[بازی مرگ ]

[بازی مرگ ]
پارت 61


هری که تا آن لحظه در اتاق بود دیگه دل زد به دریا و بیرون آمد
در سالن بود که صدای خنده های افرادی رو شنید بلافاصله یونگی را با دختر کوچولوی که قبل دیده بود دید شناختش ( اون دختر جونگ کوکه اون آقا هم برادر کی سوکه )‌
یونگی با دیدن هری به به طرفش آمد یونگی : سلام هان هری امیدوارم حالت خوب باشه و از موندن تو این عمارت راضی باشی
هری تعجب زده ایستاده بود یعنی چی اون از کجا می‌شناختش
هری : سلام...
را یون : عمو جون ایسون کی هستن
یونگی : خالت هستش برو پیشش
را یون را در بغل هری داد بلافاصله به سمته اتاق کار جونگ کوک رفت
هری را یون را در بغلش گرفت و به صورت خوشگلش خیره شد
هری : کوچولو منو شناختی
را یون : اله بابام اومد دیدنتون
هری : آفرین خیلی زرنگی من هری هستم و اسمه تو چیه
را یون : من لایونم بابایی دالم خیلی هم دوستش دالم باهاش آسنات بکنم { آشنا }
هری لبخندی به این شیرینی را یون زد، دستی روی موهاش و صورتش کشید با لبخند گفت هری : باشه آشنام بکن پرنسس
سورا به طرفشون آمد با دیدن هری فهمید که این همان دختریه مه قراره زن جونگ کوکه بشه چه میشد کرد اون دیگه جونگ کوک رو از دست داده بود نیازی هم نبود با هری بد رفتاری بکنه
سورا : باهم آشنا شدین
هری به طرفه صدا چرخید سورا : من جانگ سورا هستم دوست جونگ کوک یه مدتی از را یون مراقبت میکردم از آشناییت خوشحالم
هری : منم هری هستم تو منو می‌شناسی
سورا خنده ملایمی کرد سورا : حتما تعجب می‌کنی که چرا همه تو رو میشناسن.... نگران نباش جات اینجا امنه
هری لبخندی تحویلش داد یعنی یه آدم خوب تو این عمارت پیدا شده بود

یونگی : میخواهی چیکار کنی
جونگ کوک : فردا شب ازدواج میکنم الان که اصلا نباید وقتو تلف کنیم اونا هری رو میکشن
کی سوک دستی به روی شانه دوست گذاشت کی سوک : مطمئنی داداش
جونگ کوک : آره مطمئنم الان میرم پیشه جانگ چا هری رو هم میبرم باید همه چیزو بدونه
یونگی تکیه به مبل لب زد یونگی : خوب پس مراسم داریم
کی سوک با لبخندی گفت کی سوک : دو یون جان بریم خرید نباید از بقیه کمتر بپوشیم
حرف هایش باعث خنده آن افراد شد دو یون با خنده گفت دو یون : باشه میریم
جونگ کوک بی تفاوت گفت : آره مثله دخترا برید خرید یه دامن هم واسه سانگ بوم بخرید
دو یون خنده ای کرد و گفت دو یون : پس آقای کی سوک واسه آمورته بخره
کی سوک : اره که این دفعه منفجر بشه
یونگی کمی به جلو مایل شد با جدیدت نجوا کرد یونگی : این آمورته چرا ازت بدش میاد نزدیکش نمیشی
کی سوک : داداش من که دیگه بچه نیستم بخواد بهم آسیب برسونه
جونگ کوک : جرعتشو نداره
با جدیت کامل نجوا کرد ....
دیدگاه ها (۱)

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

.....پارت پنجم.....

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

پارت ششته: دورش رو خط بکش کوک یون: پس اسمت کوکهکوک: نیست اسم...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

معامله p34تهیونگ پیام را خواند و اخمش عمیق‌تر شد.کوک: «نمی‌خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط