وانشات تهیونگ تو یه قاتلی (پارت ۵)

ته :
با پام از استرس رویه زمین ضربه میزدم
تویه اتاق همراه نشسته بودیم
از نگاه هممون نگرانی میبارید
حال ملانی تویه ون یک دفعه بد شد
البته انتظارش می‌رفت اصلا یاد حال خودش نبودیم
سوفی با نگاهی که مشخصه میخواد خفم کنه نگاهم میکرد
آخر نتونستم تحمل کنم گفتم چرا بهم نگفتی بارداره.
شوکه اخماش رفت تویه هم گفت حالا من مقصر شدم! گفتم من دنبال مقصر نمیگردم چرا بهم نگفتی
عصبی بلند شدم دست به سینه شد گفت شرمنده من نمیتونم هی دنباله گندای جنابعالی بگیرم و در ضمن منم دیر فهمیدم گفتم یعنی چی دیر فهمیدی گفت ملانی اعلام بارداری نداشت با عقب افتادن تایم عادت ماهانش فهمید... حدود چهار ماهش بوده فهمید
گفتم دقیقا چند وقتشه گفت نمی‌دونیم تاحالا دکتر نرفتیم تا مشخصات بارداریش ثبت نشه
عصبی شدم دستی رویه صورتم کشیدم گفتم مگه بچه بازیه دکتر نرفتید گفت ببخشید که به‌ عنوان یه دختر مجرد بارداره گفتم خب اینو باید بهم میگفتی
گفت ببین دهنتو ببند تو یه بار دیگه منو قاطی کارات کردی گفتی اون آدرس اشتباه بهش بدم ولی فکر نکنم تو برنامه اینکه باهاش بخوابی بوده باشه .
انگشتم رویه شقیقم فشار دادم با صدای آزرده گفتم فقط میخواستم یه بار دیگه داشته باشمش
عصبی نشست سر جاش گفت و گند زدی به‌همچی خودت همه این بدبختیارو درست کردی از همه بدتر زدی نیکلاس کشتی
سرمو بلند کردم گفتم از چیزی خبر نداری قضاوت نکن
گفت من از هیچی تو خبر ندارم اما قرار شد بعد اون تصادف لعنتی خودت از زندگیش پاک کنی و احتمالا درد خیانت ملانی می‌تونست بعد به مدت کنار بذاره نه که بری یارو بکشی.
گفتم کشتنش فقط به خیانت ربط نداره تو حتی نیکلاس نمیشناسی گفت چه جالب همکلاسیش تو می‌شناسی.
عصبی حرصی شدم هیچی نمی‌دونست فقط حرف میزد گفتم نیکلاس از طرف من به ملانی نزدیک شد که فقط ازش خبر بگیره بهم بده اما یه جاسوس در اومد که اطلاعاتم فروخت هم با ملانی با وارد رابطه شد میدونست بخواطر ملانی کاری نمیکنم اون دفاع خودش قرار داد
سوفی که شوکه شده بود از شنیدن حقایق گفت چجوری اینطوری شد
گفت کل‌ اون مدت‌ که بهم اطلاعات میداد با ملانی بوده منه لعنتی دیر فهمیدم
سوفی از کلافگی موهاش بهم ریخت گفت بازم به حاملگی ملانی مداخله ای نمیکنه .
بابت اون حق داشت من همچی خراب کرده بودم اگه حامله نبود راحت برشون گردونده بودم خونه تو برنامه نجاتشون از اون گروگان گیری انتظار اینو نداشتم
که‌سوفی پیش قدم شد پرسید گفت اونجا چیکار میکردی
گفتم اندرسون پرونده مهمی دستش بود وقتی فهمیدم به کدوم مجتمع وکلا ربط داشته خودمو رسوندم احتمال بودن تون میدادم.
جوری که حرصم دراره گفت بعد دیدی حاملش
گفتم میشه انقدر گیر ندی گفت ...
دیدگاه ها (۰)

پارت 186

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۷رویاوقتی رسیدم قصر، هنوز گیج خوا...

اجباربه بدبختی پارت ۵

کپشن

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 016"""""""""""""""""""""""""""""""...

p2☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لونارفتم که اماده بشم اون دوتا اسک...

رمان عشق ممنوع

اسلاید بعد لباس پسرا برای باربزن بریم ؟؟لتس گو (تابع قوانین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط