درخواستی چند پارتی جیمین
ساعت 2:13 بامداد
صدای ویبرهی موبایل جیمین توی ماشین پیچید.
نگاه کرد:
«شماره ناشناس»
جواب داد با صدایی خوابآلود و کمی کلافه:
_:اَلو؟
_:سلام، شما آقای پارک جیمین هستید؟
_:بله؟
_:ما از بیمارستان تماس میگیریم. خانم پارک ا/ت… ایشون تصادف کردن. لطفاً هرچه زودتر خودتون رو برسونید
دست جیمین لرزید.
چشمهاش گرد شد. انگار همهی دنیا ریخت روی سرش
_:چـ… چی؟ نه… نـــه… الان میام
جیمین با ماشین پرواز کرد سمت بیمارستان
انگار مغزش فریاد میکشید:
_:نباید میذاشتم تنها بمونه… اون ترسیده بود… من لعنتی چرا رفتم...
توی پذیرش، با چشمهای وحشتزده دنبال اسمت گشت
_:ببخشید! همسرم خانم ا/ت... کجاست؟ حالش خوبه؟
پرستار:
ایشون توی بخش مراقبتهای ویژهان. ولی ضربه به سر داشتن. نگران نباشید، زندهان... اما...
اما؟
قلب جیمین افتاد. دنیای بدون تو؟ محاله
وارد بخش که شد، نگاهش افتاد بهت
روی تخت، با لباس بیمارستان، بانداژ دور سرت…
صورتت زخم کوچیکی داشت، ولی چشمهات بسته بود…
اومد نزدیک کنار تختت نشست، دستتو گرفت توی دستای لرزونش
بوسهای نرم روی بند انگشتهات زد
صدات زد، انگار با هر کلمه، از خودش متنفرتر میشد:
_:عزیزم... منو ببخش… من لعنتی نمیدونم چرا رفتم... من فقط... فقط ترسیده بودم از اینکه ناراحتت کنم. آخه اگه تو نباشی، من هیچیام… هیچی...
تو آروم چشمهات رو باز کردی… صداش شنیدی…
لبهات حرکت کرد…
_جیمین…
صدا آروم بود، ولی قلبش منفجر شد
_اینجایی؟
_آره عشقم… هیچ جا نمیرم… هیچ جا… فقط بمون… فقط خوب شو…
اشکاش ریخت.. دستتو محکم گرفت…
صدای ویبرهی موبایل جیمین توی ماشین پیچید.
نگاه کرد:
«شماره ناشناس»
جواب داد با صدایی خوابآلود و کمی کلافه:
_:اَلو؟
_:سلام، شما آقای پارک جیمین هستید؟
_:بله؟
_:ما از بیمارستان تماس میگیریم. خانم پارک ا/ت… ایشون تصادف کردن. لطفاً هرچه زودتر خودتون رو برسونید
دست جیمین لرزید.
چشمهاش گرد شد. انگار همهی دنیا ریخت روی سرش
_:چـ… چی؟ نه… نـــه… الان میام
جیمین با ماشین پرواز کرد سمت بیمارستان
انگار مغزش فریاد میکشید:
_:نباید میذاشتم تنها بمونه… اون ترسیده بود… من لعنتی چرا رفتم...
توی پذیرش، با چشمهای وحشتزده دنبال اسمت گشت
_:ببخشید! همسرم خانم ا/ت... کجاست؟ حالش خوبه؟
پرستار:
ایشون توی بخش مراقبتهای ویژهان. ولی ضربه به سر داشتن. نگران نباشید، زندهان... اما...
اما؟
قلب جیمین افتاد. دنیای بدون تو؟ محاله
وارد بخش که شد، نگاهش افتاد بهت
روی تخت، با لباس بیمارستان، بانداژ دور سرت…
صورتت زخم کوچیکی داشت، ولی چشمهات بسته بود…
اومد نزدیک کنار تختت نشست، دستتو گرفت توی دستای لرزونش
بوسهای نرم روی بند انگشتهات زد
صدات زد، انگار با هر کلمه، از خودش متنفرتر میشد:
_:عزیزم... منو ببخش… من لعنتی نمیدونم چرا رفتم... من فقط... فقط ترسیده بودم از اینکه ناراحتت کنم. آخه اگه تو نباشی، من هیچیام… هیچی...
تو آروم چشمهات رو باز کردی… صداش شنیدی…
لبهات حرکت کرد…
_جیمین…
صدا آروم بود، ولی قلبش منفجر شد
_اینجایی؟
_آره عشقم… هیچ جا نمیرم… هیچ جا… فقط بمون… فقط خوب شو…
اشکاش ریخت.. دستتو محکم گرفت…
- ۲۵.۷k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط