عشق پنهان من
p⁹
رفتم دوش. گرفتم و بعد از چند مین برگشتم یه نگاهی به لباسه کردم قنشگ بود
اره جذابه ولی خیلی هات رنگش بنفش پاستیلی هست اگه خیس بشه کارم ساختس
اصلا نمیفهم چرا باید این لباسو بپوشم نکنه بخوادمنو بفروشه یا .... نه بابا این همه دختر جون چرا باید به منوگیر بده بعدشم من بدنم پره زخمه اون حتما یه دختری میخواد که پوستش مثل اب زلال و مثل برف سفید باشه
اصلا به من چه. گفت بپوش منم میپوشم
رفتم یه میکاپ لایت کردم و بعدش پوشیدمش
اوووووووووووو چه دافی خوردن*ی شدم جدی جدی خیلی س*ک*س*ی هستم از خداشم باشه منو میبینه 😒
دیگه تموم شد رفتم.روی تخت نشستم و به ساعت دیجیتالی روی میز نگاه کردم
⁷:³¹ مین بود که لنا درو باز کرد
وقتی چشمش به من خود گفت
لنا: جونننننن بخوریمت چه داف. تشریف داشتی ما خبر نداشتیم؟ 😈
ات: کارتو بگو [خمار. بهش نگاه میکنه و یه لبخند نیمه نیزنه ]
لنا: ارباب گفت بگم بیایی برید
ات : کجا ؟
لنا: پارتی
ات: باشه اومدم
لنا: اوکی
ات: لنا [خجالت ]
لنا: چیه
ات: راستش..... این...... کفشه که فرستاده برام بزرگه روم نمیشه بهش بگم
لنا یه نگاه به پاهام کرد و خندید : باشه الان بهشون میگم
ات: مرسی عشقم. بلند شدم و رفتم بغلش کردم
ات: مرسی بیبی
لنا :باشه بابا خودتو لوس نکن سایز پات چنده
ات: ²⁹
لنا از خنده پاره شد
ات: درد. رو اب بخندی. گمشو بگو دیگه [اخم کیوت ]
لنا : اوکی کیوت خانوممممن
[ات با یه لبخند لثه ای جواب داد]
بعد از چند دقیقه با کفشی که مثل همون کفش قبلی یه بود اومد
لنا :بیا اینم سایز ²⁹[اداشو در میاره ]
ات : مسخره گمشو
لنا : گم نمیشم چش دارم راهمو یادمه
ات: پس از جلوی چشمام. خفه شو
لنا : خف_
ات: عههههههههه گمشو دیگه تو چرا ایقدر فک میزنی ؟ میخوایی با همین کفش بزنم. توی سرت؟
لنا : باشه بابا وحشی[ از اتاق رفت بیرون میخواست درو ببنده گفت ]
: بیبی خیلی خوردنی هستی. بپا تموم نشی
ات: عهههههه گمشو ببینم (میخواستم برم دنبالش ولی درو بست )
کفشو پوشیدم و رفتم پایین
سرش داخل گوشی بود و روی مبل نشست
از پله ها اومدم پایین و. بغلش وایسادم
سرش داخل گوشی بود بهم گقت
جئون: چرا اینقور دیر کردی ؟ هان ؟
ات: راستش یکی کرم میریخت
یه گوشی سمتم گرفت
جئون : این گوشی پیشت باشه ازش استفاده کن اگه من نبودم یا چیزی شد بهم زنگ بزن اگه هم فردا اومدی مستقیم میایی عمارت (هنوز. نگام نمیکرد )
ات: منظورتون از اینکه فردا اومدی چی بود؟ [تعجب و اخم کیوت ]
جئون : ممکنه به ه.رزگیت برسی
ات: من هر.زه نیستم
جئون : چرا هستی
ات: خودت برو من نمیام
جئون با خون سردی تمام : با من میای خوبم میایی
ات: نمیایم
جئون : میایی
ات: تو دستور نمیدی
جئون: میخوایی تنبیه. بشی؟. جای قبلی ها خوب شده؟
ات.: ببخشید ارباب ولی من ه.رزه نیستم
جئون: معلوم میشه بیا دنبالم (هنوز نگام نمیکرد به من چه نگاه نکن برو بمیر )
بلند شد و بدون. توجه. به من رفتی. داخل پار کنیگ
ات: میشه عقب بشینم؟
جئون: مگهمن رانندتم ؟ (بدون نگاه)
ات:پشت شما میشینم
جئون: نه بیا جلو. بشین
ات: چشششمممممم[ حرصی]
جئون :انقدر خوشم میاد حرصتو در میارم (نیش خند و بعد اط تموم شدن حرفش به ات نگاه کرد و محوش. شد )
ویو جونگ کوک ....
لایک: ³⁴
رفتم دوش. گرفتم و بعد از چند مین برگشتم یه نگاهی به لباسه کردم قنشگ بود
اره جذابه ولی خیلی هات رنگش بنفش پاستیلی هست اگه خیس بشه کارم ساختس
اصلا نمیفهم چرا باید این لباسو بپوشم نکنه بخوادمنو بفروشه یا .... نه بابا این همه دختر جون چرا باید به منوگیر بده بعدشم من بدنم پره زخمه اون حتما یه دختری میخواد که پوستش مثل اب زلال و مثل برف سفید باشه
اصلا به من چه. گفت بپوش منم میپوشم
رفتم یه میکاپ لایت کردم و بعدش پوشیدمش
اوووووووووووو چه دافی خوردن*ی شدم جدی جدی خیلی س*ک*س*ی هستم از خداشم باشه منو میبینه 😒
دیگه تموم شد رفتم.روی تخت نشستم و به ساعت دیجیتالی روی میز نگاه کردم
⁷:³¹ مین بود که لنا درو باز کرد
وقتی چشمش به من خود گفت
لنا: جونننننن بخوریمت چه داف. تشریف داشتی ما خبر نداشتیم؟ 😈
ات: کارتو بگو [خمار. بهش نگاه میکنه و یه لبخند نیمه نیزنه ]
لنا: ارباب گفت بگم بیایی برید
ات : کجا ؟
لنا: پارتی
ات: باشه اومدم
لنا: اوکی
ات: لنا [خجالت ]
لنا: چیه
ات: راستش..... این...... کفشه که فرستاده برام بزرگه روم نمیشه بهش بگم
لنا یه نگاه به پاهام کرد و خندید : باشه الان بهشون میگم
ات: مرسی عشقم. بلند شدم و رفتم بغلش کردم
ات: مرسی بیبی
لنا :باشه بابا خودتو لوس نکن سایز پات چنده
ات: ²⁹
لنا از خنده پاره شد
ات: درد. رو اب بخندی. گمشو بگو دیگه [اخم کیوت ]
لنا : اوکی کیوت خانوممممن
[ات با یه لبخند لثه ای جواب داد]
بعد از چند دقیقه با کفشی که مثل همون کفش قبلی یه بود اومد
لنا :بیا اینم سایز ²⁹[اداشو در میاره ]
ات : مسخره گمشو
لنا : گم نمیشم چش دارم راهمو یادمه
ات: پس از جلوی چشمام. خفه شو
لنا : خف_
ات: عههههههههه گمشو دیگه تو چرا ایقدر فک میزنی ؟ میخوایی با همین کفش بزنم. توی سرت؟
لنا : باشه بابا وحشی[ از اتاق رفت بیرون میخواست درو ببنده گفت ]
: بیبی خیلی خوردنی هستی. بپا تموم نشی
ات: عهههههه گمشو ببینم (میخواستم برم دنبالش ولی درو بست )
کفشو پوشیدم و رفتم پایین
سرش داخل گوشی بود و روی مبل نشست
از پله ها اومدم پایین و. بغلش وایسادم
سرش داخل گوشی بود بهم گقت
جئون: چرا اینقور دیر کردی ؟ هان ؟
ات: راستش یکی کرم میریخت
یه گوشی سمتم گرفت
جئون : این گوشی پیشت باشه ازش استفاده کن اگه من نبودم یا چیزی شد بهم زنگ بزن اگه هم فردا اومدی مستقیم میایی عمارت (هنوز. نگام نمیکرد )
ات: منظورتون از اینکه فردا اومدی چی بود؟ [تعجب و اخم کیوت ]
جئون : ممکنه به ه.رزگیت برسی
ات: من هر.زه نیستم
جئون : چرا هستی
ات: خودت برو من نمیام
جئون با خون سردی تمام : با من میای خوبم میایی
ات: نمیایم
جئون : میایی
ات: تو دستور نمیدی
جئون: میخوایی تنبیه. بشی؟. جای قبلی ها خوب شده؟
ات.: ببخشید ارباب ولی من ه.رزه نیستم
جئون: معلوم میشه بیا دنبالم (هنوز نگام نمیکرد به من چه نگاه نکن برو بمیر )
بلند شد و بدون. توجه. به من رفتی. داخل پار کنیگ
ات: میشه عقب بشینم؟
جئون: مگهمن رانندتم ؟ (بدون نگاه)
ات:پشت شما میشینم
جئون: نه بیا جلو. بشین
ات: چشششمممممم[ حرصی]
جئون :انقدر خوشم میاد حرصتو در میارم (نیش خند و بعد اط تموم شدن حرفش به ات نگاه کرد و محوش. شد )
ویو جونگ کوک ....
لایک: ³⁴
- ۲۱.۹k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط