{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

احساس می کنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتم ولی این قدر جل

احساس می کنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتم ولی این قدر جلو رفتم که دیگه انرژی برای برگشت ندارم.
این یادت بمونه مارتین.
اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی هیچ وقت برای برگشت دیر نیست.
حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه باید برگردی.
نگو راه برگشت طولانی و تاریکه.
نترس از این که هیچی به دست نیاری.
من تمام این سال ها با این که پدرت رو دوست نداشتم بهش وفادار موندم.
حالا فهمیدم کار اشتباهی کردم.
اجازه نده اخلاق سد راه زندگیت بشه.
من به خاطر ترس با پدرت ازدواج کردم.
به خاطر ترس باهاش موندم.
حکمفرمای زندگی من ترس بوده.
من زن شجاعی نیستم.
خیلی بده آدم برسه به انتهای زندگیش و بفهمه شجاع نیست.. هر وقت مادرم این طوری خودش را سبک می کرد نمی دانستم چه باید بگویم.
فقط به صورتش که زمانی باغی بود آراسته لبخند می زدم و با کمی خجالت روی دست استخوانی اش می زدم،چون خجالت آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی می کند و به این نتیجه می رسد تنها چیزی که با خود به گور می برد شرم زندگی نکردن است.
#جزء_از_کل #استیو_تولتز
صفحه۲۰۴
دیدگاه ها (۱)

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

رمان: تا وقتی که عاشقت بشم

مهمونی پارت ۶۰

قسمت ۹(بخش دوم)

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁵﴿ویو تهیونگ﴾بعضی آدم‌ها...بدون اینکه ب...

محو زیبایی او پارت ۴۸ویو ته یونگاز رزا جدا شدم و رفتم پیش جی...

پارت 2کمکش کردم برگه هاش رو جمع کنه و سریع دوئیدم سمت کلاس ...

لیسا : لیا بیام ببینم یه لباس مزخرف و اسپرت پوشیدی او تالار ...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط