پارت36
پارت36
تازه از هواپیما پیاده شدیم باورم نمیشه به ایران اومدم
پسرا جلو می رفتن
امی:نمیشه برگردیم
امیر:وا وادفاز چی میگی
دنیکا:هیچی گمشین چمدونای ما بیارین
دانیال:اه به چشم
چمدونا گرفتیم داشتیم می رفتیم
رایان: مامان ایناا
من:وای نه برگردیم من ارایشم خوبه مانتوم چی وای نه
استرس گرفتم
رایان بلند زد زیر خندهه همه نگاه می کردن
من:ده ببند اون دهنتو
محکم زدم تو پاش
صدای کسی اومد :اه بس دست بزنم داری
سریع برگشتم بابای رایان بود
من:س. سلام
ببابا:سلام به روه ماهت
مامان نرگس قشنگ چشم ازم برنمی داشت
من:سلام
مامان:واقعی نه واقعا واقعن
من:رایان چی میگه
مامان:چقدر قشنگه
من:ممنون
بابا:اره خیلی
مامان نرگس سریع بغلم کرد تو اغوشس گرفت
مامان:فکر می کردم علیکی خداشکرت دختر تو فرشته ای
من:ممنون
چادرش درست کرد دستشو گذاشت رو کمرم می برد منو
من:چمدونم....
رمان از زبان رایان:*&
بابا چمدون سارا برد
من:اهای منم اومدماااااا
مامان:فدای سرم
توماشین نشسته بودیم مامان همش سارا نگاه می کرد
من:هی همش میگفتین بیا بیا اومدم منو تحویل نمی گیرین هی
مامان:ساکت شو من خواستم عروسم بیاد تو برگرد
بابا:اما رایان راستشو بگو این دختر از کجا پیدا کردی خیلی نازه
خندیدم هی پدر من ندیدی این عروست کار با اسلحه بلده ادم کشی بلده
من:اره خیلی نازه اخه پدر من شما چند دقیقه دیدینش نمی دونین چقدر لجبازه که
سارا:رایانن
من:بفرما داره تهدیدم می کنه
مامان:دخترم فکر کن این وجود نداره تو چند سالته
سارا:25
مامان:تحصیلاتت
سارا:من وکالت خوندم اما ادامه اش ندادم
مامان:چه خوب بس تو ترکیه چیکار می کردی
سارا:خب من کافهدارم تو ترکیه چند تا شعبه دارم رستوران دارم تازه بیشتر وقتا مسابقه داشتم
مامان:مسابقه چی
من:موتور و ماشین
بابا:چه خوب
من:واقعا
بابا:خب رایان گفته ورزشکاری
سارا:بله من بوکس کار می کنم
مامان:چه عالی
مامان:اشپزی چی
من:متاسفم بلد نیستم
مامان:چه بهتر بعضی کارا باید مردا کننن
خندیدم که گوشی سارا زنگ خود
داشت به ترکی حرف میزد نمی فهمیدم
بعد قطع کرد
من:کی بودش
سارا:امیکا
من:اها
مامان:امیکا کیه دخترم
سارا:پدرم
مامان:چرا به اسم صدا می کنه
سارا: خب جریان اینه من پدرو مادر اصلیم پلیس بودن اما می میرن بعدش خاله ام انی مری ازم مراقبت می کنه و تازه چهار ماه ازدواج کرده
مامان:وا ببخشید
رسیدیم خونه
رمان از زبان انا:***&
از خستگی افتادم رو تخت وای خدا چقدر مامان رایان حرف میزنه دوساعته رسیدیم اگه بابا رامین کمکم نمی کرد معلوم نبود چی میشه
صدای در اومد
من:بله
بابارامین درو باز کرد
بابا:دخترم استراحت کن شام صدات می کنم
من:چشم
(دلتون می خواهد عکس رایان و انا بزارم یانه🤗)
تازه از هواپیما پیاده شدیم باورم نمیشه به ایران اومدم
پسرا جلو می رفتن
امی:نمیشه برگردیم
امیر:وا وادفاز چی میگی
دنیکا:هیچی گمشین چمدونای ما بیارین
دانیال:اه به چشم
چمدونا گرفتیم داشتیم می رفتیم
رایان: مامان ایناا
من:وای نه برگردیم من ارایشم خوبه مانتوم چی وای نه
استرس گرفتم
رایان بلند زد زیر خندهه همه نگاه می کردن
من:ده ببند اون دهنتو
محکم زدم تو پاش
صدای کسی اومد :اه بس دست بزنم داری
سریع برگشتم بابای رایان بود
من:س. سلام
ببابا:سلام به روه ماهت
مامان نرگس قشنگ چشم ازم برنمی داشت
من:سلام
مامان:واقعی نه واقعا واقعن
من:رایان چی میگه
مامان:چقدر قشنگه
من:ممنون
بابا:اره خیلی
مامان نرگس سریع بغلم کرد تو اغوشس گرفت
مامان:فکر می کردم علیکی خداشکرت دختر تو فرشته ای
من:ممنون
چادرش درست کرد دستشو گذاشت رو کمرم می برد منو
من:چمدونم....
رمان از زبان رایان:*&
بابا چمدون سارا برد
من:اهای منم اومدماااااا
مامان:فدای سرم
توماشین نشسته بودیم مامان همش سارا نگاه می کرد
من:هی همش میگفتین بیا بیا اومدم منو تحویل نمی گیرین هی
مامان:ساکت شو من خواستم عروسم بیاد تو برگرد
بابا:اما رایان راستشو بگو این دختر از کجا پیدا کردی خیلی نازه
خندیدم هی پدر من ندیدی این عروست کار با اسلحه بلده ادم کشی بلده
من:اره خیلی نازه اخه پدر من شما چند دقیقه دیدینش نمی دونین چقدر لجبازه که
سارا:رایانن
من:بفرما داره تهدیدم می کنه
مامان:دخترم فکر کن این وجود نداره تو چند سالته
سارا:25
مامان:تحصیلاتت
سارا:من وکالت خوندم اما ادامه اش ندادم
مامان:چه خوب بس تو ترکیه چیکار می کردی
سارا:خب من کافهدارم تو ترکیه چند تا شعبه دارم رستوران دارم تازه بیشتر وقتا مسابقه داشتم
مامان:مسابقه چی
من:موتور و ماشین
بابا:چه خوب
من:واقعا
بابا:خب رایان گفته ورزشکاری
سارا:بله من بوکس کار می کنم
مامان:چه عالی
مامان:اشپزی چی
من:متاسفم بلد نیستم
مامان:چه بهتر بعضی کارا باید مردا کننن
خندیدم که گوشی سارا زنگ خود
داشت به ترکی حرف میزد نمی فهمیدم
بعد قطع کرد
من:کی بودش
سارا:امیکا
من:اها
مامان:امیکا کیه دخترم
سارا:پدرم
مامان:چرا به اسم صدا می کنه
سارا: خب جریان اینه من پدرو مادر اصلیم پلیس بودن اما می میرن بعدش خاله ام انی مری ازم مراقبت می کنه و تازه چهار ماه ازدواج کرده
مامان:وا ببخشید
رسیدیم خونه
رمان از زبان انا:***&
از خستگی افتادم رو تخت وای خدا چقدر مامان رایان حرف میزنه دوساعته رسیدیم اگه بابا رامین کمکم نمی کرد معلوم نبود چی میشه
صدای در اومد
من:بله
بابارامین درو باز کرد
بابا:دخترم استراحت کن شام صدات می کنم
من:چشم
(دلتون می خواهد عکس رایان و انا بزارم یانه🤗)
- ۸.۷k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط