{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part63

part63
.
.
بوم... فقط به یونجونی که مثل یه پسر بچه به نظر میومد نگاه میکرده.. دیدن اینچوریش واقعا جدید بود و باعث میشد حس های مختلفی تو قلبش ایجاد بشه خوشحالی.. غم، ترس، اطمینان، ناباوری و.. عشق! اینا همون حرفایی بودن که هرشب تصورش میکرد اما فردی که عاشقش بود تخس تر از این حرفا بود ولی الان.. الان داشت جلوش قلبشو بدون هیچ نقابی به نمایش میزاشت این همون یونجون واقعیش بود.. همون یونجون قبلی! قطره اشکی روی گونش چکید و سعی کرد درد تو قفسه سینشو نادیپه بگیره یونجون با دیدن گریه بوم نگران شد و دستاشو کنار صورت بوم برد اما لمسش نکرد
_بوم.. به خاطر حرفای م...
حرفش کامل نشد چون بومگیو لباشو با لبای خودش بست و.. سکوت!
این بوسه.. این بوسه از جنس ش. هوت و میل نبود.. از جنس شک و دودلی نبود ببکه ایندفعه با دفعات قبل فرق داشت.. این از جنس عشق بود! عشقی که با غم و ترس و شادی و اطمینان! حرف های ناگفته زیادی داشت ولی انگار با همین بوسه همشون محو شدن همه دردا و نگرانی ها؛ یون آروم چشماشو بست میخواست عمیق حس کنه میخواست این لحظه رو حفظ کنه حس گرمی و نرمی لباشو حس حضورشو، تو اون لحظه هردو به چیزی جز همدیگه فکر نمیکردن بعد لحظاتی بوم سرشو عقب برد
_بوم..
+میدونم.. همشو!
و اینبار یونجون بود که لب رو لب پسرش گذاشت و با نوازش گونش وکج کرد سرش عمیق ترش کرد بعد جدا شدنوشن یون بوم رو مجبور کرد روی کاناپه بغلش دراز بکشه و بعد بینیشو روی موهای ابریشمیش گذاشت و عمیق بویید خدایا چقدر این بو رو دوست داشت! اروم موهاشو بوسید
_بیا فقط اروم بخوابیم.. خب؟
+شب بخیر یونجونا
_شبت بخیر پسرم!
اگه بگیم اون شب برای هردو آروم ترین شب بود حقیقت محضه! اینکه حس کنی بالاخره همچی تموم شده و میتونی بدون نگرانی زندگی کنی اونم کنار کسی که تمام زندگیته بهترین چیزه! اما واقعا میشه این حس رو داشت؟ میشه گفت دیگه ترسی وجود نداره و میشه بی هوا زندگی کرد؟ هیشکی از فردا و برنامه هایی که برای ما داره خبر نداره! هیچکس حتی اون دوتا!
.
نور آفتاب رو موهای مشکیش و بلند بوم میتابید و لعنت! یونجون از پنج صبح که بیدار شد نتونست از نگاه کردن به موجود زیبای بغلش دست بکشه و میخواست این لحظه تا ابد ادامه پیدا کنه اون وقتی خوابه واقعا معصوم و قشنگه!
آروم با انگشتاش تار موهایی که صورت بوم رو پوشونده بودن کنار زد تا بهتر بتونه صورت دوست پسرش رو ببینه! اره دوست پسرش! فقط خودش و خدا میدونستن چقدر با خودش کلنجار رفته بود که قبول کنه این حسو نداره اما آخر حسش به عقلش پیروز شده بود دست سالمشو بالای سر بوم گرفت تا نور چشماشو اذیت نکنه به دلیل جابجا شدنش کاغذی از جیب بوم افتاد بینشون یونجون برش داشت این کاغذی بود که یونجون کنار تفنگ پیدا کرده بود همون نامه مخفی از طرف بومگیو که بعد سه سال دیده بودتش وقتی میرفت به اون کارخونه خوندش و جوابشو برای نامه ای نوشته بود که صاحبش خیلی وقت پیش رفته بود! ولی انگار یه نفر اونو خونده! فکرشم نمیکرد بوم اونو بخونه ولی چرا چیزی در موردش نگفت؟ و چرا یون مشکلی با این قضیه نداشت؟ حس میکرد نامه به صاحب اصلیش رسیده!
.
صبح روز جمعه بود و امروز همه اعضای کمپانی که برای فستیوال آماده شده بودن قرار بود به یه کمپ به بوسان برن تا تمرینات نهایی برای اجرای ماه بعد رو انجام بدن و بوم پیشنهاد داده بود که پوی خونه ی زنی که از بوم سه سال مراقبت کرده بود و براش حکم مادر داشت بمونن و مقصد کمپ همونچا شد.
حالا قرار بود ساعت یک ظهر راه بیوفتن تا 5یا 6عصر برسن ولی الان شاعت 12بود و یونجون تازه مشغول درست کردن پنکیک بود! اون پسر هیچوقت وقت شناس نبود!
+یونجونا زودباش یه ساعت دیگه باید راه بیوفتیم! من گشنم نیست؟
_مگه دست خودته؟ باید یچی بخوریم بعد بریم!
اینو در حالی گفت که مواد پنکیک رو توی تابه میریخت
+تو حتی لباسم نپوشیدی یونجون دیگه دارم کلافه میمش!
_الان تموم میشه چاگیا!!
.
_بوم..
+هوم؟
_گفتی لیریک آهنگتو وقتی توی بیمارشتان بودی نوشتی؟
+اره.. وقتی که به هوش اومدم نوشتمش البته نصفشو
_گفتی در مورد فردیه که حاضری نصف خودتو بهش بدی؟
+هوم.. در مورد فردی که نصف وجود و روحمو بهش دادم تا خوشحال باشه!
_خب.. اون فرد کیه؟ تو که کسیو یادت نبود
بوم از پنجره ماشین به بیرون نگاه کرد اوایل خودشم نمیدونست چرا در مورد همچین فردی نوشته ولی فقط میتونست با پوست و استخون حسش کنه.. اینکه همچین فردی بوده ولی حالا.. میدونه کی بوده! اون یونجونه! تمام آهنگ هاش در مرود یونجون بوده و بوم نمیتونه اینو بگه، فردی که حاضر شد نصف و حتی تمان روحشو در اختیارش بزاره تا هرجور خواست بهش آسیب بزنه!
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم نیمه دوم

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۲: «دیدار دوباره» 🤍🖤**صحنه ۱ - بیرونی: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط