رمان :تاوقتی که عاشقت شدم
Part:13
یهو تهیونگ اومد پیشم.
&: آروم باش، چی شده؟
با ترس گفتم:
×: ی... یه... یکی پشت میرا بود.
که بعد از این حرفم، میرا دو متر پرید هوا.
همه زدن زیر خنده، جز من و تهیونگ.
قلبم داشت از سینهم میزد بیرون. تهیونگ دستش رو گذاشت روی نبضم و گفت:
&: چرا نبضت اینجوری میزنه؟ «نگران»
که همه با این حرف به من نگاه کردن.
$: ا/ت، حالت خوبه؟ «نگرانی»
×: اوهوم. «ترس»
&: قشنگ معلومه حالت خوب نیست.
یهو برقها اومد.
×: اوووووففففف!
یه نفس راحت کشیدم.
&: الان حالت بهتره؟
×: آره.
میرا از اون طرف گفت:
÷: ددییییییییییی! منو ول کردی، چسبیدی به اون!
&: میرا، نگفتم حال ندارم؟
÷: چرا برای اون حال داری؟
&: «برای اولین بار جوابی برای این سؤال نداشتم و فقط ساکت موندم. همه با یه عالمه سؤال توی ذهنشون داشتن بهم نگاه میکردن.»
×: میرا، یه خواهش دارم ازت.
یه پوزخند زد و گفت:
÷: حالا چه خواهشی؟
×: ببند دهنتو.
÷: بیشعور!
×: ممنون.
وقتی سرمو برگردوندم، با خنده تهیونگ مواجه شدم.
نمیدونم چرا وقتی خندهش رو دیدم، یه لبخند کمرنگ روی لبم نشست.
که رینا گفت:
$: وایییی! دارم از گشنگی میمیرم. غذا میخورید؟
من هنوز محو خنده تهیونگ بودم که کوک متوجه شد و گفت:
کوک: خب، نظرتون چیه بریم بالا بخوریم؟
دوتا مرغ عشق رو تنها بذاریم.
من و تهیونگ همزمان با هم گفتیم:
ا/ت و ته: کوککککک!
$: بیا، خودشونو قبول دارم.
×: من با شما کار دارم، خانم رینا.
&: منم با شما کار خیلی خوبی دارم، کوک.
کوک: غلط کردم!
&: قبول نیست.
$: ا/ت جونم، ببخشید.
×: باید برام غذا درست کنی تا ببخشمت.
$: چشمممممممم!
........................................
ویو دور میز
همه نشسته بودیم و ساکت داشتیم غذا میخوردیم که تهیونگ صدام کرد.
&: ا/ت...
×: بله؟
&: ببخشید.
سرشو انداخت پایین.
×: برای چی؟
&: به خاطر اینکه روت دست بلند کردم.
×: نباید اون کارو میکردی، ولی باشه، اشکال نداره.
&: واقعاً؟ «ذوق»
×: اوهوم.
&: ممنون.
×: خواهش.
بعد از چند دقیقه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
&: سلام. «سرد»
&: اوهوم، باشه.
&: فقط خودم؟
&: باشه، میایم. ساعت چند؟
&: اوکی، خدافظ.
بلافاصله بعد از قطع کردن، پرسیدم:
×: کی بود؟
&: دوستم.
×: خب، چی گفت؟
قبل از اینکه تهیونگ جواب بده، میرا گفت:
÷: آخه به تو چه؟
&: میرا، این حرف رو من باید به تو بگم.
÷: تهیونگ...
قبل از اینکه ادامه حرفش رو بگه، تهیونگ رو به من کرد و گفت:
&: گفت یه مهمونی داره، دوشنبه با دوستان بیا.
×: مهمونی یا جشن؟
&: نمیدونم، یهجوری مثل مهمونی بزرگ توی عمارتشه.
×: آهان، ممنونم.
&: تشکر برای چی؟ بالاخره بهتون میگفتم.
شام رو خوردیم و همه رفتن توی اتاقهای خودشون.
منم رفتم توی اتاقم و مستقیم خودمو انداختم روی تخت. بعد از چند ثانیه چشمام گرم شد و خوابم برد.
ویو تهیونگ
روی تخت خوابیده بودم، ولی فکرم نمیذاشت بخوابم.
من به فکر یه نفر بودم؛ اونم ا/ت.
همه اتفاقات امروز رو مرور کردم؛ چشمهای کهرباییش، دستهای سردش...
همشون انگار نمیذاشتن نقشم رو پیش ببرم.
نقشه من این بود که ا/ت رو با کارام و رفتارام اذیت کنم، اما نمیتونستم.
همین امشب تصمیم گرفتم نفسم رو ول کنم.
همینجور فکر میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد
به نظرتون ته عاشق ا/ت شده؟ 👀
ادامه دارد....
لایک ۱۵
یهو تهیونگ اومد پیشم.
&: آروم باش، چی شده؟
با ترس گفتم:
×: ی... یه... یکی پشت میرا بود.
که بعد از این حرفم، میرا دو متر پرید هوا.
همه زدن زیر خنده، جز من و تهیونگ.
قلبم داشت از سینهم میزد بیرون. تهیونگ دستش رو گذاشت روی نبضم و گفت:
&: چرا نبضت اینجوری میزنه؟ «نگران»
که همه با این حرف به من نگاه کردن.
$: ا/ت، حالت خوبه؟ «نگرانی»
×: اوهوم. «ترس»
&: قشنگ معلومه حالت خوب نیست.
یهو برقها اومد.
×: اوووووففففف!
یه نفس راحت کشیدم.
&: الان حالت بهتره؟
×: آره.
میرا از اون طرف گفت:
÷: ددییییییییییی! منو ول کردی، چسبیدی به اون!
&: میرا، نگفتم حال ندارم؟
÷: چرا برای اون حال داری؟
&: «برای اولین بار جوابی برای این سؤال نداشتم و فقط ساکت موندم. همه با یه عالمه سؤال توی ذهنشون داشتن بهم نگاه میکردن.»
×: میرا، یه خواهش دارم ازت.
یه پوزخند زد و گفت:
÷: حالا چه خواهشی؟
×: ببند دهنتو.
÷: بیشعور!
×: ممنون.
وقتی سرمو برگردوندم، با خنده تهیونگ مواجه شدم.
نمیدونم چرا وقتی خندهش رو دیدم، یه لبخند کمرنگ روی لبم نشست.
که رینا گفت:
$: وایییی! دارم از گشنگی میمیرم. غذا میخورید؟
من هنوز محو خنده تهیونگ بودم که کوک متوجه شد و گفت:
کوک: خب، نظرتون چیه بریم بالا بخوریم؟
دوتا مرغ عشق رو تنها بذاریم.
من و تهیونگ همزمان با هم گفتیم:
ا/ت و ته: کوککککک!
$: بیا، خودشونو قبول دارم.
×: من با شما کار دارم، خانم رینا.
&: منم با شما کار خیلی خوبی دارم، کوک.
کوک: غلط کردم!
&: قبول نیست.
$: ا/ت جونم، ببخشید.
×: باید برام غذا درست کنی تا ببخشمت.
$: چشمممممممم!
........................................
ویو دور میز
همه نشسته بودیم و ساکت داشتیم غذا میخوردیم که تهیونگ صدام کرد.
&: ا/ت...
×: بله؟
&: ببخشید.
سرشو انداخت پایین.
×: برای چی؟
&: به خاطر اینکه روت دست بلند کردم.
×: نباید اون کارو میکردی، ولی باشه، اشکال نداره.
&: واقعاً؟ «ذوق»
×: اوهوم.
&: ممنون.
×: خواهش.
بعد از چند دقیقه گوشی تهیونگ زنگ خورد.
&: سلام. «سرد»
&: اوهوم، باشه.
&: فقط خودم؟
&: باشه، میایم. ساعت چند؟
&: اوکی، خدافظ.
بلافاصله بعد از قطع کردن، پرسیدم:
×: کی بود؟
&: دوستم.
×: خب، چی گفت؟
قبل از اینکه تهیونگ جواب بده، میرا گفت:
÷: آخه به تو چه؟
&: میرا، این حرف رو من باید به تو بگم.
÷: تهیونگ...
قبل از اینکه ادامه حرفش رو بگه، تهیونگ رو به من کرد و گفت:
&: گفت یه مهمونی داره، دوشنبه با دوستان بیا.
×: مهمونی یا جشن؟
&: نمیدونم، یهجوری مثل مهمونی بزرگ توی عمارتشه.
×: آهان، ممنونم.
&: تشکر برای چی؟ بالاخره بهتون میگفتم.
شام رو خوردیم و همه رفتن توی اتاقهای خودشون.
منم رفتم توی اتاقم و مستقیم خودمو انداختم روی تخت. بعد از چند ثانیه چشمام گرم شد و خوابم برد.
ویو تهیونگ
روی تخت خوابیده بودم، ولی فکرم نمیذاشت بخوابم.
من به فکر یه نفر بودم؛ اونم ا/ت.
همه اتفاقات امروز رو مرور کردم؛ چشمهای کهرباییش، دستهای سردش...
همشون انگار نمیذاشتن نقشم رو پیش ببرم.
نقشه من این بود که ا/ت رو با کارام و رفتارام اذیت کنم، اما نمیتونستم.
همین امشب تصمیم گرفتم نفسم رو ول کنم.
همینجور فکر میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد
به نظرتون ته عاشق ا/ت شده؟ 👀
ادامه دارد....
لایک ۱۵
- ۱۸.۵k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط