در خواستی یاندره باجی
اگه بد شد ببخشید من یاندره نوشتنم افتضاحه
از وقتی باجی کیسوکه وارد زندگیت شده بود، همهچیز عجیبتر شده بود.
اولش فقط دوست بودین؛ پسری که همیشه با اون لبخند شیطنتآمیزش دنبالت راه میافتاد و هر وقت ناراحت میشدی، بدون اینکه چیزی بپرسته، کنارت مینشست.
اما کمکم فهمیدی نگاهش به تو با بقیه فرق داره.
یک شب، وقتی بعد از مدتها بالاخره بهت گفت «دوستت دارم»، رابطهتون شروع شد.
باجی در ظاهر همون آدم خشن و بیخیال همیشگی بود، اما با تو فرق داشت. اگر سردت میشد، ژاکتش رو روی شونههات میانداخت. اگر کسی ناراحتت میکرد، اولین نفری بود که میپرسید: «کی بوده؟»
تا اینکه یک روز، پسری که مدتی بود توی مدرسه مزاحمت میشد، راهت رو سد کرد.
اول فقط حرف میزد، اما وقتی دید نمیتونه بترسونت، دستت رو گرفت.
قبل از اینکه فرصت کنی خودت رو کنار بکشی، صدای آشنایی از پشت سرش بلند شد.
«دستتو ازش بکش.»
باجی بود.
لبخند همیشگی روی صورتش نبود.
پسر با تمسخر گفت: «تو دیگه کی هستی؟»
باجی چند قدم جلو اومد.
«کسی که نباید با دوستدخترش اینطوری رفتار کنی.»
دعوا خیلی سریع بالا گرفت. تو سعی کردی باجی رو متوقف کنی، اما خشمش از چیزی که با تو شده بود بیشتر از آن بود که به حرف کسی گوش بدهد.
آن شب، اتفاقی افتاد که زندگی هر دوتون رو برای همیشه عوض کرد.
پسر دیگر زنده نماند.
وقتی باجی برگشت، لباسش خاکی بود و صورتش خستهتر از همیشه.
تو با ترس نگاهش کردی.
«باجی... چی کار کردی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«نباید میذاشتم بهت دست بزنه.»
اشک تو سرازیر شد.
«من نمیخواستم این اتفاق بیفته...»
باجی دم گوشت گفت تو فقط مال منی فرشته کوچولو نمیتونم اجازه بدم کسی به الماس من دست بزنه
تو گفتی اگه قراره به خاطر من بقیه رو بکشی من دیگه ادامه نمیدم
ولی زمانی که میخواستی بری احساس کردی یه چیز محکم خورد به سرت
وقتی به هوش اومدی دیدی باهات با زنجیر خیلی محکم به تخت بسته شده
صدای باز شدن در اومد و وقتی نگاهت را بالا آوردی باجی را دیدی
و فهمیدی دیگر راه فراری نیست...
میدونم گند زدم
از وقتی باجی کیسوکه وارد زندگیت شده بود، همهچیز عجیبتر شده بود.
اولش فقط دوست بودین؛ پسری که همیشه با اون لبخند شیطنتآمیزش دنبالت راه میافتاد و هر وقت ناراحت میشدی، بدون اینکه چیزی بپرسته، کنارت مینشست.
اما کمکم فهمیدی نگاهش به تو با بقیه فرق داره.
یک شب، وقتی بعد از مدتها بالاخره بهت گفت «دوستت دارم»، رابطهتون شروع شد.
باجی در ظاهر همون آدم خشن و بیخیال همیشگی بود، اما با تو فرق داشت. اگر سردت میشد، ژاکتش رو روی شونههات میانداخت. اگر کسی ناراحتت میکرد، اولین نفری بود که میپرسید: «کی بوده؟»
تا اینکه یک روز، پسری که مدتی بود توی مدرسه مزاحمت میشد، راهت رو سد کرد.
اول فقط حرف میزد، اما وقتی دید نمیتونه بترسونت، دستت رو گرفت.
قبل از اینکه فرصت کنی خودت رو کنار بکشی، صدای آشنایی از پشت سرش بلند شد.
«دستتو ازش بکش.»
باجی بود.
لبخند همیشگی روی صورتش نبود.
پسر با تمسخر گفت: «تو دیگه کی هستی؟»
باجی چند قدم جلو اومد.
«کسی که نباید با دوستدخترش اینطوری رفتار کنی.»
دعوا خیلی سریع بالا گرفت. تو سعی کردی باجی رو متوقف کنی، اما خشمش از چیزی که با تو شده بود بیشتر از آن بود که به حرف کسی گوش بدهد.
آن شب، اتفاقی افتاد که زندگی هر دوتون رو برای همیشه عوض کرد.
پسر دیگر زنده نماند.
وقتی باجی برگشت، لباسش خاکی بود و صورتش خستهتر از همیشه.
تو با ترس نگاهش کردی.
«باجی... چی کار کردی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«نباید میذاشتم بهت دست بزنه.»
اشک تو سرازیر شد.
«من نمیخواستم این اتفاق بیفته...»
باجی دم گوشت گفت تو فقط مال منی فرشته کوچولو نمیتونم اجازه بدم کسی به الماس من دست بزنه
تو گفتی اگه قراره به خاطر من بقیه رو بکشی من دیگه ادامه نمیدم
ولی زمانی که میخواستی بری احساس کردی یه چیز محکم خورد به سرت
وقتی به هوش اومدی دیدی باهات با زنجیر خیلی محکم به تخت بسته شده
صدای باز شدن در اومد و وقتی نگاهت را بالا آوردی باجی را دیدی
و فهمیدی دیگر راه فراری نیست...
میدونم گند زدم
- ۱۰.۹k
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط