رمان آغوشی از جنس خطر پارت هفدهم ۱۷ آخر
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀پارت¹⁷ آخر
سالها بعد...
روژین:
یعنی واقعاً همهش از همون شب شروع شد؟
صدای آراس باعث شد کایا لبخند بزنه.
آراس، پسرمون، کنار خواهر دوقلوش نشسته بود و با دقت به حرفهای ما گوش میداد.
آیلین هم مثل همیشه کنجکاو بود.
مامان، تو واقعاً پرستار بودی؟
لبخند زدم.
آره آیلین.
و بابا واقعاً تیر خورده بود؟
کایا خندید.
آره خانم کوچولو.
آراس با تعجب به کایا نگاه کرد.
پس تو از همون اول آدم خطرناکی بودی؟
کایا ابرو بالا انداخت.
من هیچوقت نگفتم آدم خوبی بودم.
خندیدم.
اتفاقاً اون موقع خیلی هم روی اعصاب بود.
کایا نگاهم کرد.
ولی بازم موندی.
چون هنوز نمیدونستم قراره آخرش باهات ازدواج کنم.
آیلین با ذوق گفت:
صبر کنین! یعنی شما از اول همدیگه رو دوست نداشتین؟
به کایا نگاه کردم.
نه.
کایا گفت:
حداقل من نمیدونستم عاشقش شدم.
آراس پرسید:
کی فهمیدی؟
کایا کمی فکر کرد.
وقتی دیدم نبودنش بیشتر از هر چیزی اذیتم میکنه.
آیلین لبخند زد.
مامان تو چی؟
من خیلی دیر فهمیدم.
چرا؟
چون فکر میکردم پدرتون فقط یه آدم دردسرسازه که نمیذاره من سالم برگردم خونه!
همه خندیدیم.
کایا دستش رو روی دستم گذاشت.
ولی برگشتی.
نگاهش کردم.
آره.
آیلین دوباره پرسید:
بعد چی شد؟
کایا گفت:
بعدش اتفاقات زیادی افتاد.
آراس سریع گفت:
همون اتفاقایی که داشتین تعریف میکردین؟
سرم رو تکون دادم.
آره. یعنی اون شبی که بابا تیر خورد...
واقعی بود.
و ماجرای پدر بزرگ؟ واقعی بود.
کنان هم واقعی بود؟
کایا خندید.
متأسفانه بله.
آراس خندید.
الان کجاست؟
هنوز همونقدر پرحرفه.
آیلین سرش رو روی شونه کایا گذاشت.
پس شما واقعاً همه این اتفاقها رو با هم پشت سر گذاشتین؟
کایا نگاهش رو به من داد.
آره.
چند ثانیه سکوت کرد.
ولی مهمترین قسمت داستان این نبود که من تیر خوردم یا دشمن داشتم.
آراس پرسید:
پس چی بود؟
کایا به من نگاه کرد.
اینکه اون شب، مامانتون وارد زندگی من شد.
لبخند زدم.
آیلین گفت:
و بعد با هم ازدواج کردین.
آره.
چجوری؟
کایا خندید.
خیلی ساده.
آراس گفت:
عروسی بزرگ نگرفتین؟
سرم رو تکون دادم.
نه.
کایا ادامه داد:
فقط تصمیم گرفتیم کنار هم بمونیم.
آیلین با لبخند گفت:
و بعد ما به دنیا اومدیم.
کایا دستش رو دور شونه آیلین گذاشت.
بهترین قسمت داستان همین بود.
آراس با شیطنت گفت:
یعنی اگه اون شب بابا تیر نمیخورد، من و آیلین به دنیا نمیاومدیم؟
کایا خندید.
احتمالاً نه.
آراس با اعتراض گفت:
پس باید از همون گلوله تشکر کنیم؟
خندهام گرفت.
نه دیگه!
کایا هم خندید.
شاید باید از مامانتون تشکر کنین که اون شب منو نجات داد.
آیلین به من نگاه کرد.
مامان، اگه دوباره برگردی به اون شب، باز هم بابا رو نجات میدی؟
نگاهم به کایا افتاد.
چند لحظه به هم نگاه کردیم.
بعد لبخند زدم.
آره.
کایا آرام گفت:
منم اگر برگردم به همون شب، باز هم همون مسیر رو میرم.
آراس پرسید:
حتی با اون همه دردسر؟
کایا خندید.
حتی با اون همه دردسر.
آیلین با خنده گفت:
پس داستانتون از یه تیر شروع شد و به ما رسید؟
سرم رو تکون دادم.
دقیقاً.
کایا به من نگاه کرد.
و اگه بخوام راستش رو بگم...
دستمو گرفت.
من هیچوقت فکر نمیکردم اون پرستاری که اون شب جونم رو نجات داد، یه روز مادر بچههام بشه.
لبخند زدم.
منم فکر نمیکردم اون مریض لجبازی که نمیذاشت درست درمانش کنم، یه روز پدر دوقلوهام بشه.
آراس و آیلین با صدای بلند خندیدن.
و من بهشون نگاه کردم.
به کایا نگاه کردم.
بعد به تمام سالهایی که پشت سر گذاشته بودیم فکر کردم.
حالا میفهمیدم تمام این مدت، ما فقط داشتیم یک داستان تعریف میکردیم.
داستان شبی که با یک دیدار عجیب شروع شد.
داستانی که پر از خطر، دعوا، ترس، انتخاب و عشق بود.
داستان من و کایا.
آراس سرش رو روی پای کایا گذاشت و آیلین هم کنار من نشست.
آیلین آرام گفت:
مامان...
جانم؟
میشه داستان رو از اول دوباره تعریف کنین؟
به کایا نگاه کردم.
کایا خندید.
ظاهراً هنوز تموم نشده.
لبخند زدم.
پس از اولش شروع کنیم...
و این بار، داستان ما نه برای خودمون...
بلکه برای دو تا بچهای بود که تمام دلیل ادامه پیدا کردنش بودن.
آیلین و آراس.
پایان. اسلاید دوم عکس خانوادگی کارهان ها:)
پ.ن:اولین رمان من به پایان رسید امید وارم خوشتون اومده باشه و با تمام وجودم میگم ممنونم از حمایت هاتون💫😭
#رمان
سالها بعد...
روژین:
یعنی واقعاً همهش از همون شب شروع شد؟
صدای آراس باعث شد کایا لبخند بزنه.
آراس، پسرمون، کنار خواهر دوقلوش نشسته بود و با دقت به حرفهای ما گوش میداد.
آیلین هم مثل همیشه کنجکاو بود.
مامان، تو واقعاً پرستار بودی؟
لبخند زدم.
آره آیلین.
و بابا واقعاً تیر خورده بود؟
کایا خندید.
آره خانم کوچولو.
آراس با تعجب به کایا نگاه کرد.
پس تو از همون اول آدم خطرناکی بودی؟
کایا ابرو بالا انداخت.
من هیچوقت نگفتم آدم خوبی بودم.
خندیدم.
اتفاقاً اون موقع خیلی هم روی اعصاب بود.
کایا نگاهم کرد.
ولی بازم موندی.
چون هنوز نمیدونستم قراره آخرش باهات ازدواج کنم.
آیلین با ذوق گفت:
صبر کنین! یعنی شما از اول همدیگه رو دوست نداشتین؟
به کایا نگاه کردم.
نه.
کایا گفت:
حداقل من نمیدونستم عاشقش شدم.
آراس پرسید:
کی فهمیدی؟
کایا کمی فکر کرد.
وقتی دیدم نبودنش بیشتر از هر چیزی اذیتم میکنه.
آیلین لبخند زد.
مامان تو چی؟
من خیلی دیر فهمیدم.
چرا؟
چون فکر میکردم پدرتون فقط یه آدم دردسرسازه که نمیذاره من سالم برگردم خونه!
همه خندیدیم.
کایا دستش رو روی دستم گذاشت.
ولی برگشتی.
نگاهش کردم.
آره.
آیلین دوباره پرسید:
بعد چی شد؟
کایا گفت:
بعدش اتفاقات زیادی افتاد.
آراس سریع گفت:
همون اتفاقایی که داشتین تعریف میکردین؟
سرم رو تکون دادم.
آره. یعنی اون شبی که بابا تیر خورد...
واقعی بود.
و ماجرای پدر بزرگ؟ واقعی بود.
کنان هم واقعی بود؟
کایا خندید.
متأسفانه بله.
آراس خندید.
الان کجاست؟
هنوز همونقدر پرحرفه.
آیلین سرش رو روی شونه کایا گذاشت.
پس شما واقعاً همه این اتفاقها رو با هم پشت سر گذاشتین؟
کایا نگاهش رو به من داد.
آره.
چند ثانیه سکوت کرد.
ولی مهمترین قسمت داستان این نبود که من تیر خوردم یا دشمن داشتم.
آراس پرسید:
پس چی بود؟
کایا به من نگاه کرد.
اینکه اون شب، مامانتون وارد زندگی من شد.
لبخند زدم.
آیلین گفت:
و بعد با هم ازدواج کردین.
آره.
چجوری؟
کایا خندید.
خیلی ساده.
آراس گفت:
عروسی بزرگ نگرفتین؟
سرم رو تکون دادم.
نه.
کایا ادامه داد:
فقط تصمیم گرفتیم کنار هم بمونیم.
آیلین با لبخند گفت:
و بعد ما به دنیا اومدیم.
کایا دستش رو دور شونه آیلین گذاشت.
بهترین قسمت داستان همین بود.
آراس با شیطنت گفت:
یعنی اگه اون شب بابا تیر نمیخورد، من و آیلین به دنیا نمیاومدیم؟
کایا خندید.
احتمالاً نه.
آراس با اعتراض گفت:
پس باید از همون گلوله تشکر کنیم؟
خندهام گرفت.
نه دیگه!
کایا هم خندید.
شاید باید از مامانتون تشکر کنین که اون شب منو نجات داد.
آیلین به من نگاه کرد.
مامان، اگه دوباره برگردی به اون شب، باز هم بابا رو نجات میدی؟
نگاهم به کایا افتاد.
چند لحظه به هم نگاه کردیم.
بعد لبخند زدم.
آره.
کایا آرام گفت:
منم اگر برگردم به همون شب، باز هم همون مسیر رو میرم.
آراس پرسید:
حتی با اون همه دردسر؟
کایا خندید.
حتی با اون همه دردسر.
آیلین با خنده گفت:
پس داستانتون از یه تیر شروع شد و به ما رسید؟
سرم رو تکون دادم.
دقیقاً.
کایا به من نگاه کرد.
و اگه بخوام راستش رو بگم...
دستمو گرفت.
من هیچوقت فکر نمیکردم اون پرستاری که اون شب جونم رو نجات داد، یه روز مادر بچههام بشه.
لبخند زدم.
منم فکر نمیکردم اون مریض لجبازی که نمیذاشت درست درمانش کنم، یه روز پدر دوقلوهام بشه.
آراس و آیلین با صدای بلند خندیدن.
و من بهشون نگاه کردم.
به کایا نگاه کردم.
بعد به تمام سالهایی که پشت سر گذاشته بودیم فکر کردم.
حالا میفهمیدم تمام این مدت، ما فقط داشتیم یک داستان تعریف میکردیم.
داستان شبی که با یک دیدار عجیب شروع شد.
داستانی که پر از خطر، دعوا، ترس، انتخاب و عشق بود.
داستان من و کایا.
آراس سرش رو روی پای کایا گذاشت و آیلین هم کنار من نشست.
آیلین آرام گفت:
مامان...
جانم؟
میشه داستان رو از اول دوباره تعریف کنین؟
به کایا نگاه کردم.
کایا خندید.
ظاهراً هنوز تموم نشده.
لبخند زدم.
پس از اولش شروع کنیم...
و این بار، داستان ما نه برای خودمون...
بلکه برای دو تا بچهای بود که تمام دلیل ادامه پیدا کردنش بودن.
آیلین و آراس.
پایان. اسلاید دوم عکس خانوادگی کارهان ها:)
پ.ن:اولین رمان من به پایان رسید امید وارم خوشتون اومده باشه و با تمام وجودم میگم ممنونم از حمایت هاتون💫😭
#رمان
- ۱۳.۵k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط