رمان دختر خاص پارت 26
ات بلند شد. تیشرت جیمین روی بدنش گشاد بود و تا میون رونش میومد. هر سه پسر نگاهش کردن. ات دستهاش رو جلوی خودش گرفت.
«چی نگاه میکنین؟ بگردین!»
هیچکی نگردید.
تهیونگ با چشمان براق: «چشمام دیگه نمیچرخن عزیزم.»
جونگکوک: «قربون اون پات برم که...»
جیمین: «بیا بغل.»
ات با فریادی کشیده دوید سمت حموم و در رو بست. پشت در، صدای خنده سه پسر رو شنید.
وقتی لباساش رو پوشید (همون شومیز سفید و شلوار جین)، از حموم بیرون اومد. موهاش رو بسته بود دم اسبی.
سه پسر همچنان نگاهش میکردن. ولی این بار نگاه تحسین بود، نه هوس.
جیمین دستش رو دراز کرد. «بیا. صبحونه سرد میشه.»
ات رفت و دستش رو گذاشت تو دست جیمین. تهیونگ از اون طرف دستش رو گرفت. جونگکوک پشت سرش راه افتاد و دستش رو گذاشت روی شونه ات.
چهارتایی رفتن پایین. صبحونه روی میز بود. قهوه تازه دم، نان، کره، عسل، آب پرتقال.
ات وسط سه تاشون نشست. یه لقمه نان برداشت و چشید.
بهشون نگاه کرد. جیمین که قهوه میخورد و نگاهش به ات بود. تهیونگ که داشت موز میخورد و میخندید به چیزی که جونگکوک گفت. جونگکوک که داشت برای ات عسل میریخت.
فکر کرد به سه ماه پیش. به اون شب خونه شون در بوسان. به تحقیر جیهوپ. به اون ات که گریه میکرد و فکر میکرد دنیاش تموم شده.
حالا... اینجا بود. با سه مردی که شب رو براش تبدیل به بهشت کردن. که صبح براش صبحونه آماده کردن. که بدون منت، بهش لبخند میزدن.
آهی کشید. نه از غم. از رضایت.
جیمین صداش زد: «ات، ناهار چی دوست داری؟»
ات لبخند زد. «هر چی شما دوست دارین.»
تهیونگ با دهن پر: «ما تو رو دوست داریم. پس تو رو میذاریم تو ناهار؟»
ات خندید و کتک زد روی شونه تهیونگ. «بسه دیگه!»
اون روز، هیچکدوم از خونه بیرون نرفتن. موندن کنار هم. فیلم دیدن. بازی کردن. حرف زدن. بغل کردن.
«چی نگاه میکنین؟ بگردین!»
هیچکی نگردید.
تهیونگ با چشمان براق: «چشمام دیگه نمیچرخن عزیزم.»
جونگکوک: «قربون اون پات برم که...»
جیمین: «بیا بغل.»
ات با فریادی کشیده دوید سمت حموم و در رو بست. پشت در، صدای خنده سه پسر رو شنید.
وقتی لباساش رو پوشید (همون شومیز سفید و شلوار جین)، از حموم بیرون اومد. موهاش رو بسته بود دم اسبی.
سه پسر همچنان نگاهش میکردن. ولی این بار نگاه تحسین بود، نه هوس.
جیمین دستش رو دراز کرد. «بیا. صبحونه سرد میشه.»
ات رفت و دستش رو گذاشت تو دست جیمین. تهیونگ از اون طرف دستش رو گرفت. جونگکوک پشت سرش راه افتاد و دستش رو گذاشت روی شونه ات.
چهارتایی رفتن پایین. صبحونه روی میز بود. قهوه تازه دم، نان، کره، عسل، آب پرتقال.
ات وسط سه تاشون نشست. یه لقمه نان برداشت و چشید.
بهشون نگاه کرد. جیمین که قهوه میخورد و نگاهش به ات بود. تهیونگ که داشت موز میخورد و میخندید به چیزی که جونگکوک گفت. جونگکوک که داشت برای ات عسل میریخت.
فکر کرد به سه ماه پیش. به اون شب خونه شون در بوسان. به تحقیر جیهوپ. به اون ات که گریه میکرد و فکر میکرد دنیاش تموم شده.
حالا... اینجا بود. با سه مردی که شب رو براش تبدیل به بهشت کردن. که صبح براش صبحونه آماده کردن. که بدون منت، بهش لبخند میزدن.
آهی کشید. نه از غم. از رضایت.
جیمین صداش زد: «ات، ناهار چی دوست داری؟»
ات لبخند زد. «هر چی شما دوست دارین.»
تهیونگ با دهن پر: «ما تو رو دوست داریم. پس تو رو میذاریم تو ناهار؟»
ات خندید و کتک زد روی شونه تهیونگ. «بسه دیگه!»
اون روز، هیچکدوم از خونه بیرون نرفتن. موندن کنار هم. فیلم دیدن. بازی کردن. حرف زدن. بغل کردن.
- ۲۷.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط