مرد سایه ها 6
ا/ت حین خنده گفت « ق...قول می...میدم حل کنمم »
خنده عصبیات باعث شد جونگکوک برای لحظهای مکث کند. او با ناباوری و چشمانی ریز شده به تو نگاه کرد، انگار سعی داشت بفهمد در سرت چه میگذرد. وقتی با لکنت قول دادی که حلش میکنی، خطکش را روی میز گذاشت و با همان جذبه همیشگیاش دوباره روی صندلی نشست.
جونگکوک: «فقط همین یکبار فرصت داری، ا/ت. اگه اشتباه کنی، دیگه خنده نجاتت نمیده.»
تو در حالی که سعی میکردی لرزش دستت را کنترل کنی و خندهات را قورت بدهی، مداد را برداشتی. تمام تمرکزت را روی کاغذ گذاشتی و با دقت فرمولها را کنار هم چیدی. برخلاف انتظاری که او داشت، مسئله را کاملاً درست و مرحله به مرحله حل کردی.
وقتی مداد را کنار گذاشتی، جونگکوک کاغذ را به سمت خودش کشید. نگاهی دقیق به راه حل انداخت و بعد از چند لحظه سکوت، سرش را بلند کرد. در چشمانش دیگر خبری از آن خشم آنی نبود، اما هنوز هم جدی به نظر میرسید.
جونگکوک (با لحنی آرامتر اما مقتدر):
«پس بلد بودی و داشتی وقت تلف میکردی... این یعنی فقط میخواستی من رو عصبی کنی.»
او تکیهاش را به صندلی داد و دستانش را در هم گره کرد.
جونگکوک:
«چون درست حل کردی، از تنبیه بدنی خبری نیست. اما به خاطر اون بازیای که درآوردی و معلم رو فراری دادی، هنوز با هم حساب داریم. حالا که انقدر باهوشی، ده تا مسئله دیگه از همین مبحث برات مینویسم. تا همهشون رو درست حل نکنی، اجازه نداری از این صندلی بلند بشی. من هم همینجا میشینم و نگاهت میکنم.»
او شروع کرد به نوشتن مسائل روی کاغذ. هر بار که سرت را بلند میکردی، میدیدی که او با آن نگاه نافذ و سنگینش به تو خیره شده است، انگار منتظر کوچکترین اشتباه از طرف توست.
جونگکوک با ناباوری به برگه نگاه کرد. او انتظار داشت در میانهی کار خسته شوی یا اشتباه کنی، اما تو با دقتی تحسینبرانگیز، هر ده مسئله را بدون کوچکترین خطایی حل کرده بودی. سکوت سنگینی فضای کتابخانه را پر کرد؛ تنها صدای تیکتاک ساعت و نفسهای منظم او شنیده میشد.
او برگه را روی میز گذاشت و در حالی که هنوز به تو خیره بود، کمی به سمتت خم شد. نگاهش دیگر آن تندیِ قبل را نداشت؛ آمیزهای از تعجب و چیزی شبیه به تحسین در چشمانش دیده میشد، هرچند که غرورش اجازه نمیداد آن را به زبان بیاورد.
جونگکوک (با صدایی بم و آرام):
«پس تمام اون بازیها، اون خوابآلودگی و اون مسخرهبازی با معلم... فقط برای این بود که حوصلهات سر رفته بود؟ تو پتانسیلش رو داشتی و داشتی وقت من رو تلف میکردی.»
او بلند شد و دور میز چرخید تا دقیقاً کنارت بایستد. دستش را روی پشتی صندلی تو گذاشت و با لحنی که حالا کمی نرمتر شده بود، ادامه داد:
جونگکوک:
«اعتراف میکنم... فکر نمیکردم بتونی همهشون رو درست حل کنی. نشون دادی که اگه بخوای، میتونی خیلی بهتر از چیزی باشی که وانمود میکنی.»
او مکثی کرد و مستقیم به چشمهایت زل زد.
جونگکوک:
«برای امروز کافیه. چون همه رو درست حل کردی، میتونی بری استراحت کنی. اما یادت باشه ا/ت... من از آدمهای باهوش خوشم میاد، ولی از آدمهایی که هوششون رو برای دور زدن من به کار میبرن، متنفرم. فردا مبحث سختتری رو شروع میکنیم.»
او به سمت در رفت، اما قبل از خروج، نیمنگاهی به عقب انداخت.
جونگکوک:
«برو بخواب. فردا صبح زود بیدارت میکنم. و این بار... دیگه خبری از وان آب سرد نیست، مگر اینکه خودت بخوای دوباره امتحانش کنی.»
ادامه دارد ....
شرط : ۳۰ لایک به بالا و بازنشر ۱۰
حمایت فراموش نکنید دوستان🫶🏻💜🤪💟💌💅🏻🪻🌹🌺🌷🪷🌸🌺🥀🌹💐💐🏵️🏵️🌼🍁🍄🍀☘️🌱🌱🌿🌿
خنده عصبیات باعث شد جونگکوک برای لحظهای مکث کند. او با ناباوری و چشمانی ریز شده به تو نگاه کرد، انگار سعی داشت بفهمد در سرت چه میگذرد. وقتی با لکنت قول دادی که حلش میکنی، خطکش را روی میز گذاشت و با همان جذبه همیشگیاش دوباره روی صندلی نشست.
جونگکوک: «فقط همین یکبار فرصت داری، ا/ت. اگه اشتباه کنی، دیگه خنده نجاتت نمیده.»
تو در حالی که سعی میکردی لرزش دستت را کنترل کنی و خندهات را قورت بدهی، مداد را برداشتی. تمام تمرکزت را روی کاغذ گذاشتی و با دقت فرمولها را کنار هم چیدی. برخلاف انتظاری که او داشت، مسئله را کاملاً درست و مرحله به مرحله حل کردی.
وقتی مداد را کنار گذاشتی، جونگکوک کاغذ را به سمت خودش کشید. نگاهی دقیق به راه حل انداخت و بعد از چند لحظه سکوت، سرش را بلند کرد. در چشمانش دیگر خبری از آن خشم آنی نبود، اما هنوز هم جدی به نظر میرسید.
جونگکوک (با لحنی آرامتر اما مقتدر):
«پس بلد بودی و داشتی وقت تلف میکردی... این یعنی فقط میخواستی من رو عصبی کنی.»
او تکیهاش را به صندلی داد و دستانش را در هم گره کرد.
جونگکوک:
«چون درست حل کردی، از تنبیه بدنی خبری نیست. اما به خاطر اون بازیای که درآوردی و معلم رو فراری دادی، هنوز با هم حساب داریم. حالا که انقدر باهوشی، ده تا مسئله دیگه از همین مبحث برات مینویسم. تا همهشون رو درست حل نکنی، اجازه نداری از این صندلی بلند بشی. من هم همینجا میشینم و نگاهت میکنم.»
او شروع کرد به نوشتن مسائل روی کاغذ. هر بار که سرت را بلند میکردی، میدیدی که او با آن نگاه نافذ و سنگینش به تو خیره شده است، انگار منتظر کوچکترین اشتباه از طرف توست.
جونگکوک با ناباوری به برگه نگاه کرد. او انتظار داشت در میانهی کار خسته شوی یا اشتباه کنی، اما تو با دقتی تحسینبرانگیز، هر ده مسئله را بدون کوچکترین خطایی حل کرده بودی. سکوت سنگینی فضای کتابخانه را پر کرد؛ تنها صدای تیکتاک ساعت و نفسهای منظم او شنیده میشد.
او برگه را روی میز گذاشت و در حالی که هنوز به تو خیره بود، کمی به سمتت خم شد. نگاهش دیگر آن تندیِ قبل را نداشت؛ آمیزهای از تعجب و چیزی شبیه به تحسین در چشمانش دیده میشد، هرچند که غرورش اجازه نمیداد آن را به زبان بیاورد.
جونگکوک (با صدایی بم و آرام):
«پس تمام اون بازیها، اون خوابآلودگی و اون مسخرهبازی با معلم... فقط برای این بود که حوصلهات سر رفته بود؟ تو پتانسیلش رو داشتی و داشتی وقت من رو تلف میکردی.»
او بلند شد و دور میز چرخید تا دقیقاً کنارت بایستد. دستش را روی پشتی صندلی تو گذاشت و با لحنی که حالا کمی نرمتر شده بود، ادامه داد:
جونگکوک:
«اعتراف میکنم... فکر نمیکردم بتونی همهشون رو درست حل کنی. نشون دادی که اگه بخوای، میتونی خیلی بهتر از چیزی باشی که وانمود میکنی.»
او مکثی کرد و مستقیم به چشمهایت زل زد.
جونگکوک:
«برای امروز کافیه. چون همه رو درست حل کردی، میتونی بری استراحت کنی. اما یادت باشه ا/ت... من از آدمهای باهوش خوشم میاد، ولی از آدمهایی که هوششون رو برای دور زدن من به کار میبرن، متنفرم. فردا مبحث سختتری رو شروع میکنیم.»
او به سمت در رفت، اما قبل از خروج، نیمنگاهی به عقب انداخت.
جونگکوک:
«برو بخواب. فردا صبح زود بیدارت میکنم. و این بار... دیگه خبری از وان آب سرد نیست، مگر اینکه خودت بخوای دوباره امتحانش کنی.»
ادامه دارد ....
شرط : ۳۰ لایک به بالا و بازنشر ۱۰
حمایت فراموش نکنید دوستان🫶🏻💜🤪💟💌💅🏻🪻🌹🌺🌷🪷🌸🌺🥀🌹💐💐🏵️🏵️🌼🍁🍄🍀☘️🌱🌱🌿🌿
- ۹.۶k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط