونم برات بکنم همینه که..
عصبی شدم:
_هیچ نیازی به کمک تو ندارم...تو با نورا همدست بودید و بچه منو به کشتن دادید...چجوری تونستی همچین کاری با نوه ات بکنی؟
اشک تو چشمام جمع شد:
_من نمیدونستم...بخدا نمیدونستم نورا میخواد آرشاویر رو بکشه....فقط به من گفت میخواد تو و پسرت رو از خانزاده و این عمارت دور کنه...
به جان نیروانام نمیدونستم چی تو کلشه
سکوت کردم
چرا منم دارم بغض میکنم؟
اشکاشو پاک کرد و گفت:
_فقط میتونم بهت بگم برو..خانزاده به همه سپرده نزارن تو بیای اینجا و بچه هات رو ببینی...نمیدونم چجوری اومدی داخل ولی بهتره زود بری
گفتم:
_نمیتونم...تو این چند روز هم مردم و زنده شدم...تو خودت مادری...از بچه هات دورت کنن چه حالی پیدا میکنی
_ببینید کی داره راجب مادر بودن حرف میزنه
منو شهربانو برگشتیم سمت صدا
اخم کردم:
_من زن خانزاده هستم برای چی نباید رام بدین؟
_واقعا شرمنده ولی امر خانزادس
_خواهش میکنم آقا...من باید خانزاده رو ببینم...تورو جون بچه هات
یکم نگام کرد بعد با تردید گفت:
_باشه اما اگر بفهمن برای ما دردسر میشه
سریع گفتم:
_نه مسئولیتش پای خودم..فقط بزار بزم داخل
درو باز کرد و سریع رفتم داخل
نزدیک در ورودی که شدم دیدم شهربانو از پشت پنجره نگام کرد
یهو رفت و در ورودی رو باز کرد
مچ دستمو گرفت و کمی برد اون طرف:
_تو برای چی اومدی اینجا
دستمو عقب کشیدم:
_ولم کن..اصلا به تو چه ربطی داره؟....اومدم بچه هام رو ببرم
چهرش کمی نگران بود:
_نامجون نمیزاره ...ببین گیسیا منو تو میونه خوبی باهم نداریم...اما تنها کاری که میتونم برات بکنم همینه که..
عصبی شدم:
_هیچ نیازی به کمک تو ندارم...تو با نورا همدست بودید و بچه منو به کشتن دادید...چجوری تونستی همچین کاری با نوه ات بکنی؟
اشک تو چشمام جمع شد:
_من نمیدونستم...بخدا نمیدونستم نورا میخواد آرشاویر رو بکشه....فقط به من گفت میخواد تو و پسرت رو از خانزاده و این عمارت دور کنه...
به جان نیروانام نمیدونستم چی تو کلشه
سکوت کردم
چرا منم دارم بغض میکنم؟
اشکاشو پاک کرد و گفت:
_فقط میتونم بهت بگم برو..خانزاده به همه سپرده نزارن تو بیای اینجا و بچه هات رو ببینی...نمیدونم چجوری اومدی داخل ولی بهتره زود بری
گفتم:
_نمیتونم...تو این چند روز هم مردم و زنده شدم...تو خودت مادری...از بچه هات دورت کنن چه حالی پیدا میکنی
_ببینید کی داره راجب مادر بودن حرف میزنه
منو شهربانو برگشتیم سمت صدا
- ۲۰.۹k
- ۲۷ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط