تک‌پارتی درخواستی🎀[تهیونگ]

P1
صبح | آشپزخونه
5:30
ویو ا/ت
داشتم بی‌سر و صدا صبحانه برای خودمو تهیونگ آماده میکردم..حالم ناخوش بود!عصبانیت دیشب هنوز روم مونده بود!
{فلش بک}
11:36
ا/ت:(خنده)هان‌سو واقعا ادمو شاد میکنی
هان‌سو:میدونم(خنده)
ا/ت:دیگه بسه..برو کارخونه به پرونده ها سر بزن!
هان‌سو:حتماخانومی
ا/ت:فردا میبینمت!
(پایان مکالمه)
گوشیم رو انداختم روی مبل و حرکت کردم سمت اتاقم تا یکم بخوابم..
تهیونگ:صبر کن!(جدی)
صدای تهیونگ بود..چقدر زود برگشت!
برگشتم و بهش نگاهی انداختم..بنظر عصبی میومد!
ا/ت:تهیونگ خوبی؟میخوای برات آب بیارم؟یا قهو..
تهیونگ:از من انتظار حال خوب هم داری؟(داد)
چش شده؟!
ا/ت:به چه حقی سر من داد می‌زنی؟میتونی جای ‌داد زدن فقط بگی که چیشده؟(کمی بلند)
عصبی شدم!مگه الکیه؟بعد چندساعت از سرکار بیاد بعد سر من هم داد بزنه؟
دیدم تهیونگ نفس عمیقی کشید و ادامه داد..
تهیونگ:چرا نمیفهمی؟من نمیخوام زنمو کنار بقیه ی مردا ببینم!(ملایم)
دستی به موهاش کشید و ادامه داد…
تهیونگ:نمیخوام بعد از کلی عمل و کار برسم خونه ببینم زنم داره با مردا حرف میزنه!!(کمی بلند)
خواستم حرفی بزنم که ادامه داد..
تهیونگ:من با مافیا بودنت کنار اومدم و دهنم رو بستم!با اینکه‌ دکتر هستم ولی با آدم کشتنت کنار اومدم!گفتم زنمه و دوستش دارم!
ولی تو چی؟از صبح تا شب بپر با اون پسر با این پسر تهشم__
عصبی شدم..یعنی چی از این پسر به اون پسر؟؟خواست ادامه بده که حرفاش با چک من تموم شد
ا/ت:که چی؟به من چه!!میخواستی عاشق یه مافیا نشی آقای کیم!البته من برام راحت بود همون روز اول با تیر خلاصت کنم اما خب!
نیشخندی زدم و ادامه دادم…
ا/ت:حیف که دوستت دارم!وگرنه بدجوری سرت می__
تهیونگ:درسته..ارزش عشق ما برای تو همینقدره!
نگاهی به سر تا پام کرد و ادامه داد…
تهیونگ:اره!من بودم که عاشقت شدم!تا حتی نیازی به من نداری..بدون من هم میتونی زندگی کنی!
سکوت کردم…درواقع حرفی برای گفتن نداشتم..
تهیونگ:اما من؟من عاشقتم..و بدون تو نمی‌تونم..
ا/ت:تهیونگ من…
تهیونگ:میخوام بخوابم!
سرشو انداخت پایین و رفت سمت اتاق..
عذاب وجدان گرفتم!..دوباره بهش نگاه کردم و دیدم جلوی در اتاق ایستاده و همینجور بهم نگاه میکنه!..خواستم حرفی بزنم که رفت توی اتاق.!
ا/ت:بازم گند زدی!باز!..
دستی به سرم کشیدم و نشستم روی میز..
ا/ت:کاش فردا منو ببخشه..البته اگه حاضر شد باهام حرفی بزنه..
از روی میز بلند شدم و گوشیم رو از روی مبل برداشتم..
رفتم سمت اتاقمون..جلوی در ایستادم..نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم..
دیدم تهیونگ روی تخت نشسته و لپتاب هم جلوشه..انگار داشت چیزی مینوشت!
کمی استرس گرفتم اما بروزش ندادم…
رفتم سمت تخت و آروم اون سمتش دراز کشیدم…چشم هام داشت بسته می‌شد که..
تهیونگ:حتی نمیخوای معذرت خواهی کنی؟
معذرت خواهی کنم؟..
تهیونگ:آهه..بیخیال..بخواب!دوست ندارم با یه تیر خلاصم کنی!
خواستم بلند شم و محکم بغلش کنم..اما غرورم اجازه نمیداد..
{پایان فلش بک}
دیدگاه ها (۴)

سناریو سو پارت دوم

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

چند پارتی (درخواستی)

ددی خون آشام من

فیک تهیونگ

پارت ۴۰

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ⁴ویو ا/تکه یهو معلم برگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط