پارت یازدهم
پارت یازدهم
ویو نیمه شب
آسا توی اتاقش بعد از ساعت ها فکر کردن درباره حرف های مادرش و این مهربانی و دلسوزی یهویی خوابش برده بود...حتی به خودش زحمت نداده بود لباس مجلسی اش را عوض کند سئومی امشب به خوبی به خودش رسیده بود و خودش را لوس کرده بود لباس خواب ابریشمی سفید رنگ پوشیده بود با چشم بند پشمالو که چشم های نازش موقع خواب اذیت نشه( زنیکه سوسمار)دمپایی های خرگوشی هم پایین تختش خودنمایی میکرد و چراق خوابش نمیزاشت اتاق بیش از حد تاریک بشه تا سئومی عزیز و نازمون نترسه بیرون از اتاق سئومی توی اتاق پذیرایی بزرگ خانه که دست کمی از کاخ نداشت پدر آسا و سئومی روی کاناپه برندشون که از چرم اصل ایتالیا درست شده بود نشسته بود کرواتش حالا شل بود و کت و شلوارش نامرتب بود بعد از اتفاقات امشب حوصله مرتب کردن خودش را نداشت یک لیوان ویسکی و یخ دستش بود و جرعه جرعه مینوشید بلکه بتواند سردردش را آروم کند و حواسش را از این اتفاقات پرت کند مادر آسا و سئومی بعد از مدتی از ناکجا آباد پیدایش شد یک فنجان چای گرم و آرام بخش دستش بود کنار همسرش نشست و آروم آروم چای را نوشید سکوت بین آنها از هر فریادی بلند تر بود تنش بین اونها آنقدر زیاد بود که تقریبا میتوانست یک انسان بالغ را خفه کند تا اینکه پدر آسا سکوت را شکست
پدر آسا: چرا بهش دروغ گفتی؟چان کار اشتباهی نکرده بود...این تقصیر ما بود
مادر آسا: میخواستی چی بهش بگم؟اوه آسا عزیزم خواهر کوچکترت در نبود تو تورا روانی خطاب کرد و عروسی ات را با نامزد عزیز تر از جانت بهم ریخت تا خودش بتواند با چان ازدواج کند و من و پدرت هم آنقدر بی خیال بودیم که گذاشتیم این اتفاق بیوفته این رو میخوای؟...اگر فکر کنه یه مرد غریبه بهش خیانت کرده....بهتر از اینه که بفهمه خانواده خودش بهش خیانت کردن
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
ویو نیمه شب
آسا توی اتاقش بعد از ساعت ها فکر کردن درباره حرف های مادرش و این مهربانی و دلسوزی یهویی خوابش برده بود...حتی به خودش زحمت نداده بود لباس مجلسی اش را عوض کند سئومی امشب به خوبی به خودش رسیده بود و خودش را لوس کرده بود لباس خواب ابریشمی سفید رنگ پوشیده بود با چشم بند پشمالو که چشم های نازش موقع خواب اذیت نشه( زنیکه سوسمار)دمپایی های خرگوشی هم پایین تختش خودنمایی میکرد و چراق خوابش نمیزاشت اتاق بیش از حد تاریک بشه تا سئومی عزیز و نازمون نترسه بیرون از اتاق سئومی توی اتاق پذیرایی بزرگ خانه که دست کمی از کاخ نداشت پدر آسا و سئومی روی کاناپه برندشون که از چرم اصل ایتالیا درست شده بود نشسته بود کرواتش حالا شل بود و کت و شلوارش نامرتب بود بعد از اتفاقات امشب حوصله مرتب کردن خودش را نداشت یک لیوان ویسکی و یخ دستش بود و جرعه جرعه مینوشید بلکه بتواند سردردش را آروم کند و حواسش را از این اتفاقات پرت کند مادر آسا و سئومی بعد از مدتی از ناکجا آباد پیدایش شد یک فنجان چای گرم و آرام بخش دستش بود کنار همسرش نشست و آروم آروم چای را نوشید سکوت بین آنها از هر فریادی بلند تر بود تنش بین اونها آنقدر زیاد بود که تقریبا میتوانست یک انسان بالغ را خفه کند تا اینکه پدر آسا سکوت را شکست
پدر آسا: چرا بهش دروغ گفتی؟چان کار اشتباهی نکرده بود...این تقصیر ما بود
مادر آسا: میخواستی چی بهش بگم؟اوه آسا عزیزم خواهر کوچکترت در نبود تو تورا روانی خطاب کرد و عروسی ات را با نامزد عزیز تر از جانت بهم ریخت تا خودش بتواند با چان ازدواج کند و من و پدرت هم آنقدر بی خیال بودیم که گذاشتیم این اتفاق بیوفته این رو میخوای؟...اگر فکر کنه یه مرد غریبه بهش خیانت کرده....بهتر از اینه که بفهمه خانواده خودش بهش خیانت کردن
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هیونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
- ۱۹۴
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط