رمان گناهکار قسمت ششم (443 )

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
باشه فقط تو بیا بعدش من برای همیشه از زندگیت میرم بیرون.
نه
سرش رو بلند کرد انگشت اشارم رو جلوش گرفتم تو هیچ وقت توی زندگی من نبودی دلربا من به تو به چشم به دوست نگاه می کردم نه معشوق اگه از اول بهم میگفتی همون موقع میکشیدم کنار مقصر این اتفاقات خودتی
چند لحظه توی چشمام نگاه کرد؛ مخمور و اشک آلود.
آرشام خیلی سخته معامله ی بدیه به خدا عین این میمونه که بگی قلبت رو با دستای خودت از توی سینه ات در بیار و بنداز دور همچین دردی رو دارم حس میکنم آرشام من که بعد از این مهمونی میرمرد کارم ولی امیدوارم به روز تو هم این حس رو تجربه کنی تو میگی قلبی توی سینه ات نیست ولی به روز میفهمی که توی سینه ات قلب داشتی ولی خودت از وجودش بی خبر بودی و زمانی حسش می کنی که صدای تپشهای بلند و نامنظمش رو بشنوی اون وقته که میفهمی به درد من دچار شدی درد عشقی که نافرجامه فقط خدا کنه طرفت اون قدر بخوادت که دست رد به سینه ات نزنه ولی امیدوارم واسه به بارم که شده طعمش رو بچشی و بفهمی من چی دارم
می گم.
قطرات اشک صورتش رو خیس کرده بود که زمزمه کرد خدا حافظ آخر هفته یادت نره منتظرتم.
و به سرعت باد از اتاق بیرون رفت بعد از رفتنش لحظه ای به حرفاش فکر کردم تپشهای بلند و نامنظم برای اولین بار این تجربه رو در
خودم دیده بودم اون هم زمانی که با دلارام حرف میزدم گفته های کیوان مبنی بر عاشق شدن عشق عشق
اصلا نمی تونم درکش کنم چرا از وقتی فهمیدم این حس داره در من پیشروی میکنه دایم خودم رو کنار می کشم؟ چرا نمی خوام قبول کنم؟ با اینکه هست و وجودش رو حس میکنم ولی هر بار ردش کردم. کردم
می خوام خوددار باشم و هستم اما ... در مقابل صورت خیس از اشک هر دختری مقاومم ولی اون قطره ای رو به دریایی می بینم. تا حالا نخواستم پناه کسی باشم و یا دختری رو کنار خودم نگه دارم ولی اون دختر .... به حور دیگه بهش نگاهش میکردم وقتی می گه تنهام می خوام بگم که نیستی ولی غرور این اجازه رو بهم نمیده اما حرکاتم از غرورم فرمان نمی گیره. پس .....
تقسم رو محکم بیرون دادم و خودم رو روی صندلی پرت کردم نمی تونم به افکار در همم نظم بدم سرم به خاطر حجم این همه سوال داره منفجر می شه.
به ساعتم نگاه کردم میدونستم الان سرش خلوته و مزاحمی کنارش نیست با فکری که به سرم زده بود میتونستم نقشه ام رو بهتر از قبل پیش ببرم تلفن رو برداشتم و شمارش رو گرفتم بعد از سه بوق صدای نحسش توی گوشی پیچید.
شایان: الو؟
میخوام باهات حرف بزنم وقت که داری؟
این همه سال گذشته و تو هنوز یاد نگرفتی قبل از هر حرفی باید سلام کنی پسر؟
گیرم سلام و بعد هم احوال پرسی اینا به کار من نمیاد.
اگه نمی شناختمت به چیزی خب بگو ببینم واسه چی زنگ زدی؟ ارسلان میگفت اون شب سر آوردن دلارام بدجور گرد و خاک راه انداخته بودی.
دیدگاه ها (۰)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

ات با صدای لرزون گفت:ـ کجاست؟جیمین سرش رو بالا آورد.ـ ات، بذ...

🍷🌹...................پارت۹...................🌹🍷~جیمین اسمت ر...

the lost leaves/رمان جیمین

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت14و به من خی...

دو پارتی از جی صدای موسیقی توی اون سالون خیلی بلند بود، از ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

پارت 49🌷 ویو آتهانا آروم نزدیکم شد و گفت:هانا:ـ آت، میشه یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط