رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل پنجاهویکم: باز هم فراموشش کردید
صبح روز بعد، پزشک با خبر خوبی وارد راهرو شد.
ـ دنیل به هوش اومده. میتونید برای مدت کوتاهی ملاقاتش کنید.
همه فوراً از جا بلند شدند. مادرش اشک شوق ریخت و عموها و عمهها با عجله به سمت اتاقش رفتند.
ملیسا هم از جایش بلند شد، اما چند قدم مانده به در اتاق ایستاد.
از پشت شیشه میتوانست دنیل را ببیند؛ رنگپریده و خسته، اما بیدار.
کایزن که کنارش ایستاده بود، متوجه تردیدش شد.
ـ نمیخوای بری تو؟
ملیسا مدتی به در اتاق نگاه کرد.
ـ فکر کنم دیگه نیازی نباشه اینجا باشم.
بعد صورتش را به سمت کایزن برگرداند. نگاهش برای لحظهای روی چهرهی آرام او ماند و لبخند کوچکی زد.
ـ بیا برگردیم.
کایزن سؤالی نپرسید. فقط سرش را تکان داد.
ـ باشه.
آن دو بیسروصدا از بیمارستان خارج شدند و به سمت ماشین رفتند.
ملیسا پیش از سوار شدن، یک بار دیگر به پنجرهی اتاق دنیل نگاه کرد.
خوشحال بود که او زنده مانده و حالش بهتر شده بود. همین برایش کافی بود.
این بار قرار نبود برای دیده شدن، پشت در بایستد.
***
داخل اتاق، دنیل با دیدن خانوادهاش لبخند کمجانی زد.
ـ بالاخره اومدید...
عمهاش دستش را گرفت و با نگرانی گفت:
ـ معلومه که میاومدیم عزیزم! خیلی ترسیده بودیم.
دنیل نگاهش را میان چهرهها چرخاند.
ـ سرینا کجاست؟
چهار پسرعمو سرهایشان را پایین انداختند. هیچکدام چیزی نگفتند.
یکی از بزرگترها جواب داد:
ـ نتونست بیاد. احتمالاً فردا میاد دیدنت.
دنیل اخم کمرنگی کرد، اما بهخاطر وضعیتش چیزی نگفت. چند لحظه بعد دوباره به اطراف نگاه کرد.
ـ پس ملیسا چی؟ اون کجاست؟
این بار سکوت سنگینتری اتاق را فرا گرفت.
مادر ملیسا با تعجب به پدرش نگاه کرد. آرون سرش را بلند کرد و چشمهایش را میان افراد حاضر چرخاند.
ملیسا آنجا نبود.
حتی وقتی همه برای ملاقات دنیل جمع شده بودند، هیچکس متوجه رفتنش نشده بود.
ریو آهسته نفسش را بیرون داد و به زمین خیره شد.
ـ مثل اینکه دوباره ازش غافل شدیم...
کنت سرش را پایینتر انداخت.
ـ اون تمام شب اینجا بود. خودش رو رسوند، با اینکه میتونست اصلاً نیاد.
یکی از عموها با ناراحتی گفت:
ـ شاید رفته کمی استراحت کنه.
ریو سرش را بالا آورد.
ـ حداقل میتونستیم ازش بپرسیم کجاست.
آرون که تا آن لحظه سکوت کرده بود، با صدایی سرد گفت:
ـ لازم نیست حدس بزنید. ملیسا تصمیم گرفته برگرده.
همه به طرفش برگشتند.
ـ تو از کجا میدونی؟ ـ پدر ملیسا پرسید.
ـ چون دیدمش. کنار کایزن بود. خودش تصمیم گرفت بره.
عمهای با نگرانی پرسید:
ـ چرا بدون اینکه به ما چیزی بگه رفت؟
آرون نگاه مستقیمی به او انداخت.
ـ شما وقتی همه برای ملاقات دنیل رفتید، حتی متوجه نبودنش نشدید. حالا انتظار دارید خودش بیاد و توضیح بده چرا رفته؟
هیچکس جواب نداد.
دنیل با صدایی ضعیف گفت:
ـ وقتی حالم بد بود، ملیسا اومده بود اینجا؟
ریو به طرفش برگشت.
ـ آره. با اینکه از خیلی چیزها ناراحت بود، خودش رو رسوند.
دنیل چشمهایش را بست و آهی کشید.
ـ پس چرا ندیدمش؟
این بار هیچکس پاسخی نداشت.
چون حقیقت ساده بود؛ ملیسا آنجا بود، اما باز هم هیچکس بهاندازهای که باید، متوجه حضورش نشده بود.
و حالا که رفته بود، تازه داشتند جای خالیاش را میدیدند.
صبح روز بعد، پزشک با خبر خوبی وارد راهرو شد.
ـ دنیل به هوش اومده. میتونید برای مدت کوتاهی ملاقاتش کنید.
همه فوراً از جا بلند شدند. مادرش اشک شوق ریخت و عموها و عمهها با عجله به سمت اتاقش رفتند.
ملیسا هم از جایش بلند شد، اما چند قدم مانده به در اتاق ایستاد.
از پشت شیشه میتوانست دنیل را ببیند؛ رنگپریده و خسته، اما بیدار.
کایزن که کنارش ایستاده بود، متوجه تردیدش شد.
ـ نمیخوای بری تو؟
ملیسا مدتی به در اتاق نگاه کرد.
ـ فکر کنم دیگه نیازی نباشه اینجا باشم.
بعد صورتش را به سمت کایزن برگرداند. نگاهش برای لحظهای روی چهرهی آرام او ماند و لبخند کوچکی زد.
ـ بیا برگردیم.
کایزن سؤالی نپرسید. فقط سرش را تکان داد.
ـ باشه.
آن دو بیسروصدا از بیمارستان خارج شدند و به سمت ماشین رفتند.
ملیسا پیش از سوار شدن، یک بار دیگر به پنجرهی اتاق دنیل نگاه کرد.
خوشحال بود که او زنده مانده و حالش بهتر شده بود. همین برایش کافی بود.
این بار قرار نبود برای دیده شدن، پشت در بایستد.
***
داخل اتاق، دنیل با دیدن خانوادهاش لبخند کمجانی زد.
ـ بالاخره اومدید...
عمهاش دستش را گرفت و با نگرانی گفت:
ـ معلومه که میاومدیم عزیزم! خیلی ترسیده بودیم.
دنیل نگاهش را میان چهرهها چرخاند.
ـ سرینا کجاست؟
چهار پسرعمو سرهایشان را پایین انداختند. هیچکدام چیزی نگفتند.
یکی از بزرگترها جواب داد:
ـ نتونست بیاد. احتمالاً فردا میاد دیدنت.
دنیل اخم کمرنگی کرد، اما بهخاطر وضعیتش چیزی نگفت. چند لحظه بعد دوباره به اطراف نگاه کرد.
ـ پس ملیسا چی؟ اون کجاست؟
این بار سکوت سنگینتری اتاق را فرا گرفت.
مادر ملیسا با تعجب به پدرش نگاه کرد. آرون سرش را بلند کرد و چشمهایش را میان افراد حاضر چرخاند.
ملیسا آنجا نبود.
حتی وقتی همه برای ملاقات دنیل جمع شده بودند، هیچکس متوجه رفتنش نشده بود.
ریو آهسته نفسش را بیرون داد و به زمین خیره شد.
ـ مثل اینکه دوباره ازش غافل شدیم...
کنت سرش را پایینتر انداخت.
ـ اون تمام شب اینجا بود. خودش رو رسوند، با اینکه میتونست اصلاً نیاد.
یکی از عموها با ناراحتی گفت:
ـ شاید رفته کمی استراحت کنه.
ریو سرش را بالا آورد.
ـ حداقل میتونستیم ازش بپرسیم کجاست.
آرون که تا آن لحظه سکوت کرده بود، با صدایی سرد گفت:
ـ لازم نیست حدس بزنید. ملیسا تصمیم گرفته برگرده.
همه به طرفش برگشتند.
ـ تو از کجا میدونی؟ ـ پدر ملیسا پرسید.
ـ چون دیدمش. کنار کایزن بود. خودش تصمیم گرفت بره.
عمهای با نگرانی پرسید:
ـ چرا بدون اینکه به ما چیزی بگه رفت؟
آرون نگاه مستقیمی به او انداخت.
ـ شما وقتی همه برای ملاقات دنیل رفتید، حتی متوجه نبودنش نشدید. حالا انتظار دارید خودش بیاد و توضیح بده چرا رفته؟
هیچکس جواب نداد.
دنیل با صدایی ضعیف گفت:
ـ وقتی حالم بد بود، ملیسا اومده بود اینجا؟
ریو به طرفش برگشت.
ـ آره. با اینکه از خیلی چیزها ناراحت بود، خودش رو رسوند.
دنیل چشمهایش را بست و آهی کشید.
ـ پس چرا ندیدمش؟
این بار هیچکس پاسخی نداشت.
چون حقیقت ساده بود؛ ملیسا آنجا بود، اما باز هم هیچکس بهاندازهای که باید، متوجه حضورش نشده بود.
و حالا که رفته بود، تازه داشتند جای خالیاش را میدیدند.
- ۱۹۶
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط