Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part³³
صبح با صدای دلنشین پرندگان و نور طلایی خورشید که روی صورت ا/ت میتابید، آغاز شد. امروز، روز تعطیل بود و هر دو از این فرصت برای استراحت و لذت بردن از کنار هم بودن استفاده میکردند. ا/ت در آغوش جونگکوک بیدار شد و لبخند زنان، صورت او را نوازش کرد.
ا/ت: «صبح بخیر عشقم. چه روز قشنگی!»
جونگکوک: «صبح بخیر عزیزم. آره، مخصوصاً وقتی تو کنارمی.» او ا/ت را نزدیکتر کشید و صورتش را بوسید. «امروز چیکار کنیم؟»
ا/ت: «خب، اول از همه یکم بیشتر بخوابیم! بعدش، شاید یه صبحونهی مفصل درست کنیم. دوست دارم پنکیک درست کنم.»
جونگکوک: «عالیه! منم کمک میکنم. بعدش… یادته مهمونی امشب؟ مهمونی دوستام.»
ا/ت: «آره، یادمه. کیم مینجون، درسته؟»
جونگکوک: «دقیقا. گفته که میخواد یه دورهمی خودمونی داشته باشیم. ولی راستش رو بخوای، یه کم نگرانم.»
ا/ت با تعجب پرسید: «نگران چی؟»
جونگکوک: «خب… لباسهایی که قراره بپوشی.» او با حالتی که انگار در حال تجسم بود، ادامه داد: «میدونم که سلیقهات عالیه، ولی… امشب شاید خیلی از پسرا باشن. نمیخوام نگاههاشون روت زوم بشه.»
ا/ت خندید و سرش را تکان داد. «وای جونگکوک! تو خیلی بامزهای! نگران نباش. من لباس مناسب میپوشم. یه لباس مشکی شیک و ساده که فقط کمی… آزادتره. اما نه جوری که بخواد کسی رو اذیت کنه.»
جونگکوک: «آزادتر؟» او با ابروهای بالا رفته پرسید. «منظورت چیه؟»
ا/ت: «یعنی… شاید کمی بازتر از اون چیزی باشه که تو دوست داری همیشه ببینیم. اما خب، لباس شب هست دیگه! نباید خیلی پوشیده باشه.»
جونگکوک: «خب، اگه اونجوری باشه… شاید بهتر باشه من یه لباسی انتخاب کنم که خیلی به چشم نیاد و حواسم فقط به تو باشه.»
ا/ت: «اینجوری فقط حسادتت بیشتر میشه! اما خیالت راحت، من فقط برای تو خوشگل میکنم.»
بعد از یک صبحانهی دلپذیر و کمی استراحت، ا/ت شروع به آماده شدن برای مهمانی کرد. او یک لباس شب مشکی انتخاب کرد که در قسمت بالاتنه کمی باز بود و خطوط بدن او را به زیبایی نمایان میکرد. با آرایشی ملایم و موهایی که به سادگی پشت سرش جمع شده بودند، آمادهی رفتن شد.
وقتی جونگکوک او را دید، برای لحظهای زبانش بند آمد. ا/ت فوقالعاده زیبا بود، اما آن لباس… کمی برای او نگرانکننده بود.
جونگکوک: (با کمی تردید) «واو… ا/ت… خیلی خوشگل شدی. ولی… مطمئنی این همونه که گفتی؟»
ا/ت: (با لبخندی شیطنتآمیز) «آره عزیزم. گفتم که، شیک و ساده. فقط کمی… باز.» او به سمت آینه رفت و چرخی زد. «نظرت چیه؟»
جونگکوک: «خیلی قشنگه. ولی… راستش رو بخوای، یه جورایی حسودیم میشه. نمیخوام کسی دیگه به این زیبایی تو نگاه کنه.»
ا/ت: «جونگکوک! این فقط یه مهمونی دوستانهست. ما با هم میریم، با هم برمیگردیم. نگران نباش. تو عشق منی و این تنها چیزیه که مهمه.»
او به سمت جونگکوک رفت و بازویش را گرفت. «حالا بیا بریم که دیر نشه. و یادت باشه، تو هم خیلی خوشتیپ شدی!»
جونگکوک هنوز کمی نگران بود، اما لبخند ا/ت و اطمینان او، خیالش را تا حدی راحت کرد. آنها با هم از خانه خارج شدند، در حالی که جونگکوک مصمم بود تمام شب حواسش به ا/ت باشد و نگاههای دزدانه را از او دور نگه دارد.
----------------------------
ادامه دارد...
Part³³
صبح با صدای دلنشین پرندگان و نور طلایی خورشید که روی صورت ا/ت میتابید، آغاز شد. امروز، روز تعطیل بود و هر دو از این فرصت برای استراحت و لذت بردن از کنار هم بودن استفاده میکردند. ا/ت در آغوش جونگکوک بیدار شد و لبخند زنان، صورت او را نوازش کرد.
ا/ت: «صبح بخیر عشقم. چه روز قشنگی!»
جونگکوک: «صبح بخیر عزیزم. آره، مخصوصاً وقتی تو کنارمی.» او ا/ت را نزدیکتر کشید و صورتش را بوسید. «امروز چیکار کنیم؟»
ا/ت: «خب، اول از همه یکم بیشتر بخوابیم! بعدش، شاید یه صبحونهی مفصل درست کنیم. دوست دارم پنکیک درست کنم.»
جونگکوک: «عالیه! منم کمک میکنم. بعدش… یادته مهمونی امشب؟ مهمونی دوستام.»
ا/ت: «آره، یادمه. کیم مینجون، درسته؟»
جونگکوک: «دقیقا. گفته که میخواد یه دورهمی خودمونی داشته باشیم. ولی راستش رو بخوای، یه کم نگرانم.»
ا/ت با تعجب پرسید: «نگران چی؟»
جونگکوک: «خب… لباسهایی که قراره بپوشی.» او با حالتی که انگار در حال تجسم بود، ادامه داد: «میدونم که سلیقهات عالیه، ولی… امشب شاید خیلی از پسرا باشن. نمیخوام نگاههاشون روت زوم بشه.»
ا/ت خندید و سرش را تکان داد. «وای جونگکوک! تو خیلی بامزهای! نگران نباش. من لباس مناسب میپوشم. یه لباس مشکی شیک و ساده که فقط کمی… آزادتره. اما نه جوری که بخواد کسی رو اذیت کنه.»
جونگکوک: «آزادتر؟» او با ابروهای بالا رفته پرسید. «منظورت چیه؟»
ا/ت: «یعنی… شاید کمی بازتر از اون چیزی باشه که تو دوست داری همیشه ببینیم. اما خب، لباس شب هست دیگه! نباید خیلی پوشیده باشه.»
جونگکوک: «خب، اگه اونجوری باشه… شاید بهتر باشه من یه لباسی انتخاب کنم که خیلی به چشم نیاد و حواسم فقط به تو باشه.»
ا/ت: «اینجوری فقط حسادتت بیشتر میشه! اما خیالت راحت، من فقط برای تو خوشگل میکنم.»
بعد از یک صبحانهی دلپذیر و کمی استراحت، ا/ت شروع به آماده شدن برای مهمانی کرد. او یک لباس شب مشکی انتخاب کرد که در قسمت بالاتنه کمی باز بود و خطوط بدن او را به زیبایی نمایان میکرد. با آرایشی ملایم و موهایی که به سادگی پشت سرش جمع شده بودند، آمادهی رفتن شد.
وقتی جونگکوک او را دید، برای لحظهای زبانش بند آمد. ا/ت فوقالعاده زیبا بود، اما آن لباس… کمی برای او نگرانکننده بود.
جونگکوک: (با کمی تردید) «واو… ا/ت… خیلی خوشگل شدی. ولی… مطمئنی این همونه که گفتی؟»
ا/ت: (با لبخندی شیطنتآمیز) «آره عزیزم. گفتم که، شیک و ساده. فقط کمی… باز.» او به سمت آینه رفت و چرخی زد. «نظرت چیه؟»
جونگکوک: «خیلی قشنگه. ولی… راستش رو بخوای، یه جورایی حسودیم میشه. نمیخوام کسی دیگه به این زیبایی تو نگاه کنه.»
ا/ت: «جونگکوک! این فقط یه مهمونی دوستانهست. ما با هم میریم، با هم برمیگردیم. نگران نباش. تو عشق منی و این تنها چیزیه که مهمه.»
او به سمت جونگکوک رفت و بازویش را گرفت. «حالا بیا بریم که دیر نشه. و یادت باشه، تو هم خیلی خوشتیپ شدی!»
جونگکوک هنوز کمی نگران بود، اما لبخند ا/ت و اطمینان او، خیالش را تا حدی راحت کرد. آنها با هم از خانه خارج شدند، در حالی که جونگکوک مصمم بود تمام شب حواسش به ا/ت باشد و نگاههای دزدانه را از او دور نگه دارد.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۵۰
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط