فیک : بین راندها
پارت ۱۵۸
سالن مسابقات...
صدای تشویق تماشاگرها لحظهبهلحظه بیشتر میشد.
ورزشکارها یکییکی برای مسابقات آماده میشدند.
---
بلندگوی سالن اعلام کرد:
«اولین مسابقه از باشگاه استاد کانگ... جیمین.»
تهیونگ همان لحظه با آرنج به بازوی جیمین زد.
ـ «داداش...»
ـ «اولین مدال رو تو بیار.»
جیمین لبخند زد.
ـ «اولین قدم رو برمیدارم...»
ـ «مدال رو با هم میبریم.»
---
جونگکوک دستش را جلو آورد.
ـ «موفق باشی.»
آنا هم لبخند زد.
ـ «همهمون منتظرتیم.»
جیمین با آرامش سر تکان داد.
بعد به سمت رینگ رفت.
---
حریفش یکی از قهرمانهای سال قبل بود.
همان پسری که کمی قبل، باشگاه استاد کانگ را مسخره کرده بود.
همین که جیمین را دید، لبخند تمسخرآمیزی زد.
ـ «اولین نفری که حذف میشه، تویی.»
جیمین فقط یک جمله گفت.
ـ «مسابقه که شروع بشه...»
ـ «میفهمیم.»
---
سوت داور...
مسابقه آغاز شد.
چند ثانیهی اول...
هر دو فقط همدیگر را آنالیز میکردند.
---
کنار رینگ...
تهیونگ از هیجان یک لحظه آرام و قرار نداشت.
ـ «حمله کن داداش...»
استاد کانگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ـ «بذار خودش زمانش رو انتخاب کنه.»
تهیونگ لبش را گاز گرفت.
ـ «باشه...»
---
داخل رینگ...
حریف ناگهان حمله کرد.
جیمین با یک حرکت سریع جاخالی داد.
صدای تشویق سالن بلند شد.
---
آنا لبخند زد.
ـ «همون حرکت تمرینیش...»
جونگکوک با افتخار گفت:
ـ «آره...»
ـ «کاملاً کنترل مسابقه دستشه.»
---
راند اول...
تقریباً مساوی تمام شد.
حریف با عصبانیت به گوشهی رینگ برگشت.
مربیاش با ناراحتی گفت:
ـ «نذار ریتم مسابقه رو دست بگیره.»
---
راند دوم...
حریف از همان ابتدا با تمام قدرت حمله کرد.
اما جیمین آرامش همیشگیاش را حفظ کرده بود.
یک...
دو...
سه ضدحملهی دقیق.
تماشاگرها بلند شدند.
---
تهیونگ دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
ـ «همینه داداش!»
داور برگشت و با لبخند گفت:
ـ «تشویق آرومتر لطفاً.»
همه کنار رینگ خندیدند.
---
چند ثانیه مانده به پایان مسابقه...
حریف آخرین حملهاش را انجام داد.
جیمین با یک چرخش سریع از مسیر ضربه خارج شد.
و با یک ضربهی تمیز...
امتیاز آخر را گرفت.
سوت پایان مسابقه.
---
هر دو ورزشکار وسط رینگ ایستادند.
سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت.
داور دست هر دو را گرفت.
چند ثانیه...
که برای همه مثل چند دقیقه گذشت.
بعد...
دست جیمین را بالا برد.
«برنده... جیمین از باشگاه استاد کانگ!»
---
صدای تشویق سالن بلند شد.
تهیونگ از خوشحالی مشتش را در هوا تکان داد.
ـ «آفرین داداش!»
جونگکوک لبخند زد.
آنا هم با افتخار دست زد.
---
جیمین از رینگ پایین آمد.
تهیونگ بدون معطلی او را بغل کرد.
ـ «دیدی گفتم اولین مدال مال توئه؟»
جیمین خندید.
ـ «هنوز مدالی نگرفتیم...»
ـ «فقط یه مسابقه رو بردیم.»
تهیونگ اخم ساختگی کرد.
ـ «تو یه بارم نمیتونی مثل آدم ذوق کنی؟»
جیمین آرام روی شانهی او زد.
ـ «ذوقم رو آخر مسابقات نشون میدم.»
---
در همان لحظه...
بلندگوی سالن دوباره روشن شد.
«مسابقهی بعدی... نمایندهی باشگاه استاد کانگ، آنا.»
چهار نفر به هم نگاه کردند.
حالا...
نوبت آنا بود تا وارد رینگ شود.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
سالن مسابقات...
صدای تشویق تماشاگرها لحظهبهلحظه بیشتر میشد.
ورزشکارها یکییکی برای مسابقات آماده میشدند.
---
بلندگوی سالن اعلام کرد:
«اولین مسابقه از باشگاه استاد کانگ... جیمین.»
تهیونگ همان لحظه با آرنج به بازوی جیمین زد.
ـ «داداش...»
ـ «اولین مدال رو تو بیار.»
جیمین لبخند زد.
ـ «اولین قدم رو برمیدارم...»
ـ «مدال رو با هم میبریم.»
---
جونگکوک دستش را جلو آورد.
ـ «موفق باشی.»
آنا هم لبخند زد.
ـ «همهمون منتظرتیم.»
جیمین با آرامش سر تکان داد.
بعد به سمت رینگ رفت.
---
حریفش یکی از قهرمانهای سال قبل بود.
همان پسری که کمی قبل، باشگاه استاد کانگ را مسخره کرده بود.
همین که جیمین را دید، لبخند تمسخرآمیزی زد.
ـ «اولین نفری که حذف میشه، تویی.»
جیمین فقط یک جمله گفت.
ـ «مسابقه که شروع بشه...»
ـ «میفهمیم.»
---
سوت داور...
مسابقه آغاز شد.
چند ثانیهی اول...
هر دو فقط همدیگر را آنالیز میکردند.
---
کنار رینگ...
تهیونگ از هیجان یک لحظه آرام و قرار نداشت.
ـ «حمله کن داداش...»
استاد کانگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ـ «بذار خودش زمانش رو انتخاب کنه.»
تهیونگ لبش را گاز گرفت.
ـ «باشه...»
---
داخل رینگ...
حریف ناگهان حمله کرد.
جیمین با یک حرکت سریع جاخالی داد.
صدای تشویق سالن بلند شد.
---
آنا لبخند زد.
ـ «همون حرکت تمرینیش...»
جونگکوک با افتخار گفت:
ـ «آره...»
ـ «کاملاً کنترل مسابقه دستشه.»
---
راند اول...
تقریباً مساوی تمام شد.
حریف با عصبانیت به گوشهی رینگ برگشت.
مربیاش با ناراحتی گفت:
ـ «نذار ریتم مسابقه رو دست بگیره.»
---
راند دوم...
حریف از همان ابتدا با تمام قدرت حمله کرد.
اما جیمین آرامش همیشگیاش را حفظ کرده بود.
یک...
دو...
سه ضدحملهی دقیق.
تماشاگرها بلند شدند.
---
تهیونگ دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
ـ «همینه داداش!»
داور برگشت و با لبخند گفت:
ـ «تشویق آرومتر لطفاً.»
همه کنار رینگ خندیدند.
---
چند ثانیه مانده به پایان مسابقه...
حریف آخرین حملهاش را انجام داد.
جیمین با یک چرخش سریع از مسیر ضربه خارج شد.
و با یک ضربهی تمیز...
امتیاز آخر را گرفت.
سوت پایان مسابقه.
---
هر دو ورزشکار وسط رینگ ایستادند.
سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت.
داور دست هر دو را گرفت.
چند ثانیه...
که برای همه مثل چند دقیقه گذشت.
بعد...
دست جیمین را بالا برد.
«برنده... جیمین از باشگاه استاد کانگ!»
---
صدای تشویق سالن بلند شد.
تهیونگ از خوشحالی مشتش را در هوا تکان داد.
ـ «آفرین داداش!»
جونگکوک لبخند زد.
آنا هم با افتخار دست زد.
---
جیمین از رینگ پایین آمد.
تهیونگ بدون معطلی او را بغل کرد.
ـ «دیدی گفتم اولین مدال مال توئه؟»
جیمین خندید.
ـ «هنوز مدالی نگرفتیم...»
ـ «فقط یه مسابقه رو بردیم.»
تهیونگ اخم ساختگی کرد.
ـ «تو یه بارم نمیتونی مثل آدم ذوق کنی؟»
جیمین آرام روی شانهی او زد.
ـ «ذوقم رو آخر مسابقات نشون میدم.»
---
در همان لحظه...
بلندگوی سالن دوباره روشن شد.
«مسابقهی بعدی... نمایندهی باشگاه استاد کانگ، آنا.»
چهار نفر به هم نگاه کردند.
حالا...
نوبت آنا بود تا وارد رینگ شود.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲۰.۳k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط