ai_tofi part¹ ویرانگر
The name of the God
زندکی یک تله مرگبار که همه ما داخلش گیر افتادیم فرقی نداره چه خوش شانش باشی چه بد شانس آخر داری توش دست پا میزنی تا نفس بکشی
_ ۲۰۲۴ سئول
زنگ آخر به صدا در اومد و همه بچه ها مثل کسایی که اومدن دو ماراتون از مدرسه خارج شدن
دنیل دنبال دوست سرخوده خودش میگشت.
کلاس . آب خوری . حیاط . بالا پشت بوم . نبود مثل گربه های بازیگوش یک جا قایم شده بود .
دنیل بیخیال به سمته حیاط مدرسه رفت تا بره ولی.. پشت بوته های یک چیزی تکون میخورد به سمتش رفت و مدوسا رو دید که داره هروئین مصرف میکنه دنیل داد زد
_دیوونه شدی؟
_ دنیل ولم کن برو
_بسه دیگه خستم کردی کم مونده من هم معتاد کنی
_خیلی خمار بودم سرم درد میکرد سر کلاس هیچی نفهمیدم.
_این دلیل میشه مواد مصرف کنی؟
_میشه دهنتو ببندی و بریم..
هردو دست از بحث کردن برداشتن و به سمت خونه راه افتادن .
طی راه دنیل برای اینکه فضای سرده بینشون رو پر کنه بحث تازه ای رو باز کرد.
_میگم برای سال بعد میخای چیکارکنی؟
_ترک تحصیل ...
_ چی؟ دختر شوخیت گرفته؟
_من دیگه حوصله درس خوندن ندارم بابام هم مشکلی باهاش نداره....
_این ایندتو میسازه تو از قبل تویه درس استعداد داشتی..
مدوسا با لحن خشنی گفت_خودت میگی داشتم دیگه ندارم .
_میدونی چیه اصلا به من چه..
_اره به تو چه ...
مدوسا پا تند کرد و از دنیل دور شد به سمت ایستگاه اتوبوس رفت و روی صندلی خاکی نشست و سرش رو به شیشه پشت سرش تکیه داد و نفسی گرم بیرون داد دنیل به سمتش رفت و روبروش وایستاد
_ام.....مدوسا..اون تورو میکشه هر چقدر بیشتر بهش عادت کنی بیشتر آسیب میبینی مطمعن باش.
_میدونم
صدای خش خش لاستیک اتوبوس رو زمین کشیده شد و اوتوبوس ایستاد . مدوسا پاشد و کیفش رو رویه دوشش انداخت
_ خدافظ
صحنه رو ترک و سوار اتوبوس شد یک سکه دراورد و به راننده داد.
به سمت ردیف آخر رفت و رو صندلی آخر نشسته سرش رو به پنجره تکیه داد. نفس های تنگ پی در پی اذیتش میکرد... از مصرف زیاده هروئین . غروب شده بود و مدوسا سعی میکرد خمار تر از اینی که هست نشه......
یعنی چی دختر داستان مارو وادار کرده که دردای تو وجودش رو تو مواد خلاصه کنه؟
زندکی یک تله مرگبار که همه ما داخلش گیر افتادیم فرقی نداره چه خوش شانش باشی چه بد شانس آخر داری توش دست پا میزنی تا نفس بکشی
_ ۲۰۲۴ سئول
زنگ آخر به صدا در اومد و همه بچه ها مثل کسایی که اومدن دو ماراتون از مدرسه خارج شدن
دنیل دنبال دوست سرخوده خودش میگشت.
کلاس . آب خوری . حیاط . بالا پشت بوم . نبود مثل گربه های بازیگوش یک جا قایم شده بود .
دنیل بیخیال به سمته حیاط مدرسه رفت تا بره ولی.. پشت بوته های یک چیزی تکون میخورد به سمتش رفت و مدوسا رو دید که داره هروئین مصرف میکنه دنیل داد زد
_دیوونه شدی؟
_ دنیل ولم کن برو
_بسه دیگه خستم کردی کم مونده من هم معتاد کنی
_خیلی خمار بودم سرم درد میکرد سر کلاس هیچی نفهمیدم.
_این دلیل میشه مواد مصرف کنی؟
_میشه دهنتو ببندی و بریم..
هردو دست از بحث کردن برداشتن و به سمت خونه راه افتادن .
طی راه دنیل برای اینکه فضای سرده بینشون رو پر کنه بحث تازه ای رو باز کرد.
_میگم برای سال بعد میخای چیکارکنی؟
_ترک تحصیل ...
_ چی؟ دختر شوخیت گرفته؟
_من دیگه حوصله درس خوندن ندارم بابام هم مشکلی باهاش نداره....
_این ایندتو میسازه تو از قبل تویه درس استعداد داشتی..
مدوسا با لحن خشنی گفت_خودت میگی داشتم دیگه ندارم .
_میدونی چیه اصلا به من چه..
_اره به تو چه ...
مدوسا پا تند کرد و از دنیل دور شد به سمت ایستگاه اتوبوس رفت و روی صندلی خاکی نشست و سرش رو به شیشه پشت سرش تکیه داد و نفسی گرم بیرون داد دنیل به سمتش رفت و روبروش وایستاد
_ام.....مدوسا..اون تورو میکشه هر چقدر بیشتر بهش عادت کنی بیشتر آسیب میبینی مطمعن باش.
_میدونم
صدای خش خش لاستیک اتوبوس رو زمین کشیده شد و اوتوبوس ایستاد . مدوسا پاشد و کیفش رو رویه دوشش انداخت
_ خدافظ
صحنه رو ترک و سوار اتوبوس شد یک سکه دراورد و به راننده داد.
به سمت ردیف آخر رفت و رو صندلی آخر نشسته سرش رو به پنجره تکیه داد. نفس های تنگ پی در پی اذیتش میکرد... از مصرف زیاده هروئین . غروب شده بود و مدوسا سعی میکرد خمار تر از اینی که هست نشه......
یعنی چی دختر داستان مارو وادار کرده که دردای تو وجودش رو تو مواد خلاصه کنه؟
- ۲.۰k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط