{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Black bird

Black bird
p2

(زندگی تا زمانی دردناکه که در گذشته و اینده زندگی کنی)
17اپریل2025 کتاب خانه سان دو_17:00
انائل: خب به جز این بیست تا کتاب چیزی دیگه ای هم میخواید(لبخند)
غریبه: خب بزار فکر کنم
چهرهی متفکری به خودش گرفت و طی یک حرکت ناگهانی خم شد تو صورت نفس های گرمش که با صورتم برخورد میکرد باعث مور مور شدنم میشد بعد از کمی مکث; تو همون حالت حرفشو کامل کرد:

غریبه: آمم.. نظرت با دادن شمارت چیه(پوزخند)
سعی کردم کمی ازش فاصله بگیرم ولی نشد
انائل: چیی؟؟
غریبه: بیخیال دختر منو یادت نیست.. اون روز تو بازداشتگاه که زبونت خیلی دراز بود حالا چیشده موش خوردش_ترجیح میدم من بخورمش_(پوزخند_..._(زمزمه کردن یا فکر کردن)
انائل: متاسفم ولی واقعا نمیفهمم دارید درباره چی حرف میزنید
با اون پوزخند چندش حال بهم زندش نگاهم کرد انگار که بخواد کسی رو اسکن کنه
غریبه: بهت میفهمونم
با چشماش به یک جا خیره شده بود خط نگاهشرو گرفتم که به لبم رسید خواستم مانعش بشم ولی دیر بود لباش به لبام برخورد کرد ولی چیزی که بیشتر متعجبم کرد فرود ناگهانیش بود
از ترس زیاد نمیدونستم چیکار کنم خانوم کیم که به گفته خودش صدای جیغ من رو شنیده اومد ببینه چی شده ولی من اصلا جیغ نزدم اما اون توجهی نکرد با دیدن مرد به سمتش رفت و نبضش رو چک کرد هنوز میزد ولی کند بود با بیمارستان تماس گرفتیم در حالت عادی الان باید گریه میکرم ولی بجاش خندم گرفته بود پرستاری که بالایه سرش بود با تعجب نگاهم میکرد
نگاه هایی رو رو خودم حس میکردم ولی راه رویه بیمارستان خالی بود اگر میتونستم این دست بند مزخرف باز کنم شاید میتونستم دور وبر رو چک کنم این حس عجیب چیه دیگه تا همین چند دقیقه پیش مثل دیوونه ها رفتار میکردم شاید یکم غیر عادی باشه ولی
برایه اولین باره که مرگ یکی انقدر خوشحالم اونم چی مرگ یه پلیس که میخواست......; اه ولش کن حتی گفتن حالمو بهم میزنه
17اپریل2025__00:00 خونه انائل <
;انائل هنوز هم اون نگاه سنگین رو حس میکرد نگاهی که در تاریکی دنبالش بود در سکوتی عمیق به او خیره شده بود; اما حالا چیزی در اون نگاه فرق داشت رنگی از شادی در ان بود او امروز تونسته بود بلاخره دخترکش رو خوشحال کنه میدانست کارهایش خلاف قوانین بهشت است اما دیدن دخترکش اون هم با کسی غیر از خودش بدترین مجازات جهان برایش بود اخطار هایه زیادی برایش امده بود ولی اینبار فرق داشت
کسی که او را افریده بود او را; فراخواند کسی که انسان ها به او میگفتن-خدا-
;همونطور که در قصر بلورین درحال راه رفتن بود مسیرش رو به سمت اتاق ملاقات کشید میدونست اینبار با دفعات قبل یکی نیست چون خدا شخصا میخواست ببینت; فکر میکرد قرار است سرنوشتش مثل لوسیفر رقم بخورد اما مگر کار رو همانند لوسیفر بود لوسیفر از انسان ها متنفر بود ولی جونگکوک یکی از همون انسان ها رو میپرستید شاید گناهش همین بود پرستیدن
یک انسان
قدم هایه محکمش را به سمت صندلی مقابل پروردگارش; کشاند
خدا: جونگکوک_فرسته مرگ; این بار چندمه که بهت هشدار میدم مگر بهت نگفتم طبق برنامه پیش بری پس این مرگ هایه رود هنگام چیه
جونگکوک سکوت کرد صبر و تقوای پروردگارش بی پایان بود اما ا اون داشت از این صبر سو استفاده میکرد
خدا:......
دیدگاه ها (۱)

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

چون پارت ۱۱ زیاد بود دوتا فرستادم

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

ꞌꞋ. ֗⭑⏝ꞌꞋ. ֗⭑⏝ꞌꞋ. 🪼  ֗⭑⏝ꞌꞋ. ֗⭑⏝ꞌꞋ.دروغ‍ ‍گوی من ๋ ̟ ࣪کسی چه...

گاهی فکر می کنم اون طرف همه این دردهااین بی تابی ها،سردرگمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط