پارت:۵
ویو یونا:
صبح با صدای الارم گوشیم بیدار شدم..رفتم دستشویی و کار های لازم رو کردم...و رفتم طبقه پایین تا صبحانه بخورم و بعدش برم مدرسه...مثل همیشه... رفتم پایین و بازم بابا و یون آه نبودن..
سوا: سلام دختر خوشگلم.
یون: سلام مامان...بابا و یون آه کجان؟
سوا: خب....اممم..بابات خواست امروز یون آه رو برسونه مدرسه....و راستی..امشب اعضا میان خونه ی ما...با بچه هاشون... تو بخور و برو مدرسه...منم میرم کمی خونه رو تمیز کنم و غذا درست کنم...
یونا: اوه...باشه...پس منم از مدرسه برگشتم کمکت میکنم
سوا: ممنونم عزیزم...میخوای بیام برسونمت؟
یونا: خب...نه...میخوام یکم پیاده روی کنم و به هوای آزاد نیاز دارم...
سوا: باشه عزیزم...پس مواظب خودت باش.
یونا: باشه حتما.
سوا: خداحافظ
یونا: خدافظ مامان
ویو یونا:
اخیییییی...بالاخره از اون خونه در اومدم...امروز روز آزادی منه..نه فقط من...روز آزادی من و یوری و میسو و هانا هست...از ۱۰ سالگی توی یه کافه کار میکنیم..به مامان و بابامون نگفتیم...فکر میکردن که میریم درس بخونیم...ولی توی کافه ها پاره وقت کار میکنیم.... رسیدم به مدرسه...اطرافم رو نگاه کردم...اوه...یون آه داره با بابا خداحافظی میکنه🥲...نمیدونم چی بگم...ولش کن یونا...اونا رو ولشون کن...خب...یونا تو قوی ای...میتونی...
((چند ساعت بعد))
ویو یونا: اووووففف...مدرسه هم تموم شد...خوب بود...یوری یو میسو و هانا هم حالشون خوب بود...امشب نقشه مون رو عملی میکنیم...باید صحبت کنیم...راستی چون میخواستم به مامان کمک کنم...به صاحب کارم زنگ زدم و گفتم امروز نمیتونم بیام...
رسیدم خونه...دیدم بابا و یون آه نیستن...حتما بازم بیرون رفتن دیگه...ولش کن..اهههه..دیدم مامان داره غذا درست میکنه...
یونا: سلام مامانی
مامان سرش رو برگردوند.
سوا: اوه...سلام عزیزم..خوبی؟...غذا میخوری؟
یونا: سلام مامان...ممنونم خوبم...نه گشنمه نیست بیام کمکت؟
سوا: باشه عزیزم...برو لباست رو عوض کن و بیا..
یونا: باشه..
ویو یونا:
رفتم بالا و لباس عوض کردم و رفتم روشویی و دست و صورتمو شستم...رفتم پایین پیش مامان..
یونا: خب مامان قراره چی درست کنیم؟
سوا: خبببب بیا باهم بولگوگی و کیمچی و بیبیم باپ و دوکبوکی و رامیون درست کنیم...
یونا: اووووهههه...چقدر زیاد..
سوا:😅😅آره خب...دیگه امشب مفصله...
یونا: خب نوشیدنی چی؟
سوا: 😅 خببب...چای جو با بیبیم باپ و کیمچی میچسبه و سوجئونگ گوا با دوکبوکی عالیه و سیک هه هم برای رامیون خوبه...این ها برای غذا و بعد غذا هم شیرموز و بابل تی باشه....خوبه؟
یونا:🤯 امممم عالیه..
سوا: 🤣🤣 باشه پس بیا درست کنیم...بابات و یون آه هم فکر کنم الانا میان....
صبح با صدای الارم گوشیم بیدار شدم..رفتم دستشویی و کار های لازم رو کردم...و رفتم طبقه پایین تا صبحانه بخورم و بعدش برم مدرسه...مثل همیشه... رفتم پایین و بازم بابا و یون آه نبودن..
سوا: سلام دختر خوشگلم.
یون: سلام مامان...بابا و یون آه کجان؟
سوا: خب....اممم..بابات خواست امروز یون آه رو برسونه مدرسه....و راستی..امشب اعضا میان خونه ی ما...با بچه هاشون... تو بخور و برو مدرسه...منم میرم کمی خونه رو تمیز کنم و غذا درست کنم...
یونا: اوه...باشه...پس منم از مدرسه برگشتم کمکت میکنم
سوا: ممنونم عزیزم...میخوای بیام برسونمت؟
یونا: خب...نه...میخوام یکم پیاده روی کنم و به هوای آزاد نیاز دارم...
سوا: باشه عزیزم...پس مواظب خودت باش.
یونا: باشه حتما.
سوا: خداحافظ
یونا: خدافظ مامان
ویو یونا:
اخیییییی...بالاخره از اون خونه در اومدم...امروز روز آزادی منه..نه فقط من...روز آزادی من و یوری و میسو و هانا هست...از ۱۰ سالگی توی یه کافه کار میکنیم..به مامان و بابامون نگفتیم...فکر میکردن که میریم درس بخونیم...ولی توی کافه ها پاره وقت کار میکنیم.... رسیدم به مدرسه...اطرافم رو نگاه کردم...اوه...یون آه داره با بابا خداحافظی میکنه🥲...نمیدونم چی بگم...ولش کن یونا...اونا رو ولشون کن...خب...یونا تو قوی ای...میتونی...
((چند ساعت بعد))
ویو یونا: اووووففف...مدرسه هم تموم شد...خوب بود...یوری یو میسو و هانا هم حالشون خوب بود...امشب نقشه مون رو عملی میکنیم...باید صحبت کنیم...راستی چون میخواستم به مامان کمک کنم...به صاحب کارم زنگ زدم و گفتم امروز نمیتونم بیام...
رسیدم خونه...دیدم بابا و یون آه نیستن...حتما بازم بیرون رفتن دیگه...ولش کن..اهههه..دیدم مامان داره غذا درست میکنه...
یونا: سلام مامانی
مامان سرش رو برگردوند.
سوا: اوه...سلام عزیزم..خوبی؟...غذا میخوری؟
یونا: سلام مامان...ممنونم خوبم...نه گشنمه نیست بیام کمکت؟
سوا: باشه عزیزم...برو لباست رو عوض کن و بیا..
یونا: باشه..
ویو یونا:
رفتم بالا و لباس عوض کردم و رفتم روشویی و دست و صورتمو شستم...رفتم پایین پیش مامان..
یونا: خب مامان قراره چی درست کنیم؟
سوا: خبببب بیا باهم بولگوگی و کیمچی و بیبیم باپ و دوکبوکی و رامیون درست کنیم...
یونا: اووووهههه...چقدر زیاد..
سوا:😅😅آره خب...دیگه امشب مفصله...
یونا: خب نوشیدنی چی؟
سوا: 😅 خببب...چای جو با بیبیم باپ و کیمچی میچسبه و سوجئونگ گوا با دوکبوکی عالیه و سیک هه هم برای رامیون خوبه...این ها برای غذا و بعد غذا هم شیرموز و بابل تی باشه....خوبه؟
یونا:🤯 امممم عالیه..
سوا: 🤣🤣 باشه پس بیا درست کنیم...بابات و یون آه هم فکر کنم الانا میان....
- ۷.۲k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط