{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت¹² | ترس

بعد از صرف ناهار، دایول و بومی برای کمی صحبت خصوصی به تراس رفتند و بقیه در سالن باقی ماندند. اتمسفر کمی از حالت رسمی خارج شد.

لیما با شیطنت به سمت ات آمد: «خب، رفیق قدیمی، راستش رو بگو! جونکوک از نزدیک چطور بود؟ اون نگاهش… وای! انگار می‌خواست دخلت رو بیاره!»

ات صورتش را با دست پوشاند: «لیما! خواهش می‌کنم… واقعاً اصلا حس خوبی ندارم.»

اورا که کنار آن‌ها بود، با لبخند گفت: «طبیعیه. جونکوک آدم زیادی جدیه، اما وقتی با آدم‌های خودش تنهاست، خیلی متفاوت می‌شه. فقط باید یاد بگیری چطور از دیوار دفاعی‌اش عبور کنی.»

در همین حال، در گوشه‌ای از باغ، تهیونگ و کیان مشغول بررسی نقشه‌هایی بودند که به ظاهر “کار” به نظر می‌رسید، اما در واقع داشتند مسیرهای حرکت گروه‌های مشکوک را چک می‌کردند.

تهیونگ با صدای پایین گفت: «کیان، فکر می‌کنی کلاغ سیاه با دیدن اتحاد جونکوک و جون‌کی، زودتر دست به عمل بزنه؟»

کیان با جدیت پاسخ داد: «حتماً. این ازدواج یعنی دو تا قدرت بزرگ با هم متحد شدن. اونا دیگه نمی‌تونن با ترورهای کوچک ما رو متوقف کنن. باید آماده باشیم.»

ناگهان صدای برخورد چیزی با زمین آمد. همه برگشتند. ات از شدت استرس، لیوان آب را از دستش رها کرده بود.

جونکوک، که تا آن لحظه ساکت بود، سریع از جای بلند شد، لیوان را برداشت و بدون اینکه حرفی بزند، آن را به خدمتکار داد. سپس به سمت ات آمد.
او مقابل ات نشست، چشمانش مستقیماً در چشمان زمردی ات گره خورد.

«نترس. اینجا، تو تحت حفاظت منی. حتی اگر این حفاظت، فقط روی کاغذ باشه.»

ات لرزش خفیفی در دستانش حس کرد. این جمله‌ی جونکوک، برخلاف لحن خشکش، گرم بود.

اما در همان لحظه، گوشی جونکوک در جیبش لرزید. او نگاهی به صفحه انداخت و اخم‌هایش در هم رفت.

جونکوک با لحنی سرد به تیمش گفت: «تهیونگ، کیان… بیاین بیرون. یه پیام از واحد شناسایی اومده.»

ات با نگرانی نگاهش کرد. حس می‌کرد این آرامش، فقط آرامش قبل از یک طوفان بزرگ است. طوفانی که نامش “کلاغ سیاه” بود.

شرط نمیزارم اما تا حمایت نشه پارت بعدی رو نمیزارم🧡
دیدگاه ها (۸)

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮✦ پارت ۷ | بیشتر از یک هم...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

پارت معرفی. نکته : این داستان هیچ شباهتی به واقیت ندارد و. فقط تخیلات نویسنده هست

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

پارت هشت راز خون

Part 3

چند پارتی تهیونگ

.......//برده ی زیبا//........

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط