چند پارتی یونگی
پارت دوم
پلی لیست
لیا روی مبل نشست و به یونگی نگاه کرد.
لیا: خب، حالا بگو چرا منو آوردی اینجا؟
یونگی دو لیوان نوشیدنی روی میز گذاشت.
یونگی: نمیتونم با دوستم حرف بزنم؟
لیا: تو؟ بدون دلیل؟ محاله.(نمیدونم درست نوشتم یا نه😐💔)
یونگی خندید و کنارش نشست.
چند دقیقه دربارهی چیزهای مختلف حرف زدند. از فیلمی که اخیراً دیده بودند تا آهنگهای جدیدی که پیدا کرده بودند.
وسط حرفهایشان، لیا گفت:
لیا: راستی، اون پلیلیستایی که فرستادی رو هنوز کامل گوش ندادم.
یونگی شانه بالا انداخت.
یونگی: عجلهای نیست.
لیا: آخریه اسمش خیلی عجیبه.
یونگی: مگه اسمش چشه؟
لیا: «دوستت دارم؟»؟ خب یه کم عجیبه.
یونگی لبخند کوتاهی زد.
یونگی: فقط یه اسمه .
لیا چیزی نگفت و دوباره بحث را عوض کرد.
چند ساعت بعد، وقتی به خانه برگشت، مستقیم رفت توی اتاقش.
ساعت نزدیک سه صبح بود.
گوشیاش را برداشت تا آهنگ گوش بدهد. چشمش به پلیلیستهای اخیر افتاد.
میدونی
من
دوستت دارم؟
لیا چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد دوباره اسمها را خواند.
میدونی... من... دوستت دارم؟
چشمهایش گرد شد.
لیا: نه بابا...
گوشی را کنار گذاشت.
دو ثانیه بعد دوباره برداشت.
سه اسم واقعاً کنار هم یک جمله میساختند.
لبخند آرامی روی صورتش نشست.
پس برای همین بود...
لیا وارد پلیلیستهایش شد و یک پلیلیست جدید ساخت.
اسمش را گذاشت:
«منم دوست دارم»
انگشتش چند لحظه روی صفحه ماند.
بعد دکمهی ارسال را زد.
سه صبح بود، اما جواب یونگی فقط چند ثانیه بعد آمد.
یونگی: بیداری؟
لیا: آره.
یونگی: فهمیدی؟
لیا لبخند زد.
لیا: آره.
چند لحظه سکوت.
بعد پیام آخر آمد:
یونگی:قشنگ بود .
لیا به صفحه خیره ماند.
پایان
تموم شد😐🍓
پلی لیست
لیا روی مبل نشست و به یونگی نگاه کرد.
لیا: خب، حالا بگو چرا منو آوردی اینجا؟
یونگی دو لیوان نوشیدنی روی میز گذاشت.
یونگی: نمیتونم با دوستم حرف بزنم؟
لیا: تو؟ بدون دلیل؟ محاله.(نمیدونم درست نوشتم یا نه😐💔)
یونگی خندید و کنارش نشست.
چند دقیقه دربارهی چیزهای مختلف حرف زدند. از فیلمی که اخیراً دیده بودند تا آهنگهای جدیدی که پیدا کرده بودند.
وسط حرفهایشان، لیا گفت:
لیا: راستی، اون پلیلیستایی که فرستادی رو هنوز کامل گوش ندادم.
یونگی شانه بالا انداخت.
یونگی: عجلهای نیست.
لیا: آخریه اسمش خیلی عجیبه.
یونگی: مگه اسمش چشه؟
لیا: «دوستت دارم؟»؟ خب یه کم عجیبه.
یونگی لبخند کوتاهی زد.
یونگی: فقط یه اسمه .
لیا چیزی نگفت و دوباره بحث را عوض کرد.
چند ساعت بعد، وقتی به خانه برگشت، مستقیم رفت توی اتاقش.
ساعت نزدیک سه صبح بود.
گوشیاش را برداشت تا آهنگ گوش بدهد. چشمش به پلیلیستهای اخیر افتاد.
میدونی
من
دوستت دارم؟
لیا چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد دوباره اسمها را خواند.
میدونی... من... دوستت دارم؟
چشمهایش گرد شد.
لیا: نه بابا...
گوشی را کنار گذاشت.
دو ثانیه بعد دوباره برداشت.
سه اسم واقعاً کنار هم یک جمله میساختند.
لبخند آرامی روی صورتش نشست.
پس برای همین بود...
لیا وارد پلیلیستهایش شد و یک پلیلیست جدید ساخت.
اسمش را گذاشت:
«منم دوست دارم»
انگشتش چند لحظه روی صفحه ماند.
بعد دکمهی ارسال را زد.
سه صبح بود، اما جواب یونگی فقط چند ثانیه بعد آمد.
یونگی: بیداری؟
لیا: آره.
یونگی: فهمیدی؟
لیا لبخند زد.
لیا: آره.
چند لحظه سکوت.
بعد پیام آخر آمد:
یونگی:قشنگ بود .
لیا به صفحه خیره ماند.
پایان
تموم شد😐🍓
- ۷.۳k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط