پارت ۵۸
پارت ۵۸
- از اینکه باهات هم حرف بشم خوشحال میشی
با حرفی که زدم سرش رو بالا گرفت و با تعجب بهم زل زد
یونهی: بله ارباب...شما...خب...
-درسته پسرتم ، اما اگه در مقابل اقا بزرگ و بابا وایمیسادم الان میتونستم مامان صدات کنم ، میدونی وقتی یونارو میبینم که در مقابل پدرش از مادرش مواظبت میکنه افسوس میخورم که چرا نتونستم ازت مواظبت کنم
یونهی: این رو نگید ارباب...هیچ چیز تقصیر شما نیست...
-اتفاقی حرفات با یونارو شنیدم ، درسته این چند سال برام مادری نکردی ، اما میتونی یونارو متقاعد کنی باهام ازدواج کنه...
یونهی: چشم ارباب...اما
-اما چی؟
یونهی: اگه حتی بعد از ازدواجم همینطور باشن چی ؟
- زندگیش جهنم میشه...
رنگ صورتش به وضوح پرید و من ادامه دادم:
-میدونم الان داری فکر میکنی اونکارو نمیکنم اما باید بگم درسته همین کارو میکنم
یونهی: ارباب... من این زجر رو کشیدم...یونا هنوز خیلی بچه ست ، بدنش ضعیفه ، شما اگه بخواین همچین کاری رو بکنید مطمئنن از دست میره...
-میدونم...اما میخوام ببینم چه حسی داره...اینکه همسرت رو جلوی چشم بچت شکنجه کنی...باید ببینم برای منم لذت بخشه یا فقط بابا با اینکار روحش ارامش میگرفت
یونهی: ارباب... لطفاً مثل یو سانگ نشید...اینکارو نکنید... یونا رو بیشتر از این از خودتون متنفر نکنید
- دکتر روانشناسم میگه بخاطر اتفاقایی که تو بچگی برات افتاده دلت میخواد اینکارو انجام بدی...
یونهی: پس حتماً گفته که نباید انجامش بدید
پوزخندی زدم و گونه ی یونا رو بوسیدم
-گفت ولی میدونی چیکارش کردم ؟...کشتمش...
- از اینکه باهات هم حرف بشم خوشحال میشی
با حرفی که زدم سرش رو بالا گرفت و با تعجب بهم زل زد
یونهی: بله ارباب...شما...خب...
-درسته پسرتم ، اما اگه در مقابل اقا بزرگ و بابا وایمیسادم الان میتونستم مامان صدات کنم ، میدونی وقتی یونارو میبینم که در مقابل پدرش از مادرش مواظبت میکنه افسوس میخورم که چرا نتونستم ازت مواظبت کنم
یونهی: این رو نگید ارباب...هیچ چیز تقصیر شما نیست...
-اتفاقی حرفات با یونارو شنیدم ، درسته این چند سال برام مادری نکردی ، اما میتونی یونارو متقاعد کنی باهام ازدواج کنه...
یونهی: چشم ارباب...اما
-اما چی؟
یونهی: اگه حتی بعد از ازدواجم همینطور باشن چی ؟
- زندگیش جهنم میشه...
رنگ صورتش به وضوح پرید و من ادامه دادم:
-میدونم الان داری فکر میکنی اونکارو نمیکنم اما باید بگم درسته همین کارو میکنم
یونهی: ارباب... من این زجر رو کشیدم...یونا هنوز خیلی بچه ست ، بدنش ضعیفه ، شما اگه بخواین همچین کاری رو بکنید مطمئنن از دست میره...
-میدونم...اما میخوام ببینم چه حسی داره...اینکه همسرت رو جلوی چشم بچت شکنجه کنی...باید ببینم برای منم لذت بخشه یا فقط بابا با اینکار روحش ارامش میگرفت
یونهی: ارباب... لطفاً مثل یو سانگ نشید...اینکارو نکنید... یونا رو بیشتر از این از خودتون متنفر نکنید
- دکتر روانشناسم میگه بخاطر اتفاقایی که تو بچگی برات افتاده دلت میخواد اینکارو انجام بدی...
یونهی: پس حتماً گفته که نباید انجامش بدید
پوزخندی زدم و گونه ی یونا رو بوسیدم
-گفت ولی میدونی چیکارش کردم ؟...کشتمش...
- ۸.۵k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط