فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)
پارت ۲۶
رفتیم داخل سالن که حس کردم نفس توی سینهام گیر کرد.
سالن خیلی بزرگتر از چیزی بود که از بیرون به نظر میرسید؛ سقف بلند، ستونهای چوبی، فرشهای خوشنقش، و چلچراغهایی که نور گرمشون روی همهچیز پخش شده بود.
همهجا بوی چوب، عود و یه جور آرامش اشرافی میداد... از اون آرامشهایی که فقط ظاهرش آرومه و تهش میتونه هزار تا دردسر قایم کرده باشه.
هنوز درست به اطراف نگاه نکرده بودم که اون آقاهه، همون که چند ماه پیش به ته سیلی زده بود، با عجله به سمتمون اومد.
پدر تهیونگ بود؛ پادشاه کره.
کنارش هم ملکه کره، با لبخند و وقاری که آدمو ناخودآگاه صاف میکرد، قدم برمیداشت.
من ناخودآگاه صاف ایستادم.
دستهام رو جلوی بدنم جمع کردم و سعی کردم خیلی رسمی و آروم به نظر برسم، ولی از درون داشتم ذوب میشدم.
واقعیت این بود که اصلا عادت نداشتم یکهو وسط یه سالن سلطنتی، با پادشاه و ملکه روبهرو بشم؛ مخصوصا وقتی هنوز کلی خستگی راه توی تنم بود و دلم میخواست فقط یه گوشه بشینم و نفس بکشم.
پادشاه مستقیم نگاهم کرد، بعد لبخندش عمیقتر شد و با ذوق گفت:
- پسرم، برام عروس آوردی؟
یه لحظه مغزم هنگ کرد.
انگار کسی یه مشت یخ ریخته باشه پشت گردنم.
چشمهام رفت سمت تهیونگ.
تهیونگ؟
تهیونگ کامل سرخ شده بود.
یعنی نه از اون قرمزهای معمولی...
رنگش دقیقا شبیه لبو شده بود.
من هم از تعجب، هم از این صحنهی بامزه، هم از اینکه چرا قلبم یه ذره تندتر زد، خشک شده بودم.
- مامان، این چه حرفیه میزنی؟
خدای من...
این جمله رو با اون خجالت نازش گفت و من ناخودآگاه لبم لرزید که نخندم.
اصلا خجالت کشیدنش زیادی ناز بود.
خیلی زیادی.
ملکه با لبخند شیطنتآمیزی نگاهش کرد و گفت:
- وا پسرم، خودت گفتی اونجا از یه دختره خوشت اومده.
چشمهام در حد دو تا نارنگی گرد شد.
یعنی...
تهیونگ؟
از یه دختره خوشش اومده بود؟
یه حس عجیب توی دلم پیچید.
نمیدونستم اسمش دقیقا چی بود.
تعجب بود؟
حسادت بود؟
یا فقط این بود که یهو فهمیدم تهیونگ قبل از من به یکی دیگه فکر میکرده؟
بدتر از همه این بود که تهیونگ اصلا نگاه منو نمیکرد.
انگار اگه نگاهم میکرد، همونجا از خجالت آب میشد و میرفت توی زمین.
من هم سعی کردم چیزی نگم.
فقط لبهام رو به هم فشردم و سرم رو کمی پایین انداختم، ولی تهیونگ خیلی سریع دستش رو گذاشت پشت کمرم و منو به سمت یه در بزرگ هدایت کرد؛ جوری که انگار میخواست مکالمه رو همین الان ببنده و فرار کنه.
- خب ما خستهایم... یونگی مگه خوابت نمیومد؟ برو گمشو، بتمرگ دیگه. چیزه... برا اولیویا هم اتاق بزارید، خستس.
نمیدونستم باید به لحنش بخندم یا به این سرعت عوض کردن بحث.
قشنگ معلوم بود میخواد پیچش بده و از زیر سوال مامانش در بره.
منم هیچی نگفتم.
فقط نگاه کوتاهی به ملکه انداختم که لبخندش هنوز روی لبش بود، بعد همراه تهیونگ از سالن بیرون رفتم.
راستش از همون لحظه یه حس عجیب ته دلم بود.
هم از اینکه تهیونگ از یه نفر خوشش اومده بود، دلم کمی گرفت، هم از اینکه خودش اینقدر دستپاچه شده بود، دلم خواست بخندم.
حس خودم هم مسخره بود؛ انگار همزمان هم کنجکاو بودم، هم دلخور، هم بیدلیل حسودی میکردم.
ولی خب، من که نمیخواستم توی این قصر، با احساساتی که هنوز درست نمیفهمیدمشون، از پا بیفتم.
---
### قبل از شام
اتاقی که بهم داده بودن واقعا مجهز بود.
درِ کشویی چوبی داشت، پنجرهای رو به حیاط داخلی، تختی که روش لحافهای مرتب و نرم چیده شده بود، و گوشهای که برای عوض کردن لباس و گذاشتن وسایل آماده کرده بودن.
همهچیز تمیز، شیک و خیلی مرتب بود؛ در حدی که حتی دلم نمیاومد یه چیز رو بینظم بذارم.
اول از همه، چمدونم رو کنار دیوار گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
بعد کفشهام رو درآوردم و چند لحظه همونجا وایستادم.
پاهام از پیادهروی و اون استرس طولانی، انگار یادشون رفته بود چطوری باید آروم باشن.
رفتم سمت آینهی اتاق و به خودم نگاه کردم.
موهام کمی به هم ریخته بود، لباسم بعد از اون همه رفتوآمد کامل مرتب نشده بود، و صورت خودم هم هنوز یه حالتی داشت که معلوم بود توی طول راه زیاد تحت فشار بودم.
با خودم گفتم:
«اگه بخوام اینجا خیلی جلب توجه نکنم، باید یه ذره جمعوجورتر بشم.»
پس اول موهام رو صاف کردم.
بعد با انگشتهام چند تار مو رو که از زیر سنجاق دراومده بود مرتب کردم.
یه کم صورتم رو با آب خنک شستم تا هم خستگیام کمتر شه هم اون حس سنگینی ازم دور بشه.
بعد حولهی نرمی که اونجا گذاشته بودن برداشتم و صورتم رو خشک کردم.
بچه ها درخواستی دارید ؟ اگر دارید بگید تا بین دو فصل تاج سلطنتی بزارم اگرم نه سناریو و فیک های خودم رو میزارم
رفتیم داخل سالن که حس کردم نفس توی سینهام گیر کرد.
سالن خیلی بزرگتر از چیزی بود که از بیرون به نظر میرسید؛ سقف بلند، ستونهای چوبی، فرشهای خوشنقش، و چلچراغهایی که نور گرمشون روی همهچیز پخش شده بود.
همهجا بوی چوب، عود و یه جور آرامش اشرافی میداد... از اون آرامشهایی که فقط ظاهرش آرومه و تهش میتونه هزار تا دردسر قایم کرده باشه.
هنوز درست به اطراف نگاه نکرده بودم که اون آقاهه، همون که چند ماه پیش به ته سیلی زده بود، با عجله به سمتمون اومد.
پدر تهیونگ بود؛ پادشاه کره.
کنارش هم ملکه کره، با لبخند و وقاری که آدمو ناخودآگاه صاف میکرد، قدم برمیداشت.
من ناخودآگاه صاف ایستادم.
دستهام رو جلوی بدنم جمع کردم و سعی کردم خیلی رسمی و آروم به نظر برسم، ولی از درون داشتم ذوب میشدم.
واقعیت این بود که اصلا عادت نداشتم یکهو وسط یه سالن سلطنتی، با پادشاه و ملکه روبهرو بشم؛ مخصوصا وقتی هنوز کلی خستگی راه توی تنم بود و دلم میخواست فقط یه گوشه بشینم و نفس بکشم.
پادشاه مستقیم نگاهم کرد، بعد لبخندش عمیقتر شد و با ذوق گفت:
- پسرم، برام عروس آوردی؟
یه لحظه مغزم هنگ کرد.
انگار کسی یه مشت یخ ریخته باشه پشت گردنم.
چشمهام رفت سمت تهیونگ.
تهیونگ؟
تهیونگ کامل سرخ شده بود.
یعنی نه از اون قرمزهای معمولی...
رنگش دقیقا شبیه لبو شده بود.
من هم از تعجب، هم از این صحنهی بامزه، هم از اینکه چرا قلبم یه ذره تندتر زد، خشک شده بودم.
- مامان، این چه حرفیه میزنی؟
خدای من...
این جمله رو با اون خجالت نازش گفت و من ناخودآگاه لبم لرزید که نخندم.
اصلا خجالت کشیدنش زیادی ناز بود.
خیلی زیادی.
ملکه با لبخند شیطنتآمیزی نگاهش کرد و گفت:
- وا پسرم، خودت گفتی اونجا از یه دختره خوشت اومده.
چشمهام در حد دو تا نارنگی گرد شد.
یعنی...
تهیونگ؟
از یه دختره خوشش اومده بود؟
یه حس عجیب توی دلم پیچید.
نمیدونستم اسمش دقیقا چی بود.
تعجب بود؟
حسادت بود؟
یا فقط این بود که یهو فهمیدم تهیونگ قبل از من به یکی دیگه فکر میکرده؟
بدتر از همه این بود که تهیونگ اصلا نگاه منو نمیکرد.
انگار اگه نگاهم میکرد، همونجا از خجالت آب میشد و میرفت توی زمین.
من هم سعی کردم چیزی نگم.
فقط لبهام رو به هم فشردم و سرم رو کمی پایین انداختم، ولی تهیونگ خیلی سریع دستش رو گذاشت پشت کمرم و منو به سمت یه در بزرگ هدایت کرد؛ جوری که انگار میخواست مکالمه رو همین الان ببنده و فرار کنه.
- خب ما خستهایم... یونگی مگه خوابت نمیومد؟ برو گمشو، بتمرگ دیگه. چیزه... برا اولیویا هم اتاق بزارید، خستس.
نمیدونستم باید به لحنش بخندم یا به این سرعت عوض کردن بحث.
قشنگ معلوم بود میخواد پیچش بده و از زیر سوال مامانش در بره.
منم هیچی نگفتم.
فقط نگاه کوتاهی به ملکه انداختم که لبخندش هنوز روی لبش بود، بعد همراه تهیونگ از سالن بیرون رفتم.
راستش از همون لحظه یه حس عجیب ته دلم بود.
هم از اینکه تهیونگ از یه نفر خوشش اومده بود، دلم کمی گرفت، هم از اینکه خودش اینقدر دستپاچه شده بود، دلم خواست بخندم.
حس خودم هم مسخره بود؛ انگار همزمان هم کنجکاو بودم، هم دلخور، هم بیدلیل حسودی میکردم.
ولی خب، من که نمیخواستم توی این قصر، با احساساتی که هنوز درست نمیفهمیدمشون، از پا بیفتم.
---
### قبل از شام
اتاقی که بهم داده بودن واقعا مجهز بود.
درِ کشویی چوبی داشت، پنجرهای رو به حیاط داخلی، تختی که روش لحافهای مرتب و نرم چیده شده بود، و گوشهای که برای عوض کردن لباس و گذاشتن وسایل آماده کرده بودن.
همهچیز تمیز، شیک و خیلی مرتب بود؛ در حدی که حتی دلم نمیاومد یه چیز رو بینظم بذارم.
اول از همه، چمدونم رو کنار دیوار گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
بعد کفشهام رو درآوردم و چند لحظه همونجا وایستادم.
پاهام از پیادهروی و اون استرس طولانی، انگار یادشون رفته بود چطوری باید آروم باشن.
رفتم سمت آینهی اتاق و به خودم نگاه کردم.
موهام کمی به هم ریخته بود، لباسم بعد از اون همه رفتوآمد کامل مرتب نشده بود، و صورت خودم هم هنوز یه حالتی داشت که معلوم بود توی طول راه زیاد تحت فشار بودم.
با خودم گفتم:
«اگه بخوام اینجا خیلی جلب توجه نکنم، باید یه ذره جمعوجورتر بشم.»
پس اول موهام رو صاف کردم.
بعد با انگشتهام چند تار مو رو که از زیر سنجاق دراومده بود مرتب کردم.
یه کم صورتم رو با آب خنک شستم تا هم خستگیام کمتر شه هم اون حس سنگینی ازم دور بشه.
بعد حولهی نرمی که اونجا گذاشته بودن برداشتم و صورتم رو خشک کردم.
بچه ها درخواستی دارید ؟ اگر دارید بگید تا بین دو فصل تاج سلطنتی بزارم اگرم نه سناریو و فیک های خودم رو میزارم
- ۹.۶k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط