علائم حیاتیش روبراه بود . ولی طبق گفته ی پزشکها هنوز معلو
علائم حیاتیش روبراه بود . ولی طبق گفته ی پزشکها هنوز معلوم نبود که میتونه دوباره روی پا بایسته و همون کریس سابق باشد یا نه.
تاعو توی راهروی اتاق عمل قدم میزد. دیگه حتی استرس داشتن پشت در اتاق عمل برایش تکراری شده بود. یه استرس حفه، یه حس بد بهش میگفت این فقط زندگی کریس نیست که در خطره، شاید زندگی خودش بیشتر در خطر میبود. ادامه زندگی خودش هم مشخص نبود و احساس میکرد که از این به بعد دیگه هیچی دست خودش نخواهد بود.
آهی کشید و روی یک صندلی نشست. پلکهای خسته اش روی هم افتادند و کم کم همه ی صداهای اطرافش محو شدند.با حس اینکه کسی مستقیم بهش زل زده با ترس چشم هاشو باز کرد. هیچ کس توی راهرو نبود.
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد. درست لحظه ای که تاعو میخواست جلو بره گوشیش زنگ خورد. به شماره لوهان روی گوشیش خیره شد. بی اختیار دست و پاهاش شل شدند. خوب میدونست که لوهان برای گپ زدن باهاش تماس نگرفته.
قبل از اینکه تاعو به خودش بیاد دکتر راهرو رو طی کرد و بیرون رفت.تاعو با دستهای لرزان دکمه برقراری تماس رو زد و گوشی رو به گوشش نزدیک کرد.
ـ تاعو...
تاعو که نفسش توی سینه اش حبس شده بود ، با صدای خفه ای جواب داد:
- بله؟
- کای میخواد ببیندت. سریع خودتو برسون.
- ااا... لوهان. من الان نمیتونم بیام. کریس تو اتاق عمله.
- این دیگه مشکا خودته. امشب ساعت 11 پاتوق باش.
- میشه به کای بگی که بعدا میبینمش؟
- فکر میکنی کای از شنیدنش خوشحال میشه؟
- یه جوری حالیش کن که الان نمیتونم بیام.
- چجوری بهت حالی کنم که کای شوخی بردار نیست؟ اونهمه پول و برداشتی رفتی حالا توقع داری من چکار کنم؟
- گوش کن... لو...
لوهان تماس رو پایان داده بود. ساعت از ده گذشته بود. تاعو سرش رو به پشتی صندلی تکیه زد و چشمهاشو بست.
خورشید تازه بالا اومده بود که تاعو بیدار شد. به اطرافش نگاهی انداخت. حیاط بیمارستان خلوت بود و به جز دو تا پرستار که با هم صحبت میکردند کسی ان حوالی نبود.
- حداقل یکسال طول میکشه تا بهبودی حاصل بشه.
تاعو با صدای کسی از پشت سرش ، از جا پرید. دکتر ییژینگ با ظاهری عجیب رو دید. موهای مشکی بالا زده، پیراهن طرح لی ، شلوار جین، کفش های اسپرت سفید. دستهاش توی جیب هاش بود و سرش پایین. ارایش ملایمی روی صورتش به چشم میخورد. سایه چشم نارنجی خیلی ملایم خط چشم های باریک و رژ لب نارنجی براق.
ییژینگ روی نیمکت نشست و با تاعو که اشاره کرد که بشیند.
تاعو نگاهی به سر و وضع خودش انداخت کفش های رنگ و رو رفته ابی. شلوار جین مشکی و پیراهن مردانه سفید ساده.
با اشاره ییژینگ روی صندلی نشست. وقتی حرف دکتر رو انالیز کرد با بغض سنگینی گفت: یعنی تا یکسال باید اینهمه سختی رو تحمل کنه؟
ییژینگ به تاعو خیره شد: میتونه. کریس میتونه.
تاعو به چشمهای خوش رنگ ییژینگ زل زد: یه جوری میگی که انگار میشناسیش.
سکوت عجیبی حکمفرما شد. هیچکدوم چشم از چشم هم بر نمیداشتند. تاعو فقط یه سوال توی ذهنش میچرخید: چی توی ذهنش میگذره؟ و ییژینگ فقط یه سوال توی ذهنش میچرخید: چی توی قلبش میگذره!
بعد از سکوت طولانی ای ییژینگ خندید: این فقط حرف خودش بود. یبار که به هوش اومد گفت من میتونم! و بعد دوباره از هوش رفت.
تاعو به پنجره اتاق کریس نگاه کرد: اون واقعا حرف زد؟
ییژینگ به نشانه مثبت سر تکان داد. تاعو با گیجی پرسید: ولی منظورش چی بود؟
ییژینگ دستش رو روی شونه ی تاعو گذاشت و جواب داد: وقتی به هوش بیاد میفهمی.
تاعو ناخوداگاه از حس دست ییژینگ روی شانه اش به خودش لرزید. ترس عجیبی که وجودش رو فراگرفته بود پنهان کرد و گفت: فعلا که توی کماست.
ییژینگ لبخند زد: اون توی کما نیست.اثر دارو های بیهشویه که باعث میشه اینجوری باشه. توی کمتر از یکماه چندین عمل جراحی روش انجام شده. چونکه مورد اضطراری بود ما مجبور بودیم این کار رو بکنیم وگرنه انجام دو تا عمل جراحی در یک ماه هم میتونه به مریض صدمه بزنه. بدنش ضعیف شده و خب.... داغون تر از اون بود که با یکی دو تا جراحی بشه زندگیش رو برگردوند.
ما استخون فکش رو که تقریبا پودر شده بود سر هم کردیم. شکستگی گونه اش و همینطور جمجمه اشو صورتش اسیب خیلی زیادی دیده. ولی پیشنهاد میکنم جراحی های زیبایی رو مدتی بعد از جوش خوردن کامل شکستگی ها انجام بده.
تاعو چهره ی زیبا و مردونه ی کریس رو پیش چشمهاش تجسم کرد.. یعنی دیگه هرگز اون چهره رو اینطوری نمیدید؟
چیزی که توی ذهنش بود رو به زبون اورد: دیگه هیچوقت به زیبایی قبلا نمیشه؟
ییژینگ نگاه عجیبی به تاعو انداخت. تاعو کیف پولش رو از جیبش بیرون کشید و عکس کریس رو به ییژینگ نشون داد.
ییژینگ کیف رو گرفت و به عکس زل زد: واو! پسر اون واق
تاعو توی راهروی اتاق عمل قدم میزد. دیگه حتی استرس داشتن پشت در اتاق عمل برایش تکراری شده بود. یه استرس حفه، یه حس بد بهش میگفت این فقط زندگی کریس نیست که در خطره، شاید زندگی خودش بیشتر در خطر میبود. ادامه زندگی خودش هم مشخص نبود و احساس میکرد که از این به بعد دیگه هیچی دست خودش نخواهد بود.
آهی کشید و روی یک صندلی نشست. پلکهای خسته اش روی هم افتادند و کم کم همه ی صداهای اطرافش محو شدند.با حس اینکه کسی مستقیم بهش زل زده با ترس چشم هاشو باز کرد. هیچ کس توی راهرو نبود.
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد. درست لحظه ای که تاعو میخواست جلو بره گوشیش زنگ خورد. به شماره لوهان روی گوشیش خیره شد. بی اختیار دست و پاهاش شل شدند. خوب میدونست که لوهان برای گپ زدن باهاش تماس نگرفته.
قبل از اینکه تاعو به خودش بیاد دکتر راهرو رو طی کرد و بیرون رفت.تاعو با دستهای لرزان دکمه برقراری تماس رو زد و گوشی رو به گوشش نزدیک کرد.
ـ تاعو...
تاعو که نفسش توی سینه اش حبس شده بود ، با صدای خفه ای جواب داد:
- بله؟
- کای میخواد ببیندت. سریع خودتو برسون.
- ااا... لوهان. من الان نمیتونم بیام. کریس تو اتاق عمله.
- این دیگه مشکا خودته. امشب ساعت 11 پاتوق باش.
- میشه به کای بگی که بعدا میبینمش؟
- فکر میکنی کای از شنیدنش خوشحال میشه؟
- یه جوری حالیش کن که الان نمیتونم بیام.
- چجوری بهت حالی کنم که کای شوخی بردار نیست؟ اونهمه پول و برداشتی رفتی حالا توقع داری من چکار کنم؟
- گوش کن... لو...
لوهان تماس رو پایان داده بود. ساعت از ده گذشته بود. تاعو سرش رو به پشتی صندلی تکیه زد و چشمهاشو بست.
خورشید تازه بالا اومده بود که تاعو بیدار شد. به اطرافش نگاهی انداخت. حیاط بیمارستان خلوت بود و به جز دو تا پرستار که با هم صحبت میکردند کسی ان حوالی نبود.
- حداقل یکسال طول میکشه تا بهبودی حاصل بشه.
تاعو با صدای کسی از پشت سرش ، از جا پرید. دکتر ییژینگ با ظاهری عجیب رو دید. موهای مشکی بالا زده، پیراهن طرح لی ، شلوار جین، کفش های اسپرت سفید. دستهاش توی جیب هاش بود و سرش پایین. ارایش ملایمی روی صورتش به چشم میخورد. سایه چشم نارنجی خیلی ملایم خط چشم های باریک و رژ لب نارنجی براق.
ییژینگ روی نیمکت نشست و با تاعو که اشاره کرد که بشیند.
تاعو نگاهی به سر و وضع خودش انداخت کفش های رنگ و رو رفته ابی. شلوار جین مشکی و پیراهن مردانه سفید ساده.
با اشاره ییژینگ روی صندلی نشست. وقتی حرف دکتر رو انالیز کرد با بغض سنگینی گفت: یعنی تا یکسال باید اینهمه سختی رو تحمل کنه؟
ییژینگ به تاعو خیره شد: میتونه. کریس میتونه.
تاعو به چشمهای خوش رنگ ییژینگ زل زد: یه جوری میگی که انگار میشناسیش.
سکوت عجیبی حکمفرما شد. هیچکدوم چشم از چشم هم بر نمیداشتند. تاعو فقط یه سوال توی ذهنش میچرخید: چی توی ذهنش میگذره؟ و ییژینگ فقط یه سوال توی ذهنش میچرخید: چی توی قلبش میگذره!
بعد از سکوت طولانی ای ییژینگ خندید: این فقط حرف خودش بود. یبار که به هوش اومد گفت من میتونم! و بعد دوباره از هوش رفت.
تاعو به پنجره اتاق کریس نگاه کرد: اون واقعا حرف زد؟
ییژینگ به نشانه مثبت سر تکان داد. تاعو با گیجی پرسید: ولی منظورش چی بود؟
ییژینگ دستش رو روی شونه ی تاعو گذاشت و جواب داد: وقتی به هوش بیاد میفهمی.
تاعو ناخوداگاه از حس دست ییژینگ روی شانه اش به خودش لرزید. ترس عجیبی که وجودش رو فراگرفته بود پنهان کرد و گفت: فعلا که توی کماست.
ییژینگ لبخند زد: اون توی کما نیست.اثر دارو های بیهشویه که باعث میشه اینجوری باشه. توی کمتر از یکماه چندین عمل جراحی روش انجام شده. چونکه مورد اضطراری بود ما مجبور بودیم این کار رو بکنیم وگرنه انجام دو تا عمل جراحی در یک ماه هم میتونه به مریض صدمه بزنه. بدنش ضعیف شده و خب.... داغون تر از اون بود که با یکی دو تا جراحی بشه زندگیش رو برگردوند.
ما استخون فکش رو که تقریبا پودر شده بود سر هم کردیم. شکستگی گونه اش و همینطور جمجمه اشو صورتش اسیب خیلی زیادی دیده. ولی پیشنهاد میکنم جراحی های زیبایی رو مدتی بعد از جوش خوردن کامل شکستگی ها انجام بده.
تاعو چهره ی زیبا و مردونه ی کریس رو پیش چشمهاش تجسم کرد.. یعنی دیگه هرگز اون چهره رو اینطوری نمیدید؟
چیزی که توی ذهنش بود رو به زبون اورد: دیگه هیچوقت به زیبایی قبلا نمیشه؟
ییژینگ نگاه عجیبی به تاعو انداخت. تاعو کیف پولش رو از جیبش بیرون کشید و عکس کریس رو به ییژینگ نشون داد.
ییژینگ کیف رو گرفت و به عکس زل زد: واو! پسر اون واق
- ۱۷.۵k
- ۲۸ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط