#بخش2 #داستان_شب25

#بخش2 #داستان_شب25
#داستان_گل_خشکیده
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد!

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .

چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود .

آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !!

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
#داستان_گل_خشکیده
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت .
از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

@allahplus #بزن_روی_الله_پلاس
🌸 🌸 🌸 🌸 🌸 🌸
دیدگاه ها (۱)

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت ششم | گردنبندی که مال من نبود«مادرت؟»«آر...

💜 پارت چهارم | پایانشب کم‌کم به پایان می‌رسید.نامجون و یونگی...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۴

قسمت ۷

ا/ت تمام روز به حرف‌های سوکجین فکر می‌کرد.«تصمیمی که می‌گیری...

‌🟣 پایان این بی‌غیرتی کجاست؟!هیئت دیپلماتیک کوبا هنگام سخنرا...

🖤 OBSESSION | وسواس پارت پنجم: فقط تا طلوع آفتابساعت ۲:۴۰ با...

قسمت ۶

فصل دهم _ خانواده ای که سویون را درک نمی‌کند صدای شکستن شیشه...

رمان اسیر خان پارت نوزدهم ۱۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط