برده عمارت جئون

پارت ⁷⁵
مامان یونا مدام بین مهمونا میچرخید و مطمئن میشد که ازشون پذیرایی شده،به میز ما هم سر زد.


با همه احوالپرسی کرد جز من.

جوری رفتار میکرد که انگار من هووی دخترش شدم.

ازم کینه به دل داشت و اینو از چشماش راحت میشد فهمید.

شک نداشتم اگه چاره داشت همون شب یه بلایی سرم می‌آورد تا سد راه دختر عزیز دردونه اش نشم.

وقتی بالاخره اعلام کردن که عروس و دوماد دارن وارد تالار میشن شبیه مریضی بودم که دکترا ازش ناامید شده بودن.

تنم یخ بود و چشمام پر از ابر بارون زا.
توی قلبم که رعد و برق میزد چشمام آماده باریدن میشد.

کاش یه رحمی به حال دل زارم میشد.

کاش نفسم گرفته میشد.

آخه دل کوچیک ات مگه چقدر تحمل درد داشت.

مامان دلارا و مامان حنا یه لحظه هم تنهام نمیذاشتن.

دو طرفم وایساده و همراهیم میکردن.


مامان حنا دستم رو گرفت و کنار گوشم گفت:


-باید امشب خیلی قوی باشی ات
نذار کسی شکستنت و ببینه
تو هنوز زن جونگکوکی...

دستش رو محکم گرفتم و لب زدم:

-نمیتونم‌ مامان حنا...دارم میمیرم
-میدونم قربونت

خودمم زنم...میدونم چه حالی داری

همهمه جمعیت،با اعلام ورود عروس و داماد به اوج رسید.

قلبم مثل پرنده‌ای تنها تو قفس سینه ام می‌کوبید.

ناکوک،تند،پر صدا.
هر تپش،ناقوس مرگ ات بود.

دست‌های یخ‌زده‌ام رو تو دستای گرم مامان حنا گذاشتم اما اون گرما قدرت آب کردن یخ های توی وجودم رو نداشت.

صدای موزیک بلندتر شد
نورافکن‌ها چرخیدن و تمام نگاه‌ها به ورودی تالار خیره موند.


چند لحظه بعد یونا و جونگکوک وارد سالن شدن و قلب ات توی اون ماراتون کم آورد.

جونگکوک با قد و قامت بلند و کت و شلوار از همیشه مغرور تر و با ابهت تر به نظر میرسید.

در کنارش یونا،تو لباس عروس سفید با اون دامن پفداری که دنباله اش چندین متر بود دیده میشد.


یه لباس پر زرق و برق با تاج بلند و پر از نگین که برق شون کورم میکرد.



یونا جوری با غرور قدم برمی‌داشت که انگار ملکه ست.


 دست‌هاشون تو هم گره خورده بود،یه نماد از پیوندی که قرار بود زندگی ات رو خراب کنه.


قدم‌هاشون آروم و با شکوه بود،هر قدم مساوی با بیشتر له شدن قلب من.


حس میکردم  تمام دنیا به احترام شون بلند شده و ات بین این شکوه زیادی تو سایه‌ها گم شده بود.


سعی می‌کردم با جونگکوک چشم تو چشم نشم،هر جایی رو نگاه میکردم جز به عروس و دوماد والا از حسادت میمردم.


حس نگاه‌های کنجکاو مردم،دردی به دردهام اضافه می‌کرد.


اون دو نفر زیر تبریک ها و آرزوی خوشبختی مهمون ها به طرف جایگاه میرفتن و ات ایستاده میون جمعیت خوشحال تنهایی شاهد مرگ دل خودش بود.
دیدگاه ها (۱۴۸)

**پارت ۱۴**ده دقیقه بعد، با چشم‌هایی که از شدت خشم و غرورِ ج...

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

رمان دختر خاصبعد از چند ساعت فیلم دیدن و خوردن و خندیدن، هوا...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

DESTINY#برگ_۱ویو ات بعد از دوسال بازگشت به سئول و کشور خودم ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هفدهمیونا گردنبندش رو محکم توی د...

پارت ۱۹۷

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

چند پارتی

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط