کپشن مهمه🎀💅🏿
کپشن مهمه🎀💅🏿
عروسک من😈🔞
پارت دهم
پیرمرده نگاه اخری به من و رفتش
+عجیب غریبن
-عادت میکنی
یکم دیگه موندیم که چشم آبیه اومد سمتمون
نمیدونم چرا یجوریه
-به به زنتو به ما معرفی نمیکنی
نیکولای عصبی کوتاه خندید
-حتماا نمیخواستم هنری
هنری نگاهش افتاد به من
-هنری الکساندر هستم
دستشو گرفتم و لبخند مصنوعی زدم
+فرشته هستم
-خوشبختم خانوم ولکوف
هنری لبخند کوتاهی به من زد و گفت
-بای
رفتش نیکولای عصبی شده بود سرم درد میکرد به شدت میگرنم اوت کرده بود
با نیکولای رفتیم بیرون اما لحظه اخر دوباره
دو گوی آبی رو دیدم اما
محل ندادم و سوار ماشین vIp شدم
نیکولای نشست
سرمو تکیه دادم به پشت سرم سرم خیلی درد میکرد اونقدر که نبض میزد
سرمو روی شونه اش گذاشتم
**
بین آسمونا و زمین بودم بوی عطر تلخش تمام هوش حواسمو میبرد سمت خودش
دستمو پشت گردنش انداختم
نای چشم باز کردن نداشتم رنگم پریده بود
هنوزم سرم درد میکرد
روی یه جایی نرمم گذاشت ملافه رو انداخت رو
تنم
***
داشتم میلرزیدم که لنا اومد داخل اتاق
"لنا"
+فرشته خانوم
با دیدنش که خودشو جمع کرده و میلرزه
سریع رفتم راهرو تا اتاق رئیس
+آقای رئیس
-بله لنا
+فرشته خانوم خانومتون
وحشت زده پاشد چش شده لناا
+خانومتون داره تو تب میسوزه لطفا
بیاینن ...
پا تند کرد و رفت سمت اتاق فرشته
#رمان #عاشقانه #مافیایی
ببینینید پارت بعد ی و خیلی خیلی بعدی غوغاست دنبالمم کنیدد لطفاا😭🎀💅🏿
@novelzizo
عروسک من😈🔞
پارت دهم
پیرمرده نگاه اخری به من و رفتش
+عجیب غریبن
-عادت میکنی
یکم دیگه موندیم که چشم آبیه اومد سمتمون
نمیدونم چرا یجوریه
-به به زنتو به ما معرفی نمیکنی
نیکولای عصبی کوتاه خندید
-حتماا نمیخواستم هنری
هنری نگاهش افتاد به من
-هنری الکساندر هستم
دستشو گرفتم و لبخند مصنوعی زدم
+فرشته هستم
-خوشبختم خانوم ولکوف
هنری لبخند کوتاهی به من زد و گفت
-بای
رفتش نیکولای عصبی شده بود سرم درد میکرد به شدت میگرنم اوت کرده بود
با نیکولای رفتیم بیرون اما لحظه اخر دوباره
دو گوی آبی رو دیدم اما
محل ندادم و سوار ماشین vIp شدم
نیکولای نشست
سرمو تکیه دادم به پشت سرم سرم خیلی درد میکرد اونقدر که نبض میزد
سرمو روی شونه اش گذاشتم
**
بین آسمونا و زمین بودم بوی عطر تلخش تمام هوش حواسمو میبرد سمت خودش
دستمو پشت گردنش انداختم
نای چشم باز کردن نداشتم رنگم پریده بود
هنوزم سرم درد میکرد
روی یه جایی نرمم گذاشت ملافه رو انداخت رو
تنم
***
داشتم میلرزیدم که لنا اومد داخل اتاق
"لنا"
+فرشته خانوم
با دیدنش که خودشو جمع کرده و میلرزه
سریع رفتم راهرو تا اتاق رئیس
+آقای رئیس
-بله لنا
+فرشته خانوم خانومتون
وحشت زده پاشد چش شده لناا
+خانومتون داره تو تب میسوزه لطفا
بیاینن ...
پا تند کرد و رفت سمت اتاق فرشته
#رمان #عاشقانه #مافیایی
ببینینید پارت بعد ی و خیلی خیلی بعدی غوغاست دنبالمم کنیدد لطفاا😭🎀💅🏿
@novelzizo
- ۱.۲k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط