پسرِ آدمیزاد

پسرِ آدمیزاد
پارت.۴۱
ویو جونگ کوک

ته: ا.ت الان توی جنگه نه جنگ عادی..جنگ بین ذهن و فکر..بین گذشته و آینده..بین عشق و زندگی..
جونگ کوک: چی..نمیفهمم.(شک)
ته: کای سو..یه شیطانه..اون ازما کینه قدیمی و بزرگی داره.
میخواد ازمون انتقام بگیره..با استفاده از تو میخواد ا.ت رو نابود کنه..ما رو هم با استفاده از نقطه ضعف‌های خودمون..اون خیلی قویه..
کوک: جونگهی چی؟..مگه اون پادشاه نیس؟
ته: درسته ولی کای سو هم زیرکه.
کوک: وایی(گریه)
ته: نگران نباش..ا.ت و بقیه قوی تر از این حرفا هستن.
کوک: تضمین میکنی؟
ته: نه..
کوک:...
.
.
(قصر زمردی)
ویو ا.ت

همیجوری داشتم به خرگوشم(کوک) فک میکردم که یکدفعه همه جا تاریک و سیاه شد..
ا.ت: چخبرههه؟
قیافه کوک رو دیدم..خواستم برم سمتش..اما طناب های سیاه رنگی جلوم رو گرفتن. داد زدم.،
_کوکککککککک
همه چیز سفید شد..
کوک کمی دور تر ازم وایساده بود..
درحالی که از چشماش خون میومد..بهم زل زده بود.
ا.ت: جونگ کوک(آروم)
با گریه گفت..
کوک: ا.ت کمکم کن..اون منو پیدا کرده..میخواد بکشتم..
خواستم برم سمتش..ولی مار های سیاهی دورم رو احاطه کردن.
دورم یه دایره بزرگ تشکیل دادن..
کوک رو دیگه ندیدم.
ا.ت: کوکککک...عزیزم..کوکککککک
هرچی به دیواره جلوم که مار ها تشکیلش داده بودم ضربه میزدم.
هیچی نمیشد.. فقط خودم خسته تر و وحشی تر میشدم..
دیونه شده بودم..
اون مار ها هم جمله هایی میگفتن که بیشتر سوزم میداد.
مار ها: کارش تمومه..این یکی هم از دست میدی.
مارها: اون می/میره..
دیگه داشتم به آخرش میرسیدم.
که جونگهی و جیمین رو دیدم.
جیمین سمتم دوید.
و دست هاش رو گذاشت رو شونم.
جونگهی: ا.ت اون میخواد عصبانیت کنه.
جیمین سعی کرد.
آرومم کنه و موفق هم شد.
همه مار هم از بین رفتن..
کوک هم ناپدید شد.
جیمین: ا.ت خوبی؟
جونگهی: حتما کارِ کای سوعه..
ا.ت: کوک..اره اون میخواد اول از کوک شروع کنه..تهیونگ دست تنهاست.
جونگهی: آروم باش..
جونگهی براید بغلم کرد و گذاشتم رو تخت.
جونگهی: بخواب..
چشمام بسته شد..و سیاهی
ویو جونگهی

جیمین: جونگ(منظورش همون جونگهیه)
جونگهی: هومم؟
جیمین: چیکار کنیم؟
جونگهی:فعلا هستیم اینجا..اگه خبری نبود میریم پیش کوک و ته.
جیمین: خوبه...من میرم ببینم..اون پیرمرد میتونه کمکمون کنه یا نه..
جونگهی: اوکی..
ویو جیمین

رفتم پیش پیرمرد مرموز..
جیمین: اوههه..خیلی وقته ندیدمت..وقتشه که خودت رو ثابت کنی.
پیرمرد: جیمین منو میشناسی..که نمیبازم.
جیمین: نقشت چیه؟
پیرمرد:.....
ادامه دارد...
شرایط پارت بعد.
لایک: ۱۵
دیدگاه ها (۴)

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

تکپارتی جونگ کوک

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

𝐌𝐚𝐟𝐢𝐚 | 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏همه توی اتاق جلسه بودنتهیونگ ساکت نشسته بود و ...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط