دانشگاه مرگ پارت پنجم

حس جنگ رو میده.
رفتم جلو و چند تا از اسلحه هارو امتحان کردم یکیشون تک تیر انداز بود . جونگ کوک اومد کنارم و یکی از اسلحه هارو بررسی کرد گفت:«از کجا تیر اندازی بلدی؟»
«تو اول بگو»
«پدر منو و جونگ هیون پلیس بود.. بهمون یاد داد..حالا نوبت توعه»
«باشه، بهت میگم ولی باید عین به راز پیش خودت نگه داری»
«قول میدم »
«مادر من یه قاچاقچی بوده، بعد از سیزده سالگیم.. دیگه ندیدمش.. از اون یاد گرفتم »
بدون حرفی از کنارش رد شدم و جعبه های غذا و وسایل بهداشتی و مهمات رو نگاه کردم جونگ هیون هم درست بررسی میکرد
جونگ کوک هم مشغول همین کار بود ولی با قیافه ای که معلوم بود ذهنش اینجا نیست
جونگ هیون:«خب حالا اینا رو چطوری ببریم پایین؟ »
راست میگه این بسته های بزرگ از اون تونل تنگ رد نمیشن مشکل بزرگیه به یه فکر بکر نیاز داریم زود باش کار کن مغز
جونگ کوک:«از پنجره »
«چطوری؟ »
راست میگم واقعا چطوری میخوای از پنجره ببری تو اسکل مشنگ
جونگ کوک رو به فرد نظامی گفت《میتونیم از تلفن‌تون استفاده کنیم؟میخوایم زنگ بزنیم به بچه های داخل دانشگاه 》
فرد سر تکون داد و تلفن رو داد دست کوک
واقعاداره چی کار میکنه ؟ازش سر درنمیارم تلفن صدای جونگ کوک رو آزاد میکنه:《هفت تا پسر که زور بازو دارن بیان سمت پنجره‌‌‌‌...》
《پنجره ی غربی از همه بزرگ تره‌..فقط از اون رد میشه》
《بیاین سمت پنجره ی غربی》
رو به فرو نظامی گفتم :《به یه سری طناب محکم نیاز داریم ‌‌..که بتونیم جعبه هارو تا پایین برسونیم》
در جوابم سر تکون داد ‌،بعد از اینکه جعبه هارو با بند ها بستیم نوبت این بود که جعبه هارو برسونیم به پنجره جونگ کوک دوباره با اشپزخونه تماس گرفت،مطمئن شدیم حدودا ده نفر دم پنجره هستن که جعبه هاروبگیرن ‌‌..ولی مسئله این بود که ما چطوری جعبه هارو بفرستیم پایین ارتفاع اینجا تا پنجره حدودا ده متر بود فرد نظامی گفت:《اگر هممون کمک کنیم میتونیم بفرستیمش پایین 》
سر تکون دادیم ‌‌فرد نظامی قوی تر بود پس جلو وایساد جونگ هیون پشتش و یکی از پسر ها پشت اون من رفتم پشتش وایسادم و جونگ کوک اومد پشتم و ادامه ی طناب رو ازم گرفت دوتا پسری که همراهمون بودن پشت سر جونگکوک ادامه ی طناب رو گرفتن و چند تا سرباز هن کمک کردن
شروع کردیم به پایین بردن فشار زیادی به بازو هام و پاهام وارد شد،ولی تمام تمرین هایی که تا الان کردم کمکم میکنن بهم انگیزه میدن ‌‌خون رو در رگ هام و قدرت رو در عضلاتم تقویت میکنن
فرد نظامی بهمون امید میده:《فقط یه متر مونده》
یه متر مونده ،فقط یگم دیگه زور بزن مین سو
اگر به مغزم دستور ندم همچی خراب می‌شه
صدای جونگ کوک رو مغزم تشخیص میده :《اگر الان جا بزنی تا یه ماه دیگه گشنه میمونی هانی》
اره راست میگه غذا و مهمات یه ماهمون تو ی اون شش تا جعبه اس که داره میره پایین وایسا‌‌..هانی ؟
میخواستم برگردم و سوال کنم که صدای فرد نظامی بلند شد :《رسید دستشون ..برندش تو!》
تموم شد،موفق شدم ..آفرین مین سو ،طناب رو ول میکنم و خودم رو رها میکنم که مردی از پشت میگیرتم..
بوش رو تشخیص میدم ،اونه ،تیکه گاهی تازه
جونگ کوک گرفتم.نفس نفس میزنه و دستاش به سفیدی میزنه.حتی مردشم براش سخت بوده وزن اون جعبه
《خوبی مین سو ؟》
《ا..آره خوبم..ولم کن》
از بغلش میام بیرون و کوفتگی بازوهام رو نادیده میگیرم
فرد نظامی:《ماه دیگه یه روش آسون پیدا میکنم تا راحت تر جعبه هارو برسونیم ..و خواهشا...زنده بمونید》
زنده بمونید
کلمه ای که دوباره مرور کردنش تو ذهنم لرزه به بدنم میندازه
جونگ کوک:《خب بهتره زود تر بریم پایین 》
وقتی وارد تنگنای نردبون شدیم صدای بلند شدن هلیکوپتر از زمین رو شنیدیم..
اوکی جین سو تو داری برمیگردی به جایی که یا میمیری یا زنده میمونی ..هع..چقدر چرت
جونگکوک پشتم میره پایین و جونگ هیون و بقیه پسرا بالا سرم دارن میان پایین
[من خسته ام مین سو ..بسه]
بدنم داره هشدار میده .مغزم رو داره از خستگی خاموش میشه..من دارم خسته میشم .
رسیدیم پایین ولی قبل اینکه پام برسه به پایین چشم هام سیاهی رفت و بیهوش شدم،ولی شک ندارم بوی اونو حس کردم
🖤ویو جونگ کوک وقتی رسیدم پایین داشتم سعی میکردم دیوار رو باز کنم ،نگاهی به مین سو کردم
بگیرش داره میوفته
وقتی به سمتش قدم ورداشتم افتاد تو بغلم ..سریع زیر زانو و کتفش رو گرفتم..
بیهوش شده ،ضعف کرده ،حق داره فشار زیادی رو تحمل کرد
جونگ هیون رسید پایین و به مین مین سو نگاهی انداخت
جونگ هیون:《نگهش دار ..خودم در رو وا میکنم 》
درجواب برادرم سر تکون دادم،نگاهی به مین سو کردم
دیدگاه ها (۲)

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت پنجم ا.ت پوشه‌ی خاک‌گرفته رو از ر...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت ۱۹

𝐌𝐚𝐟𝐢𝐚 | 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏همه توی اتاق جلسه بودنتهیونگ ساکت نشسته بود و ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

پارت ۳۷

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

پارت ۱۹۸

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط