زیاد استقبال نمیشه متاسفانه پارت سه
تهیونگ دنبالش کرد. نه از نزدیک، تماشایش کرد. دختر هر چند قدم یکبار برمیگشت، ولی تهیونگ همیشه جایی بود که دیده نمیشد. او در هنر پنهان شدن استاد بود؛ سالها در تیمارستان، تنها هنری که آموخته بود همین بود: چگونه باشی و نباشی.
دختر وارد یک خیابان فرعی شد، کوچه ای با درخت ها . تهیونگ نفسش را حبس کرد. اینجا، این محله ی ساده و آرام، حالا برایش تبدیل شده بود به یک معبد. معبدی که الهه اش در آن زندگی میکرد.
دختر کلید را از کیفش درآورد و وارد یک ساختمان قدیمی با پله های سنگی شد. تهیونگ ایستاد و شمارهی پلاک را مثل یک آیه ی مقدس در ذهنش حک کرد. پنجره ی طبقه ی سوم، با پرده های گلدار که کمی کنار رفته بودند. نور گرمی از پشت آن میتابید. او دقیقه ها شمرد، نفس ها را شمارش کرد تا چراغ اتاق روشن شد. سپس، با لبخندی که مالکانه بود، برگشت.
سه روز گذشت.هر شب، او میآمد و زیر پنجره ی دختر مینشست. فقط برای اینکه مطمئن شود هنوز آنجاست. هنوز نفس میکشد. هنوز مالِ اوست.
صبح روز چهارم، تهیونگ تصمیم گرفت.
لباس سفیدش را پوشید . موهای بلند و ژولیده اش را عقب شانه زد. برای اولین بار در سالها، میخواست دیده شود. نه به عنوان یک دیوانه ی فراری، بلکه به عنوان کسی که عاشق شده است. یا دستکم، چیزی شبیه به عشق را در سینه ی خالی اش حس میکرد.
نیمه شب بود. ماه کامل و بیرحم، همه چیز را آبیِ سرد کرده بود. تهیونگ خودش را به طبقهی دوم رساند، سپس با چالاکیِ عجیبی که فقط بیمارانِ روانیِ فراری دارند، خودش را به پنجرهی طبقهی سوم رساند. زانوهای برهنهاش روی آجرهای سرد میلرزید، نه از سرما. از هیجان.
پرده کنار بود. تهیونگ نگاه کرد و دنیا برایش ایستاد.
دختر روی تختش لم داده بود، لباس خوابی نخی و آبی به تن داشت، موهای بلندش مثل رودخانه ای روی بالش پخش شده بود. یک کتاب کهنه در دست داشت، صفحههایی زردشده، و لبهایش را آرام حرکت میداد. نور چراغ خواب، مژههای بلندش هر چند ثانیه یکبار بالا و پایین میرفت و تهیونگ احساس میکرد هر پرش مژه، یک تیر به قلبش میزند.
«زیبا...» نفسش را به شیشه کشید، طوری که یک دایرهی مهآلود روی شیشه ایجاد شد. «بهترین نقاشی خدا... و من پیدا ت کردم.»
دستش را بلند کرد و آرام، با بند انگشت، سه بار روی شیشه کوبید. تق، تق، تق.
دختر با تمام بدن پرید. کتاب از دستش افتاد. نگاهش به سمت پنجره چرخید و جیغی که میخواست از گلویش بیرون بزند، در همان لحظه در قفسهی سینهاش خشک شد. صورت تهیونگ را دید که از پشت شیشه، با چشمانی گرد و عمیق و لبخندی که همزمان آرام و دیوانه بود، به او خیره شده بود.
دختر از جا پرید، نفسهایش تند شد. دستش را روی دهانش گذاشت تا جیغ نکشد. اما تهیونگ دوباره زد. این بار آرامتر، مثل کسی که درِ یک کلیسا را میزند.
دختر لرزان به سمت پنجره رفت. نفسش در گلو قفل بود. با دست میلرزید قفل پنجره را باز کرد و برگشت. پنجره با صدایی کشیده باز شد و هوای سرد شب وارد اتاق شد.
تهیونگ ایستاده بود لباس سفیدش در باد شب تکان میخورد و ماه پشت سرش، هالهای از نور به دور شانههایش میانداخت. پاهایش روی لبهی باریک پنجره، تعادلی شکننده اما مطمئن داشت.
دختر با صدایی که میلرزید و شکست میخورد، گفت: «چ-چی میخوای؟... من زنگ میزنم پلیس...»
تهیونگ سریع دستش را بلند کرد، نه تهدیدآمیز، نه حتی تماسی. دستی که در هوا معلق ماند، انگار میخواست بگوید صبر کن، گوش بده.
صدایش را نرم کرد، آنقدر نرم که انگار داشت برای یک بچهی ترسیده لالایی میخواند. چشمان گردش را گشادتر کرد تا معصومتر به نظر برسد و لبخندی ملایم، شکننده و غمگین، روی لبهای خشکیدهاش نشست.
«آروم باش،» گفت، صدایش مثل زمزمهی یک رودخانهی دور بود. «قول میدم کاریت ندارم، دختر خوب. فقط... میشه حرف بزنیم؟»
چشمانش را از ته دل پر از التماس کرد. نه التماسِ یک دیوانه، بلکه التماسِ کودکی که سالهاست کسی با او حرف نزده. ضعفش را به رخ کشید، تا دختر باورش کند که او فقط یک آدم گمشده است، نه یک شکارچی.
«فقط پنج دقیقه،» اضافه کرد و صدایش کمی میلرزید، فرقی نمیکرد که واقعی باشد یا بازی، چون تهیونگ در مرز میان حقیقت و نمایش استاد بود. «نمیخوام بهت آسیب بزنم. خدا میدونه... اگه میخواستم آسیب بزنم، اینقدر نرم نمیزدم به پنجرهات. میدونی؟»
ادامه.....؟
دختر وارد یک خیابان فرعی شد، کوچه ای با درخت ها . تهیونگ نفسش را حبس کرد. اینجا، این محله ی ساده و آرام، حالا برایش تبدیل شده بود به یک معبد. معبدی که الهه اش در آن زندگی میکرد.
دختر کلید را از کیفش درآورد و وارد یک ساختمان قدیمی با پله های سنگی شد. تهیونگ ایستاد و شمارهی پلاک را مثل یک آیه ی مقدس در ذهنش حک کرد. پنجره ی طبقه ی سوم، با پرده های گلدار که کمی کنار رفته بودند. نور گرمی از پشت آن میتابید. او دقیقه ها شمرد، نفس ها را شمارش کرد تا چراغ اتاق روشن شد. سپس، با لبخندی که مالکانه بود، برگشت.
سه روز گذشت.هر شب، او میآمد و زیر پنجره ی دختر مینشست. فقط برای اینکه مطمئن شود هنوز آنجاست. هنوز نفس میکشد. هنوز مالِ اوست.
صبح روز چهارم، تهیونگ تصمیم گرفت.
لباس سفیدش را پوشید . موهای بلند و ژولیده اش را عقب شانه زد. برای اولین بار در سالها، میخواست دیده شود. نه به عنوان یک دیوانه ی فراری، بلکه به عنوان کسی که عاشق شده است. یا دستکم، چیزی شبیه به عشق را در سینه ی خالی اش حس میکرد.
نیمه شب بود. ماه کامل و بیرحم، همه چیز را آبیِ سرد کرده بود. تهیونگ خودش را به طبقهی دوم رساند، سپس با چالاکیِ عجیبی که فقط بیمارانِ روانیِ فراری دارند، خودش را به پنجرهی طبقهی سوم رساند. زانوهای برهنهاش روی آجرهای سرد میلرزید، نه از سرما. از هیجان.
پرده کنار بود. تهیونگ نگاه کرد و دنیا برایش ایستاد.
دختر روی تختش لم داده بود، لباس خوابی نخی و آبی به تن داشت، موهای بلندش مثل رودخانه ای روی بالش پخش شده بود. یک کتاب کهنه در دست داشت، صفحههایی زردشده، و لبهایش را آرام حرکت میداد. نور چراغ خواب، مژههای بلندش هر چند ثانیه یکبار بالا و پایین میرفت و تهیونگ احساس میکرد هر پرش مژه، یک تیر به قلبش میزند.
«زیبا...» نفسش را به شیشه کشید، طوری که یک دایرهی مهآلود روی شیشه ایجاد شد. «بهترین نقاشی خدا... و من پیدا ت کردم.»
دستش را بلند کرد و آرام، با بند انگشت، سه بار روی شیشه کوبید. تق، تق، تق.
دختر با تمام بدن پرید. کتاب از دستش افتاد. نگاهش به سمت پنجره چرخید و جیغی که میخواست از گلویش بیرون بزند، در همان لحظه در قفسهی سینهاش خشک شد. صورت تهیونگ را دید که از پشت شیشه، با چشمانی گرد و عمیق و لبخندی که همزمان آرام و دیوانه بود، به او خیره شده بود.
دختر از جا پرید، نفسهایش تند شد. دستش را روی دهانش گذاشت تا جیغ نکشد. اما تهیونگ دوباره زد. این بار آرامتر، مثل کسی که درِ یک کلیسا را میزند.
دختر لرزان به سمت پنجره رفت. نفسش در گلو قفل بود. با دست میلرزید قفل پنجره را باز کرد و برگشت. پنجره با صدایی کشیده باز شد و هوای سرد شب وارد اتاق شد.
تهیونگ ایستاده بود لباس سفیدش در باد شب تکان میخورد و ماه پشت سرش، هالهای از نور به دور شانههایش میانداخت. پاهایش روی لبهی باریک پنجره، تعادلی شکننده اما مطمئن داشت.
دختر با صدایی که میلرزید و شکست میخورد، گفت: «چ-چی میخوای؟... من زنگ میزنم پلیس...»
تهیونگ سریع دستش را بلند کرد، نه تهدیدآمیز، نه حتی تماسی. دستی که در هوا معلق ماند، انگار میخواست بگوید صبر کن، گوش بده.
صدایش را نرم کرد، آنقدر نرم که انگار داشت برای یک بچهی ترسیده لالایی میخواند. چشمان گردش را گشادتر کرد تا معصومتر به نظر برسد و لبخندی ملایم، شکننده و غمگین، روی لبهای خشکیدهاش نشست.
«آروم باش،» گفت، صدایش مثل زمزمهی یک رودخانهی دور بود. «قول میدم کاریت ندارم، دختر خوب. فقط... میشه حرف بزنیم؟»
چشمانش را از ته دل پر از التماس کرد. نه التماسِ یک دیوانه، بلکه التماسِ کودکی که سالهاست کسی با او حرف نزده. ضعفش را به رخ کشید، تا دختر باورش کند که او فقط یک آدم گمشده است، نه یک شکارچی.
«فقط پنج دقیقه،» اضافه کرد و صدایش کمی میلرزید، فرقی نمیکرد که واقعی باشد یا بازی، چون تهیونگ در مرز میان حقیقت و نمایش استاد بود. «نمیخوام بهت آسیب بزنم. خدا میدونه... اگه میخواستم آسیب بزنم، اینقدر نرم نمیزدم به پنجرهات. میدونی؟»
ادامه.....؟
- ۱۰.۵k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط