پارت۵۰(یخی که عاشق خورشید شد )

(یخی که عاشق خورشید شد)
پارت ۵۰

/از زبان نویسنده
۲ هفته گذشته بود و میون تهیونگ و ا‌.ت خیلی خوب شده بود و تهیونگ هم دیگه از اون اخلاقش خبری نبود
نامجون هم با تهیونگ دست دوستی دادن و قرار شد دوست های خوبی برای هم بشن


از زبان ا.ت
با صدای خنده های یه زن از خواب بیدار شدم
ا.ت:اه این کیه که شبیه عر عر خر میخنده
از جام پاشدم یه قوص و کمری دادم به خودم و رفتم سر میز ارایش موهامو شونه کردم و بالا گوجه ای بستم و یه تیشرت لانگ پوشیدم با شلوارک گشاد
رفتم تو سالن ببینم کی اومده عمارت ،یه دختره با تهیونگ نشسته بودن باهم میخندیدن
دختره خیلی به چشمم آشنا میومد دقت که کردم دیدم همون دختریه که مهمونی قبلی دیدمش همونی که با تهیونگ می‌رقصید و میگفت میشه بدزدمش
ایی خدا این اینجا چیکار میکرد
رفتم جاشون
تهیونگ:بیدار شدی عزیزم
ا.ت:آره
تهیونگ:بیا بشین معرفیتون کنم شمارو به هم
رفتم کنار تهیونگ رو مبل نشستم
تهیونگ:عزیزم این سوجینِ یکی از دوست های موقعه دبیرستانم
رو به سوجین هم گفت:اینم مادمازل ا.ت
سوجین:آره ایشون رو قبلا تو مهمونی دیدم، شنیدم که نامزد کردین
ا.ت:آره عزیزم
سوجین:مبارک باشه
....
همینطوری حرف میزدیم که سوجین گفت دیگه رفع زحمت کنم،نه تروخدا بشین یکم دیگه با تهیونگ بخند
ا.ت:عزیزم واسه شام‌ میموندی
سوجین:الان نمیشه ولی بعدا چرا که نه
آخ حالا من یه تعارفی زدم تو چی میگی
با تهیونگ تا دم در همراهیش کردیم میخواست تهیونگ رو بغل کنه که باهاش خداحافظی کنه که خودم زودتر رفتم بغلش کردم اونم بغلم کرد سرشو اورد جای گوشم و آروم جوری که تهیونگ نفهمه گفت:تهیونگ از اول هم‌ مال من بود اشتباه کردی بهش نزدیک شدی...قراره زود زود منو ببینی
از حرفاش حسابی تو شوک بودم که از بغلم جدا شد تا خواستم چیزی بگم زود پا به فرار گذاشت که جلو تهیونگ ابروش نره
اون روزی که این دختره رو تو مهمونی دیدم خیلی خوشگل و ناز بود ازش خوشم اومده بود ولی یه عفریته بیشتر نیس دختره ای کله غازی
یعنی الان شروع یه رقابته؟نه تروخدا حصله ندارم یکم زندگیم رو به راه شده این زنیکه باز چی میگه
منکه از خودم و تهیونگ مطمئن بودم مثلا میخواست چیکار کنه
با صدای تهیونگ به خودم اومدم برگشتم سمتش
تهیونگ:تا کی میخوای اینجا واستی بیا بریم داخل
ا.ت:بریم(بی انرژی)
تهیونگ:چیشده چرا صدات این مدلی شد
ا.ت:هیچی فقط یکم خسته شدم..بریم
داخل شدیم رفتم رو مبل نشستم حرف های این عفریته مخمو درگیر کرده بود،اون بی دلیل همچی حرفی نگفته حتما یه چیزی تو سرشه خدایااااااا
تهیونگ اومد کنارم نشست
تهیونگ:تو یه چیزیت شده...بگو چیشده
برگشتم سمتش بهش خیره شدم
ا‌.ت:تو که قرار نیست تنهام بزاری نه؟
پیشونیمو بوسید و گفت:حتی یه درصد هم فکرشو نکن ..چرا یه دفعه ای همچی چیزی گفتی؟
ا.ت:هیچی همینطوری(لبخند)
تهیونگ دستامو گرفت
تهیونگ:پاشو بریم شام‌ بخوریم جوجه
ا.ت:جوجه باز از کجا تخم باز کرد؟
از جام پاشدم که تهیونگ خندید با خندش خندیدم
رفتیم سر میز شام نشستیم...
دیدگاه ها (۳۳)

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

(دلداده) (یک ساعت بعد )یک ساعت فقط داشتم با خودم ور میرفتم ک...

My Boy❄

تک پارتی جیهوپوقتی جیهوپ سرما میخورها/ت: الان دو تا سه روزی ...

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

سناریو میتسویا پارت ۳

پارت ۴ (سرنوشت)

سناریو سو پارت اخر

همسر غیره منتظره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط