برده عمارت جئون

پارت ²⁶
توی خاطراتم غرق بودم که کار لنا تموم شد.
لبخند پر غروری زد و رو به خودش توی ایینه گفت:
-دست مریزاد لنا خانوم
تو نباید دکتر میشدی که،باید آرایشگر میشدی
ایول داری...

راست میگفت،واقعا کارش عالی بود.
یجوری آرایشم میکرد که به قول جونگکوک معصومیتم بیشتر می‌شد.

پیراهن آبی رنگم رو که بلندیش تا وسط ساق پام بود رو بزور تنم کرد،همون پیراهنی که جونگکوک عاشقش بود و با سلیقه خودش برام خرید.

موهام رو هم بافت درشت زد و یه طرف روی شونه ام انداخت و انتهاش یه پاپیون درشت بست:
-ماه بودی...ماه تر شدی
بریم که الان داداشم‌ میاد...

برای اینکه دلش رو نشکنم از خودم و آرایشم تعریف کردم اما واقعیت این بود که حوصله نداشتم و هیچی به چشمم نمی‌اومد.

قرار بود هووم بیاد و من با چه دل خوشی لباس میپوشیدم و ارایش میکردم؟

از پله ها که پایین رفتیم مامان حنا در حالیکه هنوز توی فکر بود و چهره اش غمگین به نظر میرسید از سالن بیرون اومد و گفت:
-بیاید دخترا
جونگکوک و عروس خانوم اومدن...

دلم شبیه کسی بود که زیر دست و پا مونده و له شده.
ماهیچه توی سینه ام اون روز درد میکرد.
کاش زمان به عقب برمیگشت و میتونستم جلوی اون روز شوم رو بگیرم.

لنا که دستم رو گرفت بغض مثل یه مار سمی دور گلوم پیچید.
کاش اونقدر باهام مهربون نبودن و شرمنده ام نمیکردن.

هر چقدر به ورودی خونه نزدیک تر میشدیم زانوهام کمتر یاری میکردن.
میترسیدم خالی کنه و نقش زمین شم.

به هر سختی و عذابی که بود همراه مامان حنا و لنا برای پیشواز رفتم و بالاخره در باز شد و بجای جونگکوک و عروسش،دوست قدیمیم یونا داخل اومد.
دیدگاه ها (۱۹)

Dangerous Saviors=۱

کپشن مهمه🎀💅🏿عروسک من😈🔞پارت دهم پیرمرده نگاه اخری به من و رفت...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p22اما جونگکوک نم...

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۸۰جونگسو: بعد اینکه ...

پنهان عشق

پنهان عشق

محو زیبایی او پارت ۴۶ویو ته یونگگوشیم رو برداشتم و کلی سعی ک...

وقتی باهم دعوا میکنید اما...¹با صدای بلند بهش گفتی:"برو بابا...

دیو و دلبر پارت ۱۵ -ماهی نور داری چیکار میکنی مامان با کلافگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط