شرطا: 140 لایک 60 کامنت 40 بازنشر
#Part_11
عمارت ساکت بود.
از اون سکوتهایی که نه آرامش دارن، نه زندگی؛ فقط یه جور خفگیِ شیک و مجلل که از دیوارهای بلندش میچکه پایین.
بورا روی مبلِ گوشهی سالن نشسته بود.
لباس مشکی تنش بود، اما رنگِ سیاهِ لباسش هیچچیزی از سیاهیِ توی چشمهاش کم نمیکرد. چشمهایی که انگار شب، چند شبِ پشتسرهم توشون جا خوش کرده بود و قصد رفتن هم نداشت.
جونگکوک وقتی وارد شد، اول فقط نگاهش کرد.
نه سلامی، نه سؤالِ احمقانهای، نه حتی همون لحن سرد و کنترلشدهی همیشگی. فقط نگاه.
نگاهی که هم خسته بود، هم مضطرب، هم پر از چیزی که اسمش را نمیشد گذاشت عشق؛ چون عشق اگر اینهمه درد داشته باشد، دیگر به اسم خودش هم رحم نمیکند.
بورا سرش را بالا آورد و وقتی چشمش به او افتاد، لبخند کوتاهی زد.
لبخندی که از لب نبود، از زخم بود.
گفت:
«چی شده؟ اومدی دوباره نقشِ عموِ نگران رو بازی کنی؟»
جونگکوک فکش را سفت کرد.
صدای بورا خشک بود، تیز بود، و درست مثل تیغی که روی فلز کشیده شود، اعصابش را میخراشید.
ـ «بورا...»
بورا پوزخند زد.
«اسممو طوری نگو انگار هنوز حق داری.»
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
«من اومدم حرف بزنیم.»
«حرف؟» بورا با خندهای تلخ تکرار کرد. «تو؟ بعد از همهچی؟ بعد از اینکه زندگیمو داغون کردی، اومدی حرف بزنی؟»
چشمهای جونگکوک برای یک لحظه تار شد.
اسم الکس، حتی بدون اینکه گفته شود، بینشان ایستاده بود.
مثل جسدی که هنوز دفن نشده اما بویش همهجا را پر کرده باشد.
بورا ادامه داد:
«کاش حداقل وقتی کشتیش، یه کم شجاعت هم کنار اون اسلحت داشتی. اینجوری شاید الان کمتر حالم بهم میخورد.»
هوای اتاق سنگین شد.
جونگکوک نفسش را آهسته بیرون داد.
«دهنتو ببند.»
بورا از جایش بلند شد.
پاهایش کمی میلرزید، اما غرورش هنوز سرپا بود.
غروری که آدم را تا لب پرتگاه هم میبرد، فقط برای اینکه ثابت کند هنوز سقوط نکرده.
گفت:
«چرا؟ حقیقت تلخه؟ یا هنوزم میخوای خودتو قهرمانِ این داستان جا بزنی؟»
بعد با چشمهایی که برقِ خشم و اندوه با هم توش قاطی شده بود، اضافه کرد:
«تو فقط یه قاتلی. همین.»
جونگکوک یکلحظه ساکت ماند.
انگار اون کلمه، مستقیم وسط سینهاش فرود آمده باشد.
قاتل.
نه رئیس مافیا.
نه مرد قدرتمند.
نه عمو.
فقط قاتل.
بورا این سکوت را دید و بدتر شد.
انگار از درد خودش هم سوخت، هم از واکنشی که از او گرفت.
صداش تیزتر شد:
ـ «فکر کردی اگه نگام کنی، اگه با اون صورت خستهت وایستی جلو من، همهچی درست میشه؟ من اون آدم قبلی نیستم، جونگکوک. تو ازم فقط یه پوسته گذاشتی.»
اسمش را بدون احترام صدا زد.
و همین کافی بود که چیزی در جونگکوک بشکند.
یک قدم جلو آمد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
نه از سر قدرت؛ از سر درماندگی. از سر اون نوع خشمِ زخمی که آدم را از خودش هم میترساند.
بورا عقب نرفت.
نه چون نترسید.
چون دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
جونگکوک با صدایی پایین و خطرناک گفت:
«فکر نکن چون داغونی، میتونی هرچی دلت خواست بگی.»
بورا با طعنه جواب داد:
«و تو فکر نکن چون ترسوندنم، هنوز برام بزرگی.»
همان لحظه، کف دست جونگکوک در هوا چرخید.
سیلی صدای بلندی در سالن انداخت.
بورا سرش به یک سمت چرخید و برای یک لحظه همهچیز ساکت شد؛ حتی نفسِ خودش.
آروم برگشت و نگاهش کرد.
نگاهی که دیگه توش فقط درد نبود.
یه چیزی شبیه پایان هم بود.
بورا با صدایی بریده گفت:
«آفرین...»
بعد لبش لرزید، اما اجازه نداد اشکش بیاد.
«حالا دیگه کامل شدی.»
جونگکوک لب باز کرد، اما هیچ حرفی نیومد بیرون.
تهدیدی که یک لحظه قبل ازش بیرون زده بود، حالا مثل زهر برگشته بود توی گلوی خودش.
بورا یک قدم عقب رفت و ادامه داد:
«تو اومدی چی رو درست کنی؟ منو؟ زندگیمو؟ یا فقط میخوای مطمئن شی هنوزم میتونی همهچی رو کنترل کنی؟»
جونگکوک با صدایی خشن گفت:
«بورا، بس کن.»
اما بورا دیگر نمیخواست بس کند.
دیگر از آن جنس آدمی نبود که با یک حرف، با یک نگاه، با یک فرمان عقب برود.
ـ «نه. بس نمیکنم. چون تنها چیزی که ازت مونده، ترسه. و من از ترسِ تو هم خستهم.»
برای اولین بار، جونگکوک هیچ پاسخ آمادهای نداشت.
نه فرمانی. نه تهدیدی. نه حتی یک راه درست برای جمع کردن این آوار.
فقط ایستاده بود و نگاه میکرد به دختری که خودش آرامآرام ازش ساخته بود؛
دختری که حالا با صورت کبودِ روحش، روبهرویش ایستاده بود و دیگر حتی به گریه هم شبیه نبود.
بورا پشتش را به او کرد.
عمارت ساکت بود.
از اون سکوتهایی که نه آرامش دارن، نه زندگی؛ فقط یه جور خفگیِ شیک و مجلل که از دیوارهای بلندش میچکه پایین.
بورا روی مبلِ گوشهی سالن نشسته بود.
لباس مشکی تنش بود، اما رنگِ سیاهِ لباسش هیچچیزی از سیاهیِ توی چشمهاش کم نمیکرد. چشمهایی که انگار شب، چند شبِ پشتسرهم توشون جا خوش کرده بود و قصد رفتن هم نداشت.
جونگکوک وقتی وارد شد، اول فقط نگاهش کرد.
نه سلامی، نه سؤالِ احمقانهای، نه حتی همون لحن سرد و کنترلشدهی همیشگی. فقط نگاه.
نگاهی که هم خسته بود، هم مضطرب، هم پر از چیزی که اسمش را نمیشد گذاشت عشق؛ چون عشق اگر اینهمه درد داشته باشد، دیگر به اسم خودش هم رحم نمیکند.
بورا سرش را بالا آورد و وقتی چشمش به او افتاد، لبخند کوتاهی زد.
لبخندی که از لب نبود، از زخم بود.
گفت:
«چی شده؟ اومدی دوباره نقشِ عموِ نگران رو بازی کنی؟»
جونگکوک فکش را سفت کرد.
صدای بورا خشک بود، تیز بود، و درست مثل تیغی که روی فلز کشیده شود، اعصابش را میخراشید.
ـ «بورا...»
بورا پوزخند زد.
«اسممو طوری نگو انگار هنوز حق داری.»
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
«من اومدم حرف بزنیم.»
«حرف؟» بورا با خندهای تلخ تکرار کرد. «تو؟ بعد از همهچی؟ بعد از اینکه زندگیمو داغون کردی، اومدی حرف بزنی؟»
چشمهای جونگکوک برای یک لحظه تار شد.
اسم الکس، حتی بدون اینکه گفته شود، بینشان ایستاده بود.
مثل جسدی که هنوز دفن نشده اما بویش همهجا را پر کرده باشد.
بورا ادامه داد:
«کاش حداقل وقتی کشتیش، یه کم شجاعت هم کنار اون اسلحت داشتی. اینجوری شاید الان کمتر حالم بهم میخورد.»
هوای اتاق سنگین شد.
جونگکوک نفسش را آهسته بیرون داد.
«دهنتو ببند.»
بورا از جایش بلند شد.
پاهایش کمی میلرزید، اما غرورش هنوز سرپا بود.
غروری که آدم را تا لب پرتگاه هم میبرد، فقط برای اینکه ثابت کند هنوز سقوط نکرده.
گفت:
«چرا؟ حقیقت تلخه؟ یا هنوزم میخوای خودتو قهرمانِ این داستان جا بزنی؟»
بعد با چشمهایی که برقِ خشم و اندوه با هم توش قاطی شده بود، اضافه کرد:
«تو فقط یه قاتلی. همین.»
جونگکوک یکلحظه ساکت ماند.
انگار اون کلمه، مستقیم وسط سینهاش فرود آمده باشد.
قاتل.
نه رئیس مافیا.
نه مرد قدرتمند.
نه عمو.
فقط قاتل.
بورا این سکوت را دید و بدتر شد.
انگار از درد خودش هم سوخت، هم از واکنشی که از او گرفت.
صداش تیزتر شد:
ـ «فکر کردی اگه نگام کنی، اگه با اون صورت خستهت وایستی جلو من، همهچی درست میشه؟ من اون آدم قبلی نیستم، جونگکوک. تو ازم فقط یه پوسته گذاشتی.»
اسمش را بدون احترام صدا زد.
و همین کافی بود که چیزی در جونگکوک بشکند.
یک قدم جلو آمد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
نه از سر قدرت؛ از سر درماندگی. از سر اون نوع خشمِ زخمی که آدم را از خودش هم میترساند.
بورا عقب نرفت.
نه چون نترسید.
چون دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
جونگکوک با صدایی پایین و خطرناک گفت:
«فکر نکن چون داغونی، میتونی هرچی دلت خواست بگی.»
بورا با طعنه جواب داد:
«و تو فکر نکن چون ترسوندنم، هنوز برام بزرگی.»
همان لحظه، کف دست جونگکوک در هوا چرخید.
سیلی صدای بلندی در سالن انداخت.
بورا سرش به یک سمت چرخید و برای یک لحظه همهچیز ساکت شد؛ حتی نفسِ خودش.
آروم برگشت و نگاهش کرد.
نگاهی که دیگه توش فقط درد نبود.
یه چیزی شبیه پایان هم بود.
بورا با صدایی بریده گفت:
«آفرین...»
بعد لبش لرزید، اما اجازه نداد اشکش بیاد.
«حالا دیگه کامل شدی.»
جونگکوک لب باز کرد، اما هیچ حرفی نیومد بیرون.
تهدیدی که یک لحظه قبل ازش بیرون زده بود، حالا مثل زهر برگشته بود توی گلوی خودش.
بورا یک قدم عقب رفت و ادامه داد:
«تو اومدی چی رو درست کنی؟ منو؟ زندگیمو؟ یا فقط میخوای مطمئن شی هنوزم میتونی همهچی رو کنترل کنی؟»
جونگکوک با صدایی خشن گفت:
«بورا، بس کن.»
اما بورا دیگر نمیخواست بس کند.
دیگر از آن جنس آدمی نبود که با یک حرف، با یک نگاه، با یک فرمان عقب برود.
ـ «نه. بس نمیکنم. چون تنها چیزی که ازت مونده، ترسه. و من از ترسِ تو هم خستهم.»
برای اولین بار، جونگکوک هیچ پاسخ آمادهای نداشت.
نه فرمانی. نه تهدیدی. نه حتی یک راه درست برای جمع کردن این آوار.
فقط ایستاده بود و نگاه میکرد به دختری که خودش آرامآرام ازش ساخته بود؛
دختری که حالا با صورت کبودِ روحش، روبهرویش ایستاده بود و دیگر حتی به گریه هم شبیه نبود.
بورا پشتش را به او کرد.
- ۴.۸k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط