برده عمارت جئون
پارت ¹⁴⁷
با تحقیر توی چشمام خیره شد و در جواب باز پوزخند زد:
-نه،چون اون مثل آدم رفتار میکنه
وقتی خودت و با یکی مقایسه میکنی اول ببین در حدش هستی یا نه
عقده هام سر باز کرده بودن و دلم میخواست تمام بدبختی هام رو بالا بیارم.
با نفرت بهش نگاهی انداختم و گفتم:
-لااقل به سلیقه خودت احترام بذار
تو اول عاشق من شدی
-مطمئنی عاشقت بودم؟
دلم هری ریخت،اون نگاه سرد بهم میگفت هیچ وقت عاشقم نشده و همه اش انتقام و کینه بوده.
قلبم تیر میکشید.
توی هوای سرد پاییز تنم داغ بود:
-منم عاشقت نبودم
اصلا لیاقت عشق منو نداشتی
شایدم زن اولت رو با همین رفتارت کشتی
تو یه مرد هوس باز بودی که بعد از مردنش دنبال...
حرف دیگه ای نزده بودم که دستش و توی دهنم کوبید:
-گنده تر از دهنت حرف میزنی حرومزاده!
تنم از ضرب دستش به نرده ها کوبیده شد و اخ بلندی گفتم.
قبل از اینکه به خودم بیام کمربندش رو از دور گردنم باز کرد و سگکش روی کمرم کوبیده شد.
نفسم که از درد رفت دومی رو پام کوبید و فریاد زد:
-چرا لال شدی؟
حالا حرف بزن...
کمربند رو اینبار از قسمت سگک دور دستش پیچید و با چرم خالص رو تنم می کوبید.
روی تن و بدن لختم تا کبودی ها و خونمردگی ها رو ببینه و دلش آروم بگیره.
اما جونگکوک آروم نمیگرفت فقط مچ دستش درد میگرفت.
کاش اون شب حرف نمیزدم.
صورت سرخ و رگ متورم گردنش رو که میدیدم عذاب وجدان خفه ام میکرد.
صدای جیغ و گریه و التماس هام روش اثری نداشت.
در حالیکه از صورتش عرق سرازیر میشد فریاد کشید:
-بار اخرته در مورد دایانا(اسمی که اول براش گذاشته بودم و یادم رفت)حرف میزنی
دفعه بعد زبونت و از حلقت میکشم بیرون
ضربه آخر رو که زد دیگه جونی نداشتم:
-نزن جونگکوک
دلم براش میسوخت،برای خوشبختی مون که به اتیش زده بودم.
بالاخره کمربندش رو روی زمین انداخت و در حالیکه صدای نفس های تند و کشدارش مو به تنم سیخ میکرد به چونه ام چنگ زد و سرم رو به طرف خودش کشید:
-باهات چکار کنم درد بی درمون
هر چی میزنمت آروم نمیشم
مردمک هام از بغض لرزید:
-اینقدر بزن...تا بمیرم...
مشتش رو روی قلبش کوبید و با صدای خش گرفته نالید:
-بمیری؟به همین راحتی؟
پس قلب منو کی آروم کنه
نه...
تو باید زنده بمونی چون میخوام ذره ذره آب شدنت و ببینم
دقت کنین ات ایندفعه کمتر کتک خورد😃😂
با تحقیر توی چشمام خیره شد و در جواب باز پوزخند زد:
-نه،چون اون مثل آدم رفتار میکنه
وقتی خودت و با یکی مقایسه میکنی اول ببین در حدش هستی یا نه
عقده هام سر باز کرده بودن و دلم میخواست تمام بدبختی هام رو بالا بیارم.
با نفرت بهش نگاهی انداختم و گفتم:
-لااقل به سلیقه خودت احترام بذار
تو اول عاشق من شدی
-مطمئنی عاشقت بودم؟
دلم هری ریخت،اون نگاه سرد بهم میگفت هیچ وقت عاشقم نشده و همه اش انتقام و کینه بوده.
قلبم تیر میکشید.
توی هوای سرد پاییز تنم داغ بود:
-منم عاشقت نبودم
اصلا لیاقت عشق منو نداشتی
شایدم زن اولت رو با همین رفتارت کشتی
تو یه مرد هوس باز بودی که بعد از مردنش دنبال...
حرف دیگه ای نزده بودم که دستش و توی دهنم کوبید:
-گنده تر از دهنت حرف میزنی حرومزاده!
تنم از ضرب دستش به نرده ها کوبیده شد و اخ بلندی گفتم.
قبل از اینکه به خودم بیام کمربندش رو از دور گردنم باز کرد و سگکش روی کمرم کوبیده شد.
نفسم که از درد رفت دومی رو پام کوبید و فریاد زد:
-چرا لال شدی؟
حالا حرف بزن...
کمربند رو اینبار از قسمت سگک دور دستش پیچید و با چرم خالص رو تنم می کوبید.
روی تن و بدن لختم تا کبودی ها و خونمردگی ها رو ببینه و دلش آروم بگیره.
اما جونگکوک آروم نمیگرفت فقط مچ دستش درد میگرفت.
کاش اون شب حرف نمیزدم.
صورت سرخ و رگ متورم گردنش رو که میدیدم عذاب وجدان خفه ام میکرد.
صدای جیغ و گریه و التماس هام روش اثری نداشت.
در حالیکه از صورتش عرق سرازیر میشد فریاد کشید:
-بار اخرته در مورد دایانا(اسمی که اول براش گذاشته بودم و یادم رفت)حرف میزنی
دفعه بعد زبونت و از حلقت میکشم بیرون
ضربه آخر رو که زد دیگه جونی نداشتم:
-نزن جونگکوک
دلم براش میسوخت،برای خوشبختی مون که به اتیش زده بودم.
بالاخره کمربندش رو روی زمین انداخت و در حالیکه صدای نفس های تند و کشدارش مو به تنم سیخ میکرد به چونه ام چنگ زد و سرم رو به طرف خودش کشید:
-باهات چکار کنم درد بی درمون
هر چی میزنمت آروم نمیشم
مردمک هام از بغض لرزید:
-اینقدر بزن...تا بمیرم...
مشتش رو روی قلبش کوبید و با صدای خش گرفته نالید:
-بمیری؟به همین راحتی؟
پس قلب منو کی آروم کنه
نه...
تو باید زنده بمونی چون میخوام ذره ذره آب شدنت و ببینم
دقت کنین ات ایندفعه کمتر کتک خورد😃😂
- ۵۰.۵k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط